پیامِ خون

✍️حسین سلطان محمدیدر روزگاری که زمین، خسته و خمیده زیر بارِ ناله‌ها پیش می‌رود، کودکانی هستند که هنوز به خورشید فکر می‌کنند؛ کودکانی که در دست‌های کوچکشان، رؤیاهایی بزرگ‌تر از جهانِ ترک‌خورده‌ی ما می‌درخشد. اما چه بسیار که این دست‌ها، پیش از آنکه رنگ بازی بگیرند، طعم خاک و دود را می‌چشند. جهان، گاهی چنان بی‌رحم می‌شود که انگار دلش از لطافت خالی‌ست؛ گویی آهِ مظلوم در آسمان می‌پیچد و ستارگان را می‌گریاند.دخترک مدرسه‌ای، روبه‌روی دفترش نشسته بود؛ مدادی در دست، لبخندی باریک بر لب. نمی‌دانست که بیرون، سایه‌ای سنگین بر شهر افتاده است. هنوز "زندگی" را هجی نکرده بود که لرزش زمین، معصومیتش را از میان واژه‌ها ربود. اما ماجرای او، ماجرای همه‌ی کودکانی است که بی‌خبر از دشمنی جهان، تنها رؤیا می‌کارند. ظلم، هر چقدر که می‌کوشد با تیغ و آتش، نور را خاموش کند، نمی‌داند که نور، در دل همان خاکستر جوانه می‌زند. تاریخ نشان داده است که همیشه، فریادِ خاموشِ بی‌گناهان، از هر فریادی رساتر می‌ماند. روزگاری خواهد رسید که زمین، قصه‌ی این اشک‌ها را به آفتاب می‌سپارد؛ و آفتاب، عدالت را بازمی‌گرداند. خونِ بی‌گناه، هیچ‌گاه بی‌ثمر نمی‌ماند؛ ریشه می‌دوانَد، می‌بالَد، و شمشیر را به زانو درمی‌آورد. آن‌گاه، دخترکی که دفترش با گردِ خاکستر پوشیده بود، در باغی تازه خواهد نوشت: «هیچ ظلمی پایدار نیست… و نور، همیشه راه خود را پیدا می‌کند.»
21:20 - 5 اردیبهشت 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

2 واکنش
57٫1k بازدید