
9**4770 بازنشر داد
@ravadar26 بهمن 1404هنوز مات رفتن اوییم
ما حواسمان نیست وقتی کسی در جنگ با بعثیها، تیر خلاص را به همه زخمیهای بغلدستش زدهاند و نوک پیکانها از چپ و راستش رد شده و تنها بازمانده آن جمع بوده، حتما حکایتی خواهدداشت. حواسمان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بی احتیاطی به خرج داده و تا آخر سر موقعیت مانده، حکایتش حکایت
9**4770 بازنشر داد
@ravadar25 بهمن 1404کاش ندیده بودمش
ـ سلام، رحیمی هستم، نویسنده، روایتنویس. سیدحسین شماره شما رو داد. میتونم چند دقیقه وقتتون رو...: بله بله، سید... میخواین در مورد شهدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟_ بله اگه...:ببخشید من نبودم، دوستم بوده.قطع میکنه. دوباره تماس میگیرم.صداش میلرزه: کاش هیچوقت ندیده بودمش...بچه شوخی بود.
9**4770 بازنشر داد
@ravadar24 بهمن 1404همسایه مقابل همسایه
در میان شعارهای اللهاکبر در مجتمع پنجهزار واحدی، چند نفری هم بودند که شعارهای مخالف میدادند. مانده بودم که با تن مریض چطور این صداهای بلند از گلوی همسرم خارج میشود. روحیه انقلابیاش تاب شنیدن صدای مخالف را نداشت، مخصوصاً بعد از آن روز و شب خوفناک که نه تنها حرمتها دریده شدو به مساجد و قرآن
9**4770 بازنشر داد
@ravadar23 بهمن 1404تولد الله اکبر
تولد دعوت بودیم. صاحبخانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بود خواب نداشتم. سه تا بچهها باهمسرما خوردهاند. نشسته بودم در یکی از اتاقها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی میکردم و همزمان به این فکر میکردم که چطور این تن خسته و خواب آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم