شما مادرِ شهید هستید؟
«دستِ مادر شهید را پس میزنی؟»بیتوجه به صدا رو به خودش کردم و پرسیدم: «شما مادرِ شهید هستید؟»با شیطنت و خنده گفت: «نه، پدرش هستم!» و کیک را در دستم گذاشت.
در نگاه اول شاید با خودتان بگویید یک کیک یزدیِ گازخورده دیگر چه حرفی برای گفتن دارد؟ شاید هم خیال کنید من خودم را تا حد سیب گاززدهٔ استیو جابز بالا بردهام که بخواهم از «گازِ روی کیک» داستان بسازم!اما بعضی روایتها، درست از همان جاهایی شروع میشوند که فکرش را هم نمیکنیم…روز جمعه _۲۸ فروردین_ در گلزار شهدا قدم میزدم که صدای سنج و دمام مثل دستی محکم، توجهم را گرفت. به سمت قطعهٔ شهدای رمضان رفتم؛ جایی که یک آشکارا حالوهوای عاشورایی برپاشده بود.همسر شهیدی که تازه فهمیده بود باردار است، خانوادهٔ شهیدی که تازهدامادشان قبل از عقد آسمانی شده بود… همه دور تربت عزیزانشان شلوغ و گرم بودند.اما میان آن همه جمعیت، فقط یک تربت بود که زنی جوان کنارِ آن ایستاده بود، نه نشسته.زن جوان… شاداب، مهربان، کمی خسته، اما سراپا امید. ظرفی پر از کیک یزدی در دست داشت.مبهوت نگاهش میکردم که ناگهان دستش را بهسویم دراز کرد؛ همان کیک یزدی در دستش، و همان لبخند آرام و آفتابگیرش.با تعارف شیرینش شوخی کردم و گفتم: «نه ممنون، میل ندارم.»اما صدایی از پشت سر گفت:«دستِ مادر شهید را پس میزنی؟»بیتوجه به صدا رو به خودش کردم و پرسیدم:«شما مادرِ شهید هستید؟»با شیطنت و خنده گفت:«نه، پدرش هستم!»و کیک را در دستم گذاشت.از قطعهٔ رمضان بیرون آمدم؛ مراسم رو به پایان بود. هنگام خروج از گلزار، همان کیک تبرکی را میخوردم که از دور دیدم همه رفتهاند و آن زنِ جوانِ خوشاخلاق تنها کنار تربت نشسته است.
به سمتش دویدم. کنار او نشستم. بدون مقدمه گفتم:«خانم… چطور کنار آمدی؟»مفاتیح را بست و به آرامی، مثل کسی که سالها با درد خو گرفته، پرسید:«با چی؟»گفتم: «با شهادت پسرتان…»نگاهم کرد. لبخندش آرامتر و عمیقتر شد.گفت:«شرایط پسرم خیلی خاص بود؛ هم شهادتش، هم پیدا شدنش…۱۸ روز زیر دریا بود… ۱۸ روز…ولی من به این فکر نمیکنم که پسرم در روز تولدش ما را تنها گذاشت. به این فکر میکنم که خدا بزرگترین خواستهٔ پسرم را برآورده کرد.به برق ذوق و شادیاش فکر میکنم، همان لحظهای که آرزویش برآورده شد…و همین آرامم میکند.»سکوت کرد. مفاتیح را بست.در همان لحظه تلفنم زنگ خورد.دوستم پرسید: «کجای گلزاری؟»نفسی کشیدم. نگاهم به تربت افتاد.گفتم:«پیشِ #شهید_حمید_محمدی.»✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت سارا شارضایی 08:35 - 30 فروردین 1405