دوئل ایران و آمریکا در تنگه هرمز
چه کسی زودتر کوتاه میآید؟نگاهی جامع به موازنه فشار در محاصره دریایی ایران بر اساس واقعیتهای سخت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بینالمللی، تصویری روشنتر از تابآوری طرفی که دست بالاتر در این رویارویی را دارد، ارائه میدهد.
دکتر سعید سیفی، استاد دانشگاه و تحلیلگر مسائل راهبردی در یادداشتی، نوشت:بیش از پنجاه روز از آغاز حمله نظامی ایالات متحده آمریکا، اسرائیل و متحدانشان به جمهوری اسلامی ایران میگذرد. چهل روز جنگ تمامعیار و سپس آتشبسی شکننده که در دل خود بذر تنشهای بعدی را پرورش میداد. یک دور مذاکره در اسلامآباد که بینتیجه ماند و محاصره دریایی ایران از سوی واشنگتن که از سیزدهم آوریل به اجرا گذاشته شد، تجاوز به دو کشتی تجاری ایرانی و بارها نقض اتشبس از سوی آنها و سرانجام، بسته شدن دوباره تنگه هرمز به روی ترافیک بینالمللی. در این شرایط، طرف آمریکایی همه کار کرد که طرف ایرانی را پای میز مذاکره بنشاند که در نهایت با واکنش منطقی از سوی ایرانیها روبرو شد که صراحتا اعلام کردند زیر سایه تهدید و اجبار بر سر میز نمینشینند.این بحران از همان آغاز دو چهره داشت؛ چهره نظامی که در آتش و دود خود را نشان داد و چهره اقتصادی-سیاسی که اکنون به میدان اصلی رویارویی میان طرفین شده است. شرایطی که قیمت نفت برنت را به بالای صد دلار، تورم آمریکا را به بالای چهار درصد رسانده و میزان احساسات مصرفکننده آمریکایی را طبق نظرسنجی دانشگاه میشیگان به پایینترین سطح تاریخی یعنی شاخص ۴۷.۶ کشانده است. البته با این محاصره دریایی و بر اساس برخی آمارهای اعلامی تایید نشده از سوی کارشناسان، ایران نیز روزانه میلیونها دلار از درآمدهای خود را از دست میدهد. در این بزنگاه تاریخی، پرسشی اساسی ذهن همه کارشناسان، تحلیلگران، مسئولان و حتی شهروندان دو کشور و جهانی را که از تعطیلی تنگه هرمز آسیب دیده را به خود مشغول کرده است. در این رویارویی فرسایشی، کدام طرف تابآوری اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بینالمللی بیشتری دارد؟ کدام طرف دیرتر تسلیم فشار میشود و کدام یک زودتر میدان را خالی میکند؟ پاسخ به این پرسش نه تنها سرنوشت این جنگ و مناقشه، بلکه معادلات راهبردی منطقه را برای سالها تعیین خواهد کرد.نویسنده در این یادداشت و در پاسخ به این سوال مهم تلاش دارد، ضمن ارزیابی موضوع از نگاه نظریههای روابط بینالملل و تجارب تاریخی، بررسی کند، کدام طرف تابآوری اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بینالمللی بیشتری دارد. در ادامه، مواردی مثل عدمتقارن ساختاری و هزینه خروج در این بحران مورد واکاوی قار میگیرد که از نگاه کارشناسان و تحلیلگران، کمتر مورد توجه قرار گرفته است و در نهایت و در قالب جمعبندی، بر اساس بررسیهای صورت گرفته، سوال اصلی مذکور را پاسخ دهد.*** شرایط ایران و آمریکا از نگاه نظریههای بینالمللیبرای درک این رویارویی باید از یک ابزار تحلیلی معتبر در روابط بینالملل کمک گرفت. رابرت پاتنام (Robert Putnam)، دیپلمات و نظریهپرداز آمریکایی، در سال ۱۹۸۸ نظریهای را مطرح کرد که آن را "بازی در دو سطح" (Two-Level Game) نامید. بر اساس این نظریه، هر رهبر سیاسی در مذاکرات بینالمللی همزمان در دو سطح بازی میکند، یک بازی در سطح بینالمللی با طرف مقابل و یکی در سطح داخلی با افکار عمومی، کنگره، احزاب و گروههای فشار جریان حامی خودش. پیروزی در هر سطح مستلزم رعایت قواعد بازی در سطح دیگر است.
نظریه "بازی در دو سطح" پاتنام، یک پیشبینی روشن دارد، هر چه بازیگری، بازیهای داخلی بیشتری داشته باشد، فضای مانور بینالمللی محدودتری خواهد داشت. در این بحران، ترامپ در هر دو سطح تحت فشار است. در سطح بینالمللی باید ایران را وادار به تسلیم کند، اما در سطح داخلی باید با ضربالاجل قانون اختیارات جنگ، افکار عمومی خشمگین از گرانی بنزین و انتخابات میاندوره پاییز و دیگر عوامل فشار بر او و جمهوریخواهان کنار بیاید. اما در مقابل، ایران فقط یک بازی جدی دارد و آن هم بازی در سطح بینالمللی است. این عدمتقارن در تعداد بازیهای همزمان، یکی از کلیدیترین مزیتهای ساختاری تهران در این رویارویی است که کفه ترازو را به نفع او سنگینتر میکند.نظریه و مفهوم "دیپلماسی اجبار" (Coercive Diplomacy) که توماس شلینگ (Thomas Schelling)، اقتصاددان برنده جایزه نوبل در دهه شصت میلادی پایهریزی کرد نیز، در این خصوص راهگشاست و پاسخگوی سوال مهم میباشد. اجبار در دیپلماسی زمانی موفق است که طرف فشار آورنده بتواند هزینهای تحمیل کند که از آستانه درد طرف مقابل بگذرد، بدون آنکه خودش هزینهای بالاتر از آن آستانه را بپردازد. در این بحران و از این زاویه نیز، پاسخ کاملا روشن است. مسئله اینجاست که آیا آمریکا واقعاً میتواند بدون تحمل هزینههای سنگین داخلی، فشار کافی بر تهران وارد کند؟.
