نرجس؛ از پتوی سفید تا پرچم سه رنگ
فقط سه کلمه گفت: «نرجس شهید شد.»آقای شیخپورشیرازی دستی به محاسنشان کشیدند و با صدایی که سعی میکردند نلرزد، پیشدستی کردند و گفتند: «دختر من که از رهبرمون عزیزتر نبود؛ فدای ایران...»
برادرم توی گروه خانوادگی عکسی فرستاد و زیرش نوشت: «نزدیکترین عکس من با یک شهید!»دلم مچاله شد. پرت شدم به بیست و چند سال قبل؛ وقتی که خانواده شیخپورشیرازی همسایهی طبقه بالاییِ ما بودند. آن موقع هنوز یک فرزند داشتند: جواد! جواد همسن برادر کوچکترم بود و پایهی ثابت بازیهایمان. مثل پدر و مادرشان لهجهی شیرین و غلیظ شیرازی داشت. گرما و صمیمیت این خانواده برایِ منِ بچه دبستانی که فامیل کمجمعیتی داشتیم، یک شگفتی بود. خوب یادم است که خاله زهرا، مادرِ جواد، چطور توی پاگرد پله میایستادند و با آب و تاب از سفر و مهمانی رفتنشان تا خریدهای روزانه برای مامانم تعریف میکردند. بعدتر که افتادند به دوختنِ لباسهای چیندار و صورتی، شستم خبردار شد که به زودی جواد خواهردار میشود. تصویرِ نرجس کوچولو که لای پتوی سفیدی پیچیده شده بود، هنوز جلوی چشمم بود؛ ریزهمیزهای که شد نور چشم همهی ما.سال بعدش خانوادهی شیخپورشیرازی از پیش ما اسبابکشی کردند اما رشتهی دوستیای که بافته شده بود، پاره نشد. مامان و بابا به واسطهی مراسم هر سالهی دعای ندبهشان، از آنها برایمان خبر میآوردند: از عزیزانی که فوت شده بودند، ازدواجهایی که سر گرفته بود، جوادی که داماد شد و نرجسی که حالا دانشجوی نخبهای شده بود؛ تهران درس میخواند و کار میکرد...همه پی زندگیمان بودیم که جنگ شد. چند روز بعد، تماسی از مامانم همهچیز را متوقف کرد. فقط سه کلمه گفت: «نرجس شهید شد.»
انگار هوای اتاق یکهو تخلیه شد؛ نفسم بالا نمیآمد. نرجس برای من فقط همان نرجسِ پتوی سفید بود که حالا شنیده بودم خانم دکتری شده و توی عکسها دیده بودم که روسریاش را لبنانی میبست. وقتی مامان گفتند: «آماده شو تا بریم سر سلامتی»، رسماً فرو ریختم. نمیدانستم چطور باید با خانوادهای که جوان از دست داده، روبهرو شوم. بعد از ظهر بود و خانهشان غرق نور. برخلافِ آشوبی که توی دلِ من بود، خانه بویِ عجیبی میداد؛ بویِ گلاب و اسپند. صدای تلاوت آرامِ قرآنی که از گوشهی پذیرایی میآمد، مثلِ یک دستِ نوازش رویِ التهابِ من نشست. انگار کلماتِ قرآن، لرزشِ دیوارها و سنگینیِ هوا را شسته بودند. خاله زهرا، سیاهپوش با چشمها و صورتی که معلوم بود از فرط اشک سرخ و متورم شده، در آغوشمان گرفتند. صبرشان، برای مادری که همان روز پیکر یکدانه دخترش را از تهران آورده و غسل داده بود، شبیه یک معجزه بود. برایمان از سفرهای کربلای هرساله و آرزوی شهادت نرجس گفتند. زبانم نمیچرخید به پدرش تسلیت بگویم. آقای شیخپورشیرازی وقتی چشمهای خیسم را دیدند، دستی به محاسنشان کشیدند، نگاهشان را از قاب عکسِ نرجس دزدیدند و با صدایی که سعی میکردند نلرزد، پیشدستی کردند و گفتند: «دختر من که از رهبرمون عزیزتر نبود؛ فدای ایران...»از آن همه بزرگواری آب شدم. روبرگرداندم سمت پنجره تا اشکهای سرازیر شدهام را نبینند. همه شهر از آن قاب پیدا بود. نگاهم افتاد به پرچم بزرگ ایران که در باد تکان میخورد. انگار چیزی توی دلم آرام گرفت...
دانشجوی نخبه، شهید نرجس شیخپور شیرازی در حملات اسفند ماه آمریکا و رژیم صهیونیستی به یک شرکت دانشبنیان در تهرانپارس، به فیض شهادت نائل آمد.✍️روزنگار جنگ رمضان به روایت زهرا ذوالمجد
15:04 - 9 فروردین 1405