کاش ندیده بودمش

ـ سلام، رحیمی هستم، نویسنده، روایت‌نویس. سیدحسین شماره شما رو داد. میتونم چند دقیقه وقتتون رو...: بله بله، سید... میخواین در مورد شهدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟_ بله اگه...:ببخشید من نبودم، دوستم بوده.قطع میکنه. دوباره تماس میگیرم.صداش میلرزه: کاش هیچ‌وقت ندیده بودمش...بچه شوخی بود.
از تهران اعزام شده بود اینجا برای ماموریت. قد بلند و هیکل چهارشونه‌ای داشت. کاش ندیده بودمش. کاش هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم. سرشب شلوغ شد. نشستیم ترک موتور که موقعیت رو ترک کنیم. جمعیت بالای دوهزار نفر بود.خبر داشتیم نیروها رو دیر چیدن تو موقعیت و حضورمون با دست خالی دیگه صلاح نبود. می‌دیدیم قمه و
سنگ و مشروب بین‌شون دست به دست میشه و حرکت‌ها تند و بی‌محاباست‌. نشستم و گازش رو گرفتم. ابوالفضل هم نشست، یهو یکی طناب انداخت از پشت سر دور گلوی ابوالفضل و کشیدش پایین." به اینجا که میرسه، تن صدا کم میشه، مکث میکنه، صدا میره. باز قطع میشه. دوباره زنگ میزنم: " صورتش هنوز جلو چشامه، نمیدونم کدوم نامرد
کشیدش تا توی جمعیت، نشست رو سینه‌اش و ..."_"نشست رو سینه اش و با چاقو انقدر زد که سینه شکافت...دور جمعیت دور میزدیم که راه رو باز کنیم، ولی اونا با چاقو و قمه فاصله مینداختن. لاستیک انداختن روش و بنزین و آتیش، آتیش شعله کشید، اونا جیغ شادی کشیدن و هو کردن...شهید ابوالفضل مقدسینویسنده فاطمه رحیمی
21:48 - 25 بهمن 1404
روایت‌های مردمی
استان ها
فارس




1 پاسخ

@user170910166855516029425 بهمن 1404
در پاسخ به
چه‌قدر پای این گریه کردم. خدا حق نویسنده‌ش رو حلال کنه