نظریه و مفهوم "دیپلماسی اجبار" (Coercive Diplomacy) که توماس شلینگ (Thomas Schelling)، اقتصاددان برنده جایزه نوبل در دهه شصت میلادی پایهریزی کرد نیز، در این خصوص راهگشاست و پاسخگوی سوال مهم میباشد. اجبار در دیپلماسی زمانی موفق است که طرف فشار آورنده بتواند هزینهای تحمیل کند که از آستانه درد طرف مقابل بگذرد، بدون آنکه خودش هزینهای بالاتر از آن آستانه را بپردازد. در این بحران و از این زاویه نیز، پاسخ کاملا روشن است. مسئله اینجاست که آیا آمریکا واقعاً میتواند بدون تحمل هزینههای سنگین داخلی، فشار کافی بر تهران وارد کند؟. *** تجربههای مهم تاریخی که ترامپ نمیخواهد آنها را ببینیدهمه ما میدانیم که تاریخ معلمی بدون تعارف است. در اکتبر ۱۹۶۲، ایالات متحده آمریکا محاصره دریایی کوبا را اعلام کرد تا از استقرار موشکهای بالستیک شوروی در فاصله ۱۵۰ کیلومتری فلوریدا جلوگیری کند. آنچه در عرض سیزده روز اتفاق افتاد، یک نقطه عطف در تاریخ دیپلماسی مدرن بود. دولت کندی علناً خواهان عقبنشینی شوروی شد و نیکیتا خروشچف (Nikita Khrushchev) هم ظاهراً تسلیم شد؛ اما آنچه تاریخنگاران بعدها آشکار کردند این بود که، آمریکا به صورت پنهانی قول داده بود موشکهایش را از ترکیه خارج کند و تاریخ را که مرور کنید، متوجه میشوید این اتفاق رخ داده و دقیقا کندی پس از مدتی، به بهانهٔ فاسد شدن، دستور داده بود، موشکهای ترکیه را برچینند. در واقع محاصره دریایی با یک سازش پنهانی پایان یافت، نه یک پیروزی یکطرفه و این خروشچف بود که بستر را برای خروج آبرومندانه آمریکا فراهم کرده بود، واقعیتی که ترامپ احتمالاً نمیخواهد آن را به یاد بیاورد.
اجازه بدید برای درک بهتر، این نمونه تاریخی را با جزئیات بیشتری مرور کنیم که دلیل و اهمیت آن را در ادامه متوجه خواهید شد. کندی در آن زمان با یک معضل کلاسیک "بازی در دو سطح" روبرو بود. در سطح بینالمللی باید خروشچف را وادار به عقبنشینی میکرد، اما در سطح داخلی با چند فشار همزمان روبرو بود. فشار اول، انتخابات میاندوره کنگره بود که دقیقاً چند هفته بعد از بحران برگزار میشد. دموکراتها در دوران کندی، اکثریت کنگره را در دست داشتند اما این اکثریت شکننده بود و هر شکست دیپلماتیک یا نظامی میتوانست این اکثریت را از بین ببرد. فشار دوم، شکاف درون کابینه و ارتش بود. فرماندهان نظامی، بهویژه کرتیس لمی رئیس ستاد مشترک ارتش، با صراحت میگفتند، باید کوبا را بمباران کرد. این فشار از درون دولت، کندی را در موضع دشواری قرار داده بود. اگر نرمش نشان میداد، ژنرالهایش او را ضعیف میخواندند و اگر سختگیری میکرد، احتمال جنگ هستهای بیشتر میشد. فشار سوم که کمتر از آن صحبت شده است، وضعیت افکار عمومی آمریکا بود. جامعه آمریکا در آن سیزده روز در وحشت واقعی به سر میبرد.مردم از سوپرمارکتها کنسرو خرید و انبار میکردند. مدارس تمرین پناه گرفتن زیر میز برگزار میکردند. نظرسنجیها نشان میداد اکثریت آمریکاییها از احتمال جنگ هستهای میترسیدند. این ترس عمومی یعنی هر اقدامی که احتمال جنگ را بالا میبرد برای کندی بار سیاسی داخلی سنگینی داشت.
در واقع آنچه در ۱۹۶۲ اتفاق افتاد این بود که فشار سیاسی داخلی آمریکا، کندی را وادار کرد که توافقی را به صورت مخفیانه انجام دهد که اگر علنی بود، اعتبارش را خدشهدار میکرد. امروز ترامپ نیز در موقعیتی مشابه قرار دارد. اگر بخواهد محاصره دریایی را بدون کسب تمام اهداف اعلامشدهاش پایان دهد، باید روایتی بسازد که در داخل کشورش "پیروزی" به نظر برسد و دقیقا، همین نیاز به روایتسازی داخلی است که اهرم دیپلماتیک ایران را تقویت میکند. ایران میداند که ترامپ برای پایان دادن به بحران، نه لزوماً به یک پیروزی واقعی بلکه به یک "داستان پیروزی" نیاز دارد. این فاصله میان روایت و واقعیت، همان فضایی است که ایران میتواند با یک مدیریت هوشمندانه از آن نهایت بهره را ببرد و در قالب توافقهای مختلف، منافع خود را تامین کند.در نمونه دیگری از تاریخ، میتوان به محاصره اقتصادی کوبا از دهه ۱۹۶۰ تاکنون اشاره کرد. آمریکا بیش از شصت سال است که تحریم و انزوای اقتصادی علیه کوبا را دنبال میکند. شاید بتوان گفت، کوبا از نظر اقتصادی آسیبهای جدی دیده و رشد اقتصادی این کشور محدود بوده اما در تمام این شصت سال، حکومت کوبا نه تغییر کرده و نه تسلیم شده است. آموزه این مثال که تا حدی با بحران فعلی نیز همخوانی دارد این است که فشار اقتصادی حتی به صورت بلندمدت، به تنهایی برای تغییر رفتار یک نظام سیاسی که اهداف بزرگ و افق بلندمدتی را برای خود تعریف کرده است، کافی نیست.
در مقابل، این فشار برای آمریکا نیز مشکلات مختلفی همچون هزینههای اعتباری و دیپلماتیک و مخالفتهای مختلف داخلی را به همراه داشته است. در واقع، مثال کوبا نشان میدهد که فشار کوتاهمدت با محاصره دریایی، بدون یک استراتژی بلندمدت و پذیرش هزینههای داخلی و خارجی، معمولاً به نتیجه نمیرسد. بررسی و جمعبندی شواهد تاریخی، نشاندهنده یک الگوی مشترک و یک نکته مهم است. در رویاروییهای فرسایشی از نوع محاصره، کسی که اولمیشکند، معمولاً آن نیست که فشار اقتصادی بیشتری تحمل کرده، بلکه آن است که فشارهای داخلی سیاسی و اجتماعیاش از آستانه تحمل گذشته باشد. امروز نیز همان الگو در حال شکل گرفتن است و به اعتقاد بسیاری از کارشناسان، فشارهای داخلی آمریکا از جنس گرانی، اعتراض و ضربالاجل انتخاباتی و دیگر فشارهای نرم، سریعتر از فشار اقتصادی ایران، به نقطه جوش و بحرانی خواهد رسید، موضوعی که تیم املاکی و رفقای گلفباز ترامپ یا به دلیل نداشتن تجربه کافی از آن اطلاعی ندارند یا توجه به آنها را به نفع خود نمیدانند.*** تابآوری اقتصادیپس از نگاهی به شرایط دو طرف در محاصره دریایی ایران از زاویه علمی و تجارب تاریخی، حالا باید به موضوع مهم میزان تابآوری دو طرف در حوزههای مختلف اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بینالمللی بپردازیم تا شرایط امروز و احتمالا آینده، بیش از پیش برای همه ما روشن شود.
ایران و آمریکا هر دو از این بحران آسیب اقتصادی میبینند، اما نکته مهم اینجاست که ماهیت این آسیبها کاملاً متفاوت است. اقتصاد ایران روزانه میلیونها دلار از جنگ و محاصره دریایی آسیب میبیند، موضوعی که در همه جنگها و برای اکثر کشورهای درگیر آن رخ میدهد اما نکته قابل توجه درباره ایران این است که، این کشور در طول دههها تحریمهای شدید و مختلف، سازوکارهای اقتصاد مقاومتی و شبکههای دور زدن تحریمها را در خود نهادینه کرده است و به عبارت دیگر، اقتصاد ایران یک "اقتصاد بحرانزیست" است که با کمبودها آشنا است اما هیچوقت در برابر آنها شکننده نبوده است.اما در سوی مقابل، ضربه اقتصادی این جنگ به آمریکا بسیار قابل توجه و چشمگیر است. قیمت نفت برنت از آغاز جنگ بیش از چهل درصد رشد کرده و به بالای صد دلار رسیده است. کارشناسان هشدار میدهند، حتی اگر توافقی حاصل شود، ماهها طول خواهد کشید، تا عرضه از دست رفته، جبران شود و قیمتها کاهش یابد. صندوق بینالمللی پول هشدار داده که حتی اگر آتشبس پایدار بماند، رشد جهانی آسیب خواهد دید، هزینهای که بر همه جهان تحمیل میشود اما فشار سیاسی آن روی آمریکا خواهد بود. قیمت بنزین در جایگاههای آمریکا از زیر سه دلار پیش از جنگ، به بیش از چهار دلار و پانزده سنت و حتی در برخی ایالتها به حدود ۶ دلار رسیده است و این برای یک اقتصاد مصرفمحور مثل آمریکا، شوکی مستقیم و دردآور محسوب میشود. صندوق بینالمللی پول هشدار داده که تورم آمریکا در سال ۲۰۲۶ به بیش از ۴ درصد خواهد رسید. مردم از این شرایط عصبانی هستند و انعکاس آن در اعتراضات روزافزونی که علیه ترامپ در ایالتهای مختلف آمریکا در جریان است، قابل مشاهده است.
در خصوص آمریکا، باید به یک نکته مهم دیگر نیز توجه کرد و آن، مکانیزم تبدیل فشار اقتصادی به بحران سیاسی است. در آمریکا، خیلی سریع و در فاصله زمانی کوتاهی، فشار اقتصادی به نارضایتی رأیدهندگان، افت محبوبیت رئیسجمهور و بحران سیاسی تبدیل میشود. مردم در آمریکا چند روز یک بار و برخی مواقع نیز هر روز صبح به پمپ بنزین میروند و افزایش قیمتها را میبینند. این تجربه شخصی بلافاصله در نظرسنجیهای هفتگی منعکس میشود. نمایندگان کنگره این نظرسنجیها را میبینند و نگران کرسی خود میشوند. به همین دلیل، شروع به انتقاد علنی از رئیسجمهور میکنند.رسانهها این انتقادها را تیتر میکنند و لابیهای صنعتی، شرکتهای نفتی و اتاقهای بازرگانی شروع به فشار آوردن بیشتر میکنند. همه ایناتفاقها و روندها میتواند در عرض چند هفته به یک بحران سیاسی برای رئیسجمهور آمریکا تبدیل شود. همانطور که توضیح داده شد، این چرخه در آمریکا بسیار کوتاه و سریع شکل میگیرد اما در مقابل، این چرخه و سازوکار در ایران علیرغم داشتن برخی شباهتها، روندی طولانیتر دارد و همین تفاوت که شاید در ظاهر بیاهمیت باشد، در میدان باعث فشار بیشتر به ترامپ و کاهش تابآوری او در برابر ایران میشود.یک تحلیلگر سیاسی از دانشگاه رایس (Rice University) میگوید اگر شاخص "احساسات مصرفکننده" تا اواخر تابستان بهبود نیابد، شانس جمهوریخواهان برای حفظ مجلس نمایندگان به صفر نزدیک میشود. ترامپ برای اینکه بتواند با موضع قوی وارد پاییز شود، باید زودتر از موعد این جنگ را به پایان برساند.
شاخص "احساسات مصرفکننده" که به اختصار MCSI خوانده میشود، از سال ۱۹۵۲ توسط دانشگاه میشیگان و با سرپرستی اقتصاددانانی چون جورج کاتونا طراحی شده و امروز نیز زیر نظر جوآن هسو اجرا میشود. دستیابی به این شاخص هر ماه با نمونهگیری تلفنی از حدود پانصد خانوار آمریکایی انجام میگیرد. پرسشها سه محور دارند، اول، ارزیابی وضع مالی شخصی در مقایسه با یک سال پیش، دوم، انتظار از وضع مالی شخصی برای یک سال آینده و سوم، انتظار از وضع کلی اقتصاد در پنج سال آینده. پاسخها به صورت بهتر، بدتر یا بدون تغییر جمعآوری و در یک فرمول به عدد تبدیل میشود. عدد صد نقطه مرجع سال ۱۹۶۶ است که اوج رونق اقتصادی آمریکا بود. این عدد در بحران مالی سال ۲۰۰۸ به ۵۵ و در اوج کووید به ۷۱ رسید. رسیدن به ۴۷.۶ در آوریل ۲۰۲۶ یعنی این شاخص در تاریخ هفتاد ساله خود هرگز تا این اندازه پایین نیامده بوده است و نظرسنجیها نشان میدهد، مصرفکنندگان آمریکایی صریحاً این وضع را به جنگ با ایران نسبت میدهند. این شاخص مستند، به خوبی گویای شرایط، فشارهای موجود بر ترامپ و میزان تابآوری اقتصادی او در جنگ با ایران است.در کل و به اعتقاد اکثر کارشناسان، با توجه به شرایط اقتصادی دو طرف در این مقطع زمانی، ایران تابآوری اقتصادی بهتری دارد و فشارها بر ترامپ بیشتر سنگینی میکند.*** تابآوری سیاسی؛ ضربالاجلهای ترامپشاید مهمترین مزیت ساختاری ایران در این رویارویی با آمریکا، فقدان ضربالاجلهای سیاسی است. اما در مقابل، ترامپ با فشار چند روزشمار همزمان روبروست.
نخست آنکه، بر اساس قانون اختیارات جنگ، مصوب ۱۹۷۳، هر رئیسجمهوری که در آمریکا بدون اعلان رسمی جنگ از سوی کنگره، عملیات نظامی آغاز کند، موظف است ظرف ۶۰ روز یا عملیات را متوقف کند یا از کنگره مجوز بگیرد. این مهلت برای ترامپ اول ماه می به پایان میرسد.وضعیت کنگره برای ترامپ بسیار نگرانکننده است و در این شرایط حتی برخی سناتورهای همحزبی وی نیز با او همراهی نمیکنند. سوزان کالینز سناتور جمهوریخواه از ایالت مین، صراحتاً اعلام کرده که "اگر درگیری نظامی به روز شصتم برسد، قانون اختیارات جنگ اعمال میشود و رئیسجمهور نیاز به مجوز کنگره دارد". وی همچنین اضافه کرده که احتمالاً به ادامه جنگ رأی منفی خواهد داد. توم تیلیس دیگر سناتور جمهوریخواه از کارولینای شمالی نیز تاکید کرده است، دریافت رأی موافق او برای ادامه درگیری با ایران، بسیار سخت خواهد بود. این شکاف در درون حزب جمهوریخواه یک فشار سیاسی واقعی و مهم برای ترامپ محسوب میشود. البته اینجا یک ظرافت مهم نیز وجود دارد. ترامپ میتواند به صورت یکجانبه به کنگره اعلام کند که خروج نیروها نیاز به ۳۰ روز بیشتر دارد که عملاً مهلت را به اول خرداد میرساند. پس میتوان گفت، ترامپ احتمالا میتواند این ضربالاجل را مدیریت کند اما بهرحال یک فشار سیاسی واقعی و مستمر بر روی او محسوب میشود.
دومین ضربالاجل، انتخابات میاندوره کنگره در نوامبر امسال است. در این خصوص، با نگاهی به تاریخ انتخاباتی آمریکا متوجه یک قاعده سنگین میشویم. در هشت انتخابات از ده انتخابات میاندورهای گذشته در این کشور، حزب رئیسجمهور کرسیهایش را از دست داده است. از سال ۱۹۸۲ تا ۲۰۲۲ ده انتخابات میاندورهای در آمریکا برگزار شده است که در هشت مورد از آنها، جمهوریخواهان، کرسیهای خود را از دست دادهاند. در این خصوص، همانطور که اشاره شد، تنها دو استثناء وجود دارد. انتخابات ۲۰۰۲ که یک سال پس از حملات یازدهم سپتامبر برگزار شد و موج ملیگرایی در دوره جرج بوش به جمهوریخواهان کمک کرد و دیگری، انتخابات ۱۹۹۸ بود که در آن دموکراتها در دوره کلینتون به دلیل واکنش منفی افکار عمومی به ماجرای محاکمه و استیضاح کلینتون، کرسی از دست دادند. به نظر، باید از این قاعده، اینگونه نتیجهگیری کرد که هر دو استثناء، دلایل غیراقتصادی داشتند و از آنجایی که این روزها، وضع اقتصادی در آمریکا خراب است و انگیزه ملیگرایانه ناشی از جنگ نیز به آستانه کافی رشد نکرده است و اعتراضهای عمومی به جنگ ایران نیز در حال رشد است، ترامپ هیچکدام از شرایطی را که در آن دو استثناء اتفاق افتاد را در اختیار ندارد.
البته نباید از یک دغدغه جدی این روزهای جمهوریخواهان نیز غفلت کرد. میتوان گفت آنها شرایطی دقیقا شبیه شرایط دموکراتها در انتخابات ۱۹۹۸ را دارند و با توجه به نگاه منفی بخش قابل توجهی از افکار عمومی آمریکا به ترامپ به دلیل ارتباطش با پرونده جنجالی جفری اپستین، حتی بدون جنگ ایران نیز در معرض از دست دادن صندلیهای خود قرار دارند و حالا با این شرایط و جنگ با ایران، کار برای آنها به مراتب سختتر و فشارها بر ترامپ بیشتر شده است. گرچه او دوست ندارد این موضوع مطرح شود و تا به امروز نیز، انتقادهای تندی را به اشخاص و رسانههای آمریکایی که این موضوع را دنبال کردند، وارد کرده است.*** تابآوری اجتماعی؛ اتحاد ملی در برابر اعتراض داخلییکی از وجوه کمتر تحلیلشده این بحران، بُعد اجتماعی و مشروعیت داخلی دو طرف است. در پنجاه روز گذشته، شهرهای ایران صحنه تجمعاتی بوده که در آنها، شهروندان از حاکمیت، رهبری جدید و نیروهای نظامی کشورشان، حمایت قابل توجهی کردهاند، علیه تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل ایستاده و شعار دادهاند و راه را برای تسری جنگ نظامی به جنگ شهری و داخلی که یکی از اهداف اصلی دشمن از ابتدای این جنگ بوده، بستهاند. این حضور میدانی مردم ایران در حمایت از کشورشان، صرفنظر از ارزیابیهای متفاوتی که از آن میتوان داشت، یک واقعیت مستند است که در معادلات قدرت ایران، اهمیت ویژهای دارد. نکتهای که در این خصوص نباید از آن غافل شد، این است که، تاریخ ایران نشان میدهد، همواره جنگ و حمله خارجی به این کشور، به عاملی برای وحدت و انسجام داخلی بدل شده است. نکته و عامل مهمی که دشمنان این کشور هیچوقت نخواستند آن را بفهمند و درک کنند.
اما در سوی دیگر میدان، ترامپ با موجی از اعتراضها روبروست. طبق نظرسنجی دانشگاه میشیگان، که پیش از آتشبس انجام شد، اکثریت شهروندان آمریکایی در همه گروههای سنی، درآمدی و حتی حزبی، از وضع اقتصادی کشور ناراضی هستند و بیاعتنایی به کنگره برای آغاز جنگ را نشانه رویکرد غیرقانونی رئیسجمهور خود میدانند. حکیم جفریز، رهبر دموکراتهای مجلس نمایندگان آمریکا، با هشدار نسبت به پیامدهای اقدامات دونالد ترامپ، خواستار مداخله فوری کنگره شده است. وی تصریح کرده که دموکراتها هر هفته قطعنامه اختیارات جنگ را به رأی خواهند گذاشت تا یا جنگ پایان یابد یا جمهوریخواهان مجبور به موضعگیری در مقابل ترامپ شوند و این شرایط، یک بار سنگین دیگر بر دوش ترامپ است که ایران معادل آن را ندارد.*** تابآوری بینالمللی، تنهایی آمریکا در برابر پشتیبانی از ایرانانتظار میرفت کشورهای زیادی از جمله متحدان سنتی آمریکا در این جنگ پشتیبان ترامپ باشند، اما در نتیجه و در واقعیت، شرایط عوض شد و به یک بار اضافی برای واشنگتن بدل شده است. آمریکا در تشکیل ائتلاف بینالمللی برای همراهی در محاصره دریایی ایران شکست خورد. روسیه و چین در شورای امنیت، پیشنهاد بحرین برای قطعنامه بازگشایی تنگه را وتو و رد کردند. چین محاصره دریایی آمریکا را اقدامی خطرناک و غیرمسئولانه نامید. اتحادیه اروپا و انگلیس دست رد به سینه ترامپ زدند و خود به دنبال مأموریت مستقل آزادی کشتیرانی بدون مشارکت آمریکا هستند.
این انزوای دیپلماتیک ترامپ را بسیار عصبانی کرد و بارها به اتحادیه اروپا و ناتو انتقاد کرد و با عبارتهایی تحقیرکننده همچون ببرکاغذی از آنها یاد کرد و حتی آنها را تهدید به تلافی کرد و این، هزینه اعتباری سنگینی است که واشنگتن در حال پرداختن آن میباشد. در مقابل اما، ایران حامیان قابل توجهی داشت، بخصوص یک پشتیبان راهبردی قدرتمند به نام چین که هم از نظر اقتصادی و هم از نظر دیپلماتیک برای او بسیار مهم است. پکن خریدار حدود نود درصد صادرات نفتی ایران است. کشتیهای چینی پیش از آغاز محاصره رسمی دریایی ایران، از طریق هماهنگی با تهران در حال تردد از تنگه بودند و بعد از آن نیز صراحتاً درباره اختلال در تنگه به آمریکا هشدار دادند. این یعنی ایران یک خط نجات مالی دارد که آمریکا بدون درگیر شدن با چین نمیتواند به سادگی آن را قطع کند. واقعیت این است که، هرگونه اقدام چین برای به چالش کشیدن محاصره، میتواند آمریکا را مجبور به عقبنشینی کند. در کل، سازمان همکاری شانگهای، عضویت در اتحادیه اقتصادی اوراسیا، بریکس، پیمان راهبردی ۲۵ ساله میان چین و ایران و همکاری روسیه با ایران بخصوص در وتوی قطعنامه، همگی در کنار هم یک شبکه حمایتی ایجاد کردهاند که ارزش آن برای اهل فن، مشخص و در لحظات بحرانی به خوبی نمایان میشود. *** عدمتقارن ساختاریدر دوئل ایران و آمریکا، علاوه بر تابآوری اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بینالمللی، موضوعاتی مثل عدمتقارن ساختاری وجود دارد که در این رویارویی بسیار مهم و تاثیرگذار است اما کمتر مورد توجه قرار گرفته است.
یکی از مهمترین بینشهای علم سیاست این است که، یک فشار یکسان بر دو سیستم متفاوت، پیامدهای راهبردی کاملاً متفاوتی تولید میکند. این را "عدمتقارن ساختاری" (Structural Asymmetry) مینامند. در یک نظام انتخاباتی مثل آمریکا، هر فشار اقتصادی، بلافاصله از طریق مکانیزم رأی، نارضایتی رأیدهنده، کاهش محبوبیت و شکنندگی ائتلاف حزبی به فشار سیاسی تبدیل میشود. افق زمانی تصمیمگیری در این سیستم کوتاه است زیرا هر دو سال یک انتخابات و هر روز و هفته نظرسنجی جدید برقرار است.در نظام سیاسی ایران، اوضاع متفاوت و پایدارتر است و مکانیزم تبدیل به این شکل وجود ندارد. البته فشار اقتصادی وجود دارد و همین الان بنگاههای مختلف اقتصادی در این کشور با مشکلات، محدودیتها و فشارهای ناشی از جنگ روبرو هستند و حتی اقدامات دولت برای کاهش مشکلات و فشار موجود نیز، چندان موثر نبوده است اما این فشارها به صورت مستقیم و خیلی سریع به یک بحران انتخاباتی در کشور بدل نمیشود. حتی برای فهم بهتر شرایط میتوانید به مشکلات و فشارهای بنگاههای تولیدی و خدماتی ایران در حدود یک سال اخیر توجه کنید. بنگاههای اقتصادی در طول یک سال با مشکلات و بحرانهایی روبرو شدند که هر کدام از آنها، به تنهایی میتواند یک بنگاه اقتصادی را به تعطیلی بکشاند. مشکلاتی مثل ناترازی انرژی، نوسانات قابل توجه ارزی، جنگ ۱۲ روزه، دخالتهای نابجای دولت در اقتصاد ودیگر مشکلات، همه در یک سال برای تولید و اقتصاد ایران رخ داد اما به بحران سیاسی جدی برای کشور تبدیل نشد.
ساختار ایران به گونهای است که رئیس جمهور میتواند یک افق زمانی چندماهه و چند ساله را بدون تغییر ساختار قدرت مدیریت کند. این تفاوت در افق زمانی، که برخی نظریهپردازان از آن با عنوان «پنجره فرصت» (Window of Opportunity) یاد میکنند، دقیقاً همان چیزی است که باعث میشود مسئولان ایران در این بازی فرسایشی، شرایط بهتری در مقابل ترامپ داشته باشند.*** عدمتقارن در هزینه خروجیک وجه تحلیلی مهم دیگر در این خصوص که اغلب نیز از آن غفلت میشود، "هزینه خروج" برای هر دو طرف است؛ یعنی هزینهای که هر طرف باید برای پایان دادن به جنگ و بحران موجود بپردازد. در اینجا نیز عدمتقارن عمیقی بین طرفین جنگ وجود دارد. برای آمریکا، هر توافقی که کمتر از تأیید کامل ۴ هدف اعلامشده، تغییرنظام، هستهای، موشکی، منطقهای و البته تسلیم بیقید و شرط تنگه هرمز باشد، یک شکست اعتباری بزرگ در جهان محسوب میشود که دموکراتها ماهها و جمهوریخواهان سالها از آن علیه ترامپ بهره خواهند برد.
اما برای ایران، داستان کاملا متفاوت است. وقتی آمریکا با متحدان عبری-عربی-غربیاش، به اهداف اعلامی خود در قبال ایران نرسیدهاند و حتی کار به جایی رسیده است که روسای بسیاری از کشورها را بسیج کردهاند که ایران را راضی به مذاکره کنند و او نمیپذیرد، ایران دیگر نیازی به روایتی برای پیروز معرفی کردن خود ندارد. علاوه بر آن، برداشته شدن محاصره دریایی با یا بدون توافق، رژیم حقوقی جدید در تنگه هرمز، آزاد شدن برخی داراییهای مسدودشده، حفظ حق غنیسازی حتی با غنای کم، اثبات قدرت و توانمندی موشکی پهپادیاش به جهان و دهها دستاورد مهم دیگر که در یادداشت مشروح قبلی نویسنده به آنها اشاره شده است، میتواند در روایت رسانهای داخلی و جهانی، به عنوان پیروزی مقاومت و پایداری در برابر زورگویی جنایتکارها به تصویر کشیده شود. این تفاوت در ارزش تبادل سازش برای دو طرف، یکی دیگر از اهرمهای مهم ایران در این رویارویی تاریخی است که فشار سنگینی را به ترامپ، کشورش و متحدانش وارد میکند و دست ایران را در منطقه و جهان بالاتر نگه میدارد.*** ترامپ و فشارهای نرمعلاوه بر فشارهای سخت و ساختاری، در این میان، چند عامل نرم نیز وجود دارد که در مجموع فشار قابلتوجهی بر ترامپ برای پایاندادن سریعتر به این جنگ وارد میکند. ترامپ برنامهریزی کرده بود چهاردهم و پانزدهم ماه می به چین سفر کند تا با شیجینپینگ دیداری تاریخی داشته باشد و توافقاتی درباره تجارت، تعرفه و روابط دوجانبه داشته باشند. این سفر که یکبار به دلیل ادامه جنگ ایران از اواخر مارس به اواسط ماه می موکول شده، تنها در صورتی معنا و وزن دیپلماتیک پیدا میکند که ترامپ با دستی پر و بحرانی پایان یافته به پکن برود.
طبیعی است که رفتن ترامپ به چین با جنگی فعال و تنگهای بسته، او را در مذاکرات در موضع ضعف قرار میدهد، شرایطی که همه میدانند به هیچ عنوان با روحیه ترامپ سازگار نیست.فشار دیگری که روی رئیس جمهور آمریکا قرار دارد، جام جهانی ۲۰۲۶ است که از یازدهم ژوئن تا نوزدهم جولای در آمریکا، مکزیک و کانادا برگزار میشود. این رویداد برای ترامپ هم یک فرصت تبلیغاتی بزرگ است و هم یک آزمون لجستیکی امنیتی که با جنگ ایران و حضور دهها هزار سرباز آمریکایی در منطقه، همخوانی ندارد. وقتی همزمان دهها هزار سرباز آنها در منطقه خلیج فارس مستقر هستند، ناوگان جنگی آنها در تنگه هرمز درگیر است و بودجه نظامی و اطلاعاتی نیز تحت فشار جنگ قرار دارد، توان عملیاتی آنها برای تأمین امنیت یک رویداد جهانی با میلیونها بازدیدکننده خارجی در خاک آمریکا، به شدت کاهش مییابد. این یعنی ترامپ میخواهد پیش از شروع جام جهانی، هم از نظر نظامی و هم از نظر بودجهای و توجه رسانهای دست آزاد را داشته باشد. جام جهانی همزمان با جنگ فعال، از نظر مدیریت کشور، یک تناقض عملیاتی و فشار قابل توجه دیگر برای ترامپ محسوب میشود.در خصوص فشارهای موجود بر ترامپ، یک نکته مهم پنهان نیز وجود دارد و آن هم، قراردادهای تسلیحاتی آمریکا با کشورهای منطقه خلیج فارس است. دولت ترامپ در مارس ۲۰۲۶ قراردادهای تسلیحاتی حدود ۲۳ میلیارد دلاری با کشورهای خلیجفارس را نهایی کرد که شامل بیش از ۱۶ میلیارد دلار سیستمهای پدافند هوایی، مهمات و تجهیزات رادار برای امارات، کویت و اردن، به اضافه ۷ میلیارد دلار تسلیحات اضافی برای امارات بود.
از طرف دیگر، آمریکا و عربستان سعودی بزرگترین قرارداد فروش تسلیحاتی تاریخ را به ارزش تقریبی ۱۴۲ میلیارد دلار امضاء کردهاند که شامل تجهیزات جنگی پیشرفته میباشد. ترجمه این قراردادهای عظیم این است که، صنعت دفاعی آمریکا، لاکهید مارتین، نورثروپ گرومن و RTX، ذینفع مستقیم ادامه تنش در منطقه غرب آسیا هستند و در واقع، لابی قدرتمند صنعتی-نظامی آمریکا، یک فشار معکوس روی ترامپ برای ادامه جنگ ایجاد میکند نه پایان آن و این، یک محدودیت و فشار اضافی بر ترامپ برای تصمیمگیری درباره پایان جنگ ایجاد میکند. یعنی ترامپ از یک سو تحت فشار افکار عمومی، کنگره و اقتصاد برای پایان جنگ است و از سوی دیگر تحت فشار لابی تسلیحاتی آمریکا برای ادامه آن. این تضاد درونی در تصمیمگیری آمریکا، خود به یک عامل فلجکننده و فشار بر ترامپ تبدیل شده است. از سوی دیگر، بازارهای نفتی آمریکا و شرکای عربی خلیج فارس، بهویژه عربستان سعودی و امارات، نیز از ادامه این وضع رنج میبرند. تولید جمعی کویت، عراق، عربستان و امارات بیش از شش میلیون و هفتصد هزار بشکه در روز کاهش یافته و اقتصاد کشورهای خلیجفارس با فروپاشی مدل صادرات انرژی دستوپنجه نرم میکند. این متحدان آمریکا، شاید در ظاهر عنوان نکنند اما بدون شک از این شرایط ناراضی هستند و در پشت پرده به شدت خواهان بسته شدن این پرونده با شرایط دلخواهشان هستند، موضوعی که فشار مضاعف دیگری را بر ترامپ تحمیل میکند.*** ایران و تقویت تابآوریتا اینجای بحث، متوجه شدیم که ایران علیرغم مشکلاتی که این جنگ به او تحمیل کرده است، در مقابل آمریکا در فشار کمتر و موقعیت بهتری قرار دارد.
اما اینگونه نگاه کردن به شرایط، به معنی این است که ایران در این جنگ، یک بازیگر منفعل بوده است که کاملا اشتباه است. ایران در این جنگ نه تنها در حالت انفعال قرار نداشته، بلکه با اقداماتی هدفمند، تابآوری اقتصادی خود را تقویت کرده است. البته این اقدامات به احتمال زیاد جای زیانهای ناشی از محاصره را نمیگیرد، اما در مجموع، یک سپر اقتصادی ایجاد میکند که عمر مقاومت و تابآوری ایران در برابر فشارها را افزایش میدهد.مهمترین این اقدامات، تقویت صادرات زمینی به کشورهای همسایه است. محاصره دریایی آمریکا تنها کشتیهایی را هدف قرار میدهد که به بنادر ایران میروند یا از آنها خارج میشوند. مرزهای زمینی ایران با عراق، ترکیه، آذربایجان، ارمنستان، ترکمنستان، افغانستان و پاکستان و دیگر کشورها، همچنان باز و فعال است. صادرات کالاهای صنعتی، پتروشیمی، محصولات غذایی و فرآوردههای نفتی از این مسیرها جریان دارد و منبع درآمد ارزی قابل توجهی را نیز برای ایران فراهم میکند.اقدام مهم دیگری که این روزها در لابهلای خبرهای جنگ دیده نشد، بهرهبرداری از کریدور ریلی ایران-چین است. این خط که در ماه می ۲۰۲۵ به طور کامل عملیاتی شد، زمان حمل کالا از ایران به چین را از سی روز به پانزده روز کاهش داده است. اما در روزهای اخیر، اولین صادرات مواد معدنی و کالاهای پتروشیمی ایران از این مسیر ریلی به چین صورت گرفت که نشان میدهد مسئولان ایرانی، اقدامات خاصی را برای این روزها و تشدید بحران برنامهریزی کرده بودند. اگرچه حمل حجم انبوه نفت خام از طریق ریل به دلایل فنی و لجستیک با محدودیتهایی روبروست، اما این کریدور برای تجارت غیرنفتی و حفظ جریان کالایی با چین و تقویت تابآوری ایران در شرایط بحران، بسیار ارزشمند است.
نکته و خبر دیگر اینکه، همزمان، کریدور ترانزیتی پاکستان-ترکمنستان از خاک ایران نیز در همین روزها فعال شده است. این کریدور که بخشی از طرح بزرگتر اتصال آسیای مرکزی به آبهای آزاد محسوب میشود، ایران را به یک گره ترانزیتی با ارزش تبدیل میکند که درآمد حملونقل و لجستیک از آن نیز، مستقل از تنگه هرمز است. علاوه بر این، مسئولان ایرانی پیش از آغاز جنگ، ذخیره کالاهای اساسی خود را به میزان چند ماه در مخازن استراتژیک فراهم کرده بودند؛ ذخایری که فشار بحرانهای تأمین کالا را برای مدت قابلتوجهی کاهش میدهد. حتی در همین شرایط نیز، تاکید چند روز گذشته، معاون اول رئیس جمهور ایران بر تقویت ذخایر کالاهای اساسی، نشاندهنده این است که ایران خود را برای یک جنگ بلندمدت آماده کرده است و در این راستا، توجه ویژهای به تابآوری کشور در مقابل دشمنان داشته است.ناوگان سایه نیز از جمله ظرفیتهای موجود دیگر برای ایران است که در صورت نیاز میتواند از آن استفاده کند. از منظر انرژی، ایران میتواند همچون بسیاری از کشورهای درگیر بحران و جنگ، از ظرفیت خود برای بهرهبرداری از ناوگان سایه (Shadow Fleet) یا ناوگان پنهان، یعنی کشتیهایی که سیستم تعیین موقعیت خود را خاموش میکنند تا از دید سیستمهای نظارتی غرب مخفی باشند، استفاده کند. شرکت تحلیل داده دریایی لوید لیست (Lloyd's List) در برخی گزارشهای خود، به صورت مستقیم و غیرمستقیم به این ظرفیت در اختیار ایران، اشاره داشته است.
در این خصوص، یادمان نرود که ایران، سالهای سال است که به واسطه اعمال تحریمهای مختلف غیرقانونی از سوی دشمنانش، مختصات و الزامات زیست در بحران را به خوبی آموخته است که در چنین شرایطی میتواند به خوبی از درسآموختههای آن برای افزایش تابآوری خود استفاده کند.*** جمعبندی؛ پیروز دوئل تابآوری در تنگه هرمزآنچه در این یادداشت آمد، نه ادعایی درباره آیندهای قطعی، بلکه تحلیل شواهد موجود بود. شواهدی که در مجموع نشان میدهد، در این رویارویی، موازنه فشار به نفع ایران شکل گرفته و روز به روز در حال تقویت است. طبیعی است که ایران بعد از سالها تحریمهای رنگارنگ اقتصادی سیاسی و مشکلات ایجاد شده در دو جنگ تحمیلی اخیر، از نظر اقتصادی در فشار است اما این فشار با آنچه دشمنان تلاش دارند آن را به عنوان شرایط در آستانه فروپاشی اقتصاد ایران به مخاطبان خود قالب کنند، فاصله زیادی دارد. ایران از نظر سیاسی فاقد شمارشهای معکوس قانونی و انتخاباتی است که ترامپ با آنها دستوپنجه نرم میکند. ایران از نظر اجتماعی نیز در شرایط جنگ، شاهد وحدت و انسجام داخلی کمنظیری بوده است که رهبری و نظامش را تقویت میکند، در حالی که جامعه آمریکا به گرانی، جنگطلبی بدون مجوز و هزینههای مختلف انسانی و اعتباری که این جنگ برای آنها و کشورشان ایجاد کرده، معترض هستند.
ایران از نظر حمایتهای بینالمللی نه تنها در انزوا نیست، بلکه علاوهبر همراهی و حمایت بسیاری از دولت ملتها، پشتیبانی مستمر چین و روسیه از خود را دارد، در حالی که آمریکا حتی در تشکیل یک ائتلاف بینالمللی ناکام مانده است. ترامپ با سه ضربالاجل مهم و فشارهای نرم مختلف همزمان روبروست، مهلت قانونی اول ماه می، سفر تاریخی چین در اواسط ماه می که باید با دستی پر انجام گیرد و انتخابات میاندوره نوامبر که افق زمانی تصمیمگیری آمریکا را به شکل چشمگیری کوتاه میکند. در واقع، راس زیمت، تحلیلگر صهیونی، به درستی این شرایط را ارزیابی و تاکید کرده است که آمریکا و اقتصاد جهانی توانایی تحمل فشار چند هفته بیشتر را ندارند، در حالی که ایران میتواند چند ماه دیگر نیز دوام بیاورد.در پایان، به اعتقاد نویسنده، وقتی همه معیارهای علمی، یک سمت ترازو را سنگینتر نشان میدهد، وقتی اقتصاد، سیاست، انسجام اجتماعی و پشتیبانی بینالمللی، همصدا یک نتیجه را فریاد میزنند، دیگر پنهان کردن آن نتیجه، نه انصاف علمی است و نه امانتداری تحلیلی.
اگر معیار داوری را نه محتواهای رسانهای و تبلیغاتی بلکه واقعیتهای سخت اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و بینالمللی بدانیم، به روشنی مشخص است که یک سمت ترازوی این رویارویی، سنگینتر از سوی دیگر آن است. تاریخ روابط بینالملل به ما آموخته است که قدرتهای نوظهور، نه در لحظهای که توپها و موشکهایشان را شلیک میکنند، بلکه در لحظهای که طرف مقابلشان زودتر کوتاه میآید، شناخته میشوند. اگر این منطق را بپذیریم، جهان در حال تجربه یک جابجایی راهبردی است و اگر تاریخ را مرور کنیم، پر از لحظاتی است که قدرتها، واقعیتها را دیر فهمیدهاند، پس عاقلانهترین کاری که تحلیلگران، کارشناسان، دیپلماتها، سیاستمداران و همه مردم دنیا میتوانند انجام دهند، این است که "این واقعیت را زودتر از تاریخ ببینند و به ایران قوی سلام کنند"، همانطور که رابرت آنتونی پیپ، اندیشمند و استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو آمریکا این واقعیت را دید و روز گذشته در رسانههای دنیا تاکید کرد،"قدرت جدید در حال ظهور است و جهان در حال آشنایی با ایرانی جدید است، قدرتی که باید روی آن حساب کرد".نویسنده – دکتر سعید سیفی، استاد دانشگاه و تحلیلگر مسائل راهبردیانتهای پیام/// 17:55 - 25 آوریل 2026