نبود معنی ندارد...
✍️حانیه حسین پوربا صدای خانواده از خواب بیدار شدم، نزدیک اذان صبح بود و باید اماده خوردن سحری می شدیم.سر سفره متوجه پچ پچ های ارام پدر و مادر و ان حال و هوای عجیب شدم. ذهنم اما گیج تر از چیزی بود که بخواهم سوالی بپرسم.برعکس روز های قبل که تلویزیون قفلِ بر شبکه قم بود الان در حال تماشای شبکه خبر بودیم.سحری تمام شد و خواب الود مشغول جمع کردن سفره شدم که ناگهان صدای شوک زده مادرم مرا به خود اورد : «اقا بیا تایید شد...»پدرم تقریبا از اشپزخانه به سمت تلویزیون دویید، مادرم اشک در چشمانش جمع شده بود و من که حالا خواب را کاملا فراموش کرده بودم به صفحه تلویزیون خیره شدم.حس می کردم بیدار نشدماحتمالا هنوز خواب بودم اما اشک های مادر، بهم ریختگی پدر...چیزی نبود که در خواب ببینم.همچنان خیره به زیرنویس قرمزرنگ و مجری که دیگر متوجه جملاتش نمی شدم ارام زمزمه کردم: «مامان الکیه مگه نه؟»مادر که درگیر اماده شدن بود همانطور ارام برای بیدار نشدن بچه ها زمزمه کرد: «دیروز بیت رو زده بودن...»چیز دیگری نگفت، شاید هم من نشنیدم فقط فهمیدم مادر و پدر برای تجمع به سمت مسجد حرکت کردند و من همانجا، روبه روی تلویزیون نشسته بودم و اشک می ریختم ۱۹ دی در بیت رهبری اقا را دیده بودم.من به ان چهره نورانی خیره شده بودم، ان لبخند زیبا را دیده بودم و حالا از من می خواستند باور کنم دیگر صاحب ان لبخندان پرنور نیست؟می خواستند باور کنم پدر عزیزم، کسی که تمام اهدافم را برای خوشحالی او چیده بودم دیگر نیست؟
می خواستم کتاب بنویسم، کتابی که اقا پس از خواندنش بگوید : احسنتمی خواستم موثر باشم در جامعه و نشست های خصوصی بروم با حضرت اقاصحبت کنم با ایشان و از ایشان راهنمایی بگیرمو حالا، از من می خواستند باