تا مهدیها شهید نشوند؛ مهدی نمیآید
تا مهدیها شهید نشوند، مهدی نمیآید؛ هر خون شهید، چراغ راه ظهوریست که با رفتن عاشقان، نزدیکتر میشود.
امروز جمعه بود؛ آخرین جمعهی ماه مبارک رمضان و آخرین روز سال ۱۴۰۴. سالی که با همهی سنگینیها و نحسیهایش رو به پایان میرفت. در همین روز، پیکر شهید مهدی جبارکیش بر دوش مردم یاسوج تشییع شد؛ تشییعی شلوغتر و پرشورتر از آنچه تصور میکردم. گلزار شهدای یاسوج سراسر همهمه بود؛ همهمهای از اشک، صلوات، و نامهایی که بوی آسمان میدادند.جمعه بود و نام مهدی برایم یادآور مظلومیت امامی شد که بیش از یک قرن است غریبانه در انتظار ماست. در دل با خود فکر میکردم: انگار ما نیز «مهدی» را برای آمدن «مهدی موعود» به خاک میسپاریم؛ گویی این خونها مقدمهی ظهوری است که جهان در انتظار آن است.
مهدیها جان میدهند، مهدیهها صبر میکنند، اشک میریزند و بغضها در سینه میشکند. شهدا اما عجیب نیستند؛ میان ما راه میروند، نفس میکشند، در نگاهها و خاطرهها زندگی میکنند.در میان جمعیت، مهدیه، همسر مهدی جبارکیش، با صدایی شکسته و التماسی جانسوز میگفت: «بگذارید یکبار دیگر مهدی را ببینم… بگذارید خداحافظی کنم…»اما چه خداحافظیای با پیکری که ارباًاربا بازگشته بود؟ آن لحظه، بیاختیار یاد ظهر عاشورا افتادم؛ یاد گودال قتلگاه و بیتابی زینب. داغی که در دلها مینشست، شبیه همان داغی بود که تاریخ هنوز از آن میسوزد.با این همه، در میان آن همه اندوه، چیزی جز زیبایی ندیدیم؛ زیبایی ایمان، زیبایی ایستادگی، زیبایی مردمی که با اشک بدرقه میکنند اما با افتخار عکس شهید و پرچم ایران را بالا نگه میدارند. در گلزار شهدای یاسوج، خوانندهای میخواند از زمینی بودن و به آسمان رفتن. پرچم ایران در دست زنی میرقصید؛ نه از شادی، که از غرور و دلتنگی. صدای خواننده دوباره در فضا پیچید: «خدایا، پارهپاره شد دلم… دیگه بسه…»و بعد: «رفیق نیمهراه من، خداحافظ…»در همان لحظه، نگاه من به رفیق شهیدی افتاد که هنوز باور نداشت دوستش رفته است؛ هنوز امید داشت شاید یکبار دیگر او را ببیند. چه دردناک است این ناباوری؛ لحظهای که دل هنوز نپذیرفته است آنچه چشمها دیدهاند.
مهدی را به مهمانی بردند؛ مهمانیای شبیه مهمانی مولایش حسین(ع). گویی امضای شهادتش را پیشتر در کربلا گرفته بود. او را به مأموریتی دریایی فراخواندند؛ ناوچهای که تماماً ساخت ایران بود، به میزبانی هندوستان دعوت شد، اما در پس آن میزبانی، خیانتی پنهان بود. با همکاری دشمنان، قهرمانان آن ناو را به شهادت رساندند؛ غریبانه و دور از وطن.و باز صدا در گلزار پیچید: «در روح و جان من میمانی، ای وطن…»و من در دل، به یاد آن رهبر شهیدی افتادم که همیشه از ایران میگفت؛ از سرزمینی که تاریخش با عاشورا گره خورده است. کشوری با پیشینهای کهن، اما قلبی که هنوز با حماسه میتپد؛ گویی هر محرم، هر تشییع شهید، و هر پرچم برافراشته، یادآور همان پیام قدیمی است: راه حسین هنوز ادامه دارد.شاید حقیقت همین باشد: تا وقتی مهدیها میروند و جان میدهند، امید آمدن مهدی موعود زنده میماند. شاید این خونها، این اشکها و این بدرقهها، همه مقدمهی صبحی باشند که جهان در انتظارش است.
16:49 - 29 اسفند 1404