وطن

✍️مقدسه کرمانچیگاهی احساس می‌کنم وطن، تنها یک نام روی نقشه نیست؛ روحی است که از لابه‌لای نفس‌هایمان می‌گذرد. تن زنده‌ای که هر تارش از خاطره‌ها و قدم‌ها و قصه‌هایی ساخته شده که سال‌ها در دل مردمش رسوب کرده. اما چه ساده این تن زنده را لباس پنداشتیم؛ لباسی که بتوان بر بند رخت آویخت، خاکی‌اش کرد، پاره‌اش کرد و چشم بر ریخته‌ریخته‌اش بست.وطنم، پیراهن نبود، اما سال‌هاست دست‌هایی که از جنس بی‌خردی‌ او را چون جامه‌ای کهنه بالا برده‌اند؛ در باد تکانش داده‌اند تا شاید تکه‌ای از آن بیفتد و سهمی برای خشم و انتقام باشد. بر بند رختی که گاهی از نفرت این به آن و گاهی از بی‌پروایی، سنگین شده و فرو افتاده، آویخته‌اندش. گویی نه تن زنده‌ای است که باید پاس داشت، کهنه‌جامه‌ای است که هر که رسید، گوشه‌ای از آن را نشانه رفت.در این میان، خاک و خاکستر در هوا بالا می‌رود؛ گاهی از یادها، گاهی از زخم‌ها و گاهی از جای گام‌هایی که دیگر نیستند. خشم بر خاک می‌نشیند، خاک با دلتنگی درهم می‌آمیزد و خاکستر بر شانه‌های روزهای آینده می‌ریزد.اما حقیقت این است: وطنم پیراهن نبود.پیراهن را می‌توان شست، می‌توان دوخت، می‌توان دور انداخت و می‌توان تازه‌اش کرد. اما وطن من رگ دارد، نفس دارد، خاطره دارد. وطن، با هر درد می‌لرزد و با هر امید جان می‌گیرد. وقتی جای زخم‌هایش سرباز می‌کند، ما درد می‌کشیم. وقتی نفسش تنگ می‌شود، سینه ما می‌سوزد. وقتی در باد، در میان تلاطم‌ها، در میان دست‌های ناهمگون، تنش می‌لرزد، ما نیز در خود می‌لرزیم.
وطن، تن ماست؛ تن مشترکمان. اگر گمان کنیم شیئی است که می‌توان بر آن نامی نوشت یا نقش تازه‌ای زد، آهسته آهسته از زیر دست‌هایمان می‌لغزد و دور می‌شود.و چه غم‌انگیز است که تن وطن، گاه بیش از آن‌که در آغوش مهر باشد، در کشاکش دست‌هایی گرفتار است که نمی‌دانند لمسشان زخم می‌آفریند. اما با تمام این‌ها، هنوز در ژرفای این تن، چیزی هست که نمی‌گذارد فرو بریزد: جانِ مردمی که هر روز با عشق کوچک و ساده‌شان دوخت‌های تازه‌ای بر شکاف‌ها می‌زنند؛ جان آدم‌هایی که با لبخند، با صبر، با یک کمک کوچک، با یک امید کوچک‌تر، هنوز می‌کوشند این تن را گرم نگه دارند.و من باور دارم وطن، هرچقدر هم خسته، هرچقدر هم زخمی، باز هم تن است. تنی که اگر دست‌های مهربان لمسش کنند، آهسته آهسته از نو ترمیم می‌شود؛ تنی که اگر برایش نفس بکشیم، دوباره می‌ایستد؛ تنی که با تمام رنج‌ها، هنوز زنده است، هنوز می‌تپد، هنوز منتظر آرامشی‌ست که روزی از میان همین دل‌ها خواهد گذشت.وطنم، تن من است. تن ماست.جان مشترکی که اگر بماند، ما نیز می‌مانیم.
20:13 - 17 فروردین 1405
اندیشه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

1 بازنشر2 واکنش
50٫7k بازدید