تصویر سربرگ نمایه‌ی ‌9**4770‌

9**4770

@user1709101668555160294
تاریخ پیوستن: مرداد 1402

9**4770 بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌روادار‌
@ravadar3 اسفند 1404

تابوت من کو؟

روی فرش‌های حرم حضرت عباس نشستم و قرآن را باز کردم؛ در حالی که قرار بود فردا صبح پیکر سیدحسن را در بیروت تشییع کنند و من با امید چشم‌انتظار بودم شاید پیش از بردنش، همچون سردار سلیمانی، پیکرش را در عتبات طواف دهند.

9**4770 بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌روادار‌
@ravadar26 بهمن 1404

هنوز مات رفتن اوییم

ما حواسمان نیست وقتی کسی در جنگ با بعثی‌ها، تیر خلاص را به همه‌ زخمی‌های بغل‌دستش زده‌اند و نوک پیکانها از چپ و راستش رد شده و تنها بازمانده‌ آن جمع بوده، حتما حکایتی خواهدداشت. حواسمان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی احتیاطی به خرج داده و تا آخر سر موقعیت مانده، حکایتش حکایت

9**4770 بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌روادار‌
@ravadar25 بهمن 1404

کاش ندیده بودمش

ـ سلام، رحیمی هستم، نویسنده، روایت‌نویس. سیدحسین شماره شما رو داد. میتونم چند دقیقه وقتتون رو...: بله بله، سید... میخواین در مورد شهدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟_ بله اگه...:ببخشید من نبودم، دوستم بوده.قطع میکنه. دوباره تماس میگیرم.صداش میلرزه: کاش هیچ‌وقت ندیده بودمش...بچه شوخی بود.

9**4770 بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌روادار‌
@ravadar24 بهمن 1404

همسایه مقابل همسایه

در میان شعارهای الله‌اکبر در مجتمع پنج‌هزار واحدی، چند نفری هم بودند که شعارهای مخالف می‌دادند. مانده بودم که با تن مریض چطور این صداهای بلند از گلوی همسرم خارج می‌شود. روحیه انقلابی‌اش تاب شنیدن صدای مخالف را نداشت، مخصوصاً بعد از آن روز و شب خوفناک که نه تنها حرمت‌ها دریده شدو به مساجد و قرآن

9**4770 بازنشر داد

تصویر نمایه‌ی ‌روادار‌
@ravadar23 بهمن 1404

تولد الله اکبر

تولد دعوت بودیم. صاحب‌خانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بود خواب نداشتم. سه تا بچه‌ها باهم‌سرما خورده‌اند. نشسته بودم در یکی از اتاقها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی می‌کردم و همزمان به این فکر می‌کردم که چطور این تن خسته و خواب آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم