@AghaRezayeMasoomeh12 مرداد 1404اختتامیه جشنواره «آقارضای معصومه» برگزار شد
برترین روایتها معرفی شدند و از کیفیت آثار تا رونمایی کتاب منتخبین گفته شد
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@Rajaee7419 اردیبهشت 1404سینه سیمانی یکسرم را به سینهاش فشار میدهد. قورت دادن بغضی به بزرگی یک انار رسیده، قرچ قرچ توی گلویم صدا میدهد. رژ مکهای که از کیف خواهرم پیچاندهام و پنهانی و ناشیانه به صورت زدهام، به لباسش میماسد. او جوان رشیدی شده و من عصرها عمو پورنگ تماشا میکنم. رد صورتم، لباسش را نابود میکند اما به روی …نمایش بیشتر
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@azadeh_lorestani19 اردیبهشت 1404روضهای برای دو نفر
هر شب، پیش از آنکه پلکهایش روی هم بیفتند، در اتاق را نیمهباز میگذارد. نه برای هوا. برای صدا. صدایی که تنها او میشنود. صدای روضه، صدای برادری که سالهاست از شام برگشته، بیپیکر نه؛ بیصدایی نه؛ با صدایی که هنوز در خانه میپیچد. این داستان دختری است که خواهری را با عشق زیست، با غربت وداع کرد و با…نمایش بیشتر
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@Fjahani718 اردیبهشت 1404شمری که دوستش دارممربوط به جشنواره آقارضای معصومهفاطمه برزگرجهانی
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@user170910165906124427819 اردیبهشت 1404«راهرو»عمیقترین بخشهای رابطهی خواهربرادری ما توی راهرو شکل گرفت. مرز میان دنیای بیرون و خانه، جایی بین دیده شدن و پنهان ماندن؛ مثل خودمان.ما همهی وقتهایی که بیسروصدا میخزیدیم توی راهرو، تمام لحظاتی که از اتفاقات و روزها میگفتیم و اسرار و نقشههامان را برای هم برملا میساختیم، بیآنکه بف…نمایش بیشتر
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@Zafkhaminia19 اردیبهشت 1404نشسته بودیم دور میز پنج نفره و منتظر بودیم پیتزا برسد.مامان صبح بلیز و دامن قرمزچین دار نخی اش را پوشیده بود. یکبار این بلوز دامن را چند روز بعد از قبولی من پوشیده بود، یکبار در سالروز بازنشستگی بابا و دفعه ی سوم امروز بود. صبح عمو زنگ زده بود پشت تلفن گفته بود تلویزیون خانه تان کار میکند؟ گفته بودم…نمایش بیشتر
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@fereshteh_asgari010118 اردیبهشت 1404#برادر#جشنواره_معصومه_رضاغول چراغ جادوبابا زورش به نداریها نمیرسید.از این در و آن در زدنش همه فهمیده بودیم. تو بلند شدی و گفتی:«میخوام برم تهران برای کار» بابا اخم کرد. مامان بغضش را قورت داد:«مگه تو چند سالته که بری تهران؟» اما تو سینهات را دادی جلو و گفتی:«۱۲ سال» آن شب که تو هم لباس جمع کر…نمایش بیشتر
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@user170910012326470653317 اردیبهشت 1404*برادرهاچتربازند*از سربازی که برگشت محکم بغلش کردم. سر گذاشتم روی شانههای لاغر و استخوانیاش و یک دل سیر زار زدم. کمی نوازشم کرد و بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت. بعداً فهمیدم از مامان پرسیده بود: « زهرا چش شده؟» تعجب کرده بود. از این عادتها نداشتیم. رابطهمان باهم خیلی خوب بود آنقدر که فقط دو …نمایش بیشتر
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@mahdieh6516 اردیبهشت 1404دستهایش دیگر توی دست من جا نمیشد.
چشم مامان که به موهای بلندِ من و خواهر دو سال کوچکترم اُفتاد، جیغ زد: " موهاتونو ببرید پشت گوشاتون. جمعشون کنید. تو صورتتون مو نباشه"اینها را مثل نوار ضبط شده گفت و از سر سفرهی غذا بلند شد. دستش را جلوی دهانش طوری فشار میداد که همین حالاست دل و رودهاش بیرون بریزد. روی شکمش خم شد و به سمت حیاط …نمایش بیشتر
جشنواره «آقارضای معصومه» بازنشر داد
@mahdis_yarmohammadi23 اردیبهشت 1404دعایی که قد کشید
همه خیال میکنند آمدن یک نوزاد یعنی شروع شادی، صدای خندههای بیبهانه، وخانهای گرم و روشن.من هم همین فکر رامیکردم... تا روزی که حسین آمد.او هدیهی اجابت دعای محرم بود؛ وقتی کنار جمعیت زنجیرزنان ایستاده بودم و رو به کربلایی که نرفته بودم، برادری خواستم. از خواهر داشتن میترسیدم؛ بس که دعوای دخترد…نمایش بیشتر