9 اردیبهشت 1404

ارسال «روایت» شما به دبیرخانه جشنواره

همزمان با آغاز جشنواره «آقارضای معصومه» فرایند دریافت لینک آثار به دبیرخانه این جشنواره آغاز شد.
در دل یکی از محله‌های قدیمی اصفهان، همان‌جا که پنجره‌ها هنوز با شیشه‌های رنگی لبخند می‌زنند و بوی نان تازه با صدای کلونِ در در هم می‌آمیزد، رازی پنهان میان دو خواهر و برادر جوان نفس می‌کشید؛ رازی که جز خودشان، کسی از آن باخبر نبود.لیلا و محمد، خواهر و برادری بودند از خانه‌ای ساده و فرهنگی در حوالی مسجد علی‌قلی آقا زندگی میکردند. هر دو دانش‌آموزان ممتازی بودند، یکی در رشته ریاضی، دیگری ادبیات؛ هر دو دل‌هایی بزرگ‌تر از سن‌شان داشتند . یک عصر بارانی، هنگام بازگشت از کتابخانه، دختربچه‌ای را دیدندبا قیافه معصومانه نگاهشان می‌کند و انگار رمقی در وجودش نیست .روز بعد دوباره با همان صحنه روبرو شدند کمی پرس و جو کردند و متوجه مشکل مالی آنها شدند.با هم تصمیمی گرفتند که هر روز پول تو جیبی خودشان را برای این خانواده خرج کنند و از هیئت امنای مسجد هم کمکی بگیرند .فردای آن روز، محمد بی‌هیچ حرفی چند کتاب در کیف مدرسه‌اش گذاشت. لیلا هم چند برگه تمرین با خطی ریز و دقیق نوشت. عصر که شد، بی‌صدا از درِ پشتی خانه بیرون رفتند. پشت خانه‌ی قدیمیِ همان خانواده‌ی کم‌برخوردار، پاکت کوچکی جا گذاشتند؛ درونش کتاب، تمرین، و چند خوراکی ساده بود.این کار عادت شد. گاهی محمد درس ریاضی می‌نوشت، گاهی لیلا شعرهایی ساده با تمرین‌های املا برای دخترک می گذاشت . هر دو بعد از غروب، بی‌هیچ هیاهویی، هدایایشان را پشت دیوار می‌گذاشتند. مادر خانواده هر بار، زیر لب دعا می‌خواند، بی‌آنکه بداند که نیکی از کدام کوچه آمده است.هیچ‌گاه از آنچه می‌کردند حرفی نزدند؛ نه در خانه، نه در مدرسه. میان خودشان، تنها یک نگاه کافی بود تا بدانند امشب نوبت کیست. رازشان میان سنگ‌فرش‌های نم‌خورده و صدای دور اذان باقی ماند.
14:55 - 9 اردیبهشت 1404

2 واکنش
494 بازدید