
@ravadar1 دقیقه پیشمعین
روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب میدادند، پسر من هم جزء اونها بود. و اگر پسر من آن مدال را نمی گرفت غصه می خوردم. همیشه دوست داشت مثل مسی و رونالدو مشهور باشه. الآنم هم مشهور شده. روز تولدش ازم خواست عکسش رو استوری کنم، کاری که من اهلش نبودم. ولی الآن عکسش همه جا استوری شده.
@ravadar2 روز پیشمیشه بیدار شی؟
لازم نبود مهرانا حرف بزند. همینکه او آنجا نشسته بود و اشک میریخت و همزمان عکس های دوتایی پدردختریشان روی نمایشگرها میافتاد، خودش روضه بود. انگار در آن لحظه، همهی ما خودمان را توی معراج شهدا کنار مهرانا تصور کردیم._وقتی بابامو دیدم، کنارش نشستم و نگاش کردم. بعد بهش گفتم "بابا میشه بیدار شی؟"
@ravadar3 روز پیشپلها سرزمین مادریاند
خبرگزاری ها نوشتند «بعد از چند هفته آتشبس هنوز ترس بر سرزمینهای اشغالی حاکم است و زندگی به حالت طبیعی برنگشته!» آن وقت ایرانیها صبحی که فهمیدند آتشبس شده گریه کردند! آدمهایی که زیر بارش موشک و تهدیدهای ترامپ روی پُلها سپر انسانی میشدند، چون پُلها هم سرزمین مادریاند!
@ravadar5 روز پیشآتش آن روز
به سردار مصیب بختیاری، زنگ زدم و کلی سفارش حمید رو بهش کردم. گفت خیالت راحت!وقتی بچهها رو پیدا میکنن همه اون ۱۹ نفر تو همون حالت سوخته بودن. چیزی از پیکرا باقی نمونده بود. تنها پیکری که بیشتر از بقیه سوخته بود، پیکر شهید مصیب بختیاری بود که آخرین لحظه خودش رو انداخته بود روی بچهها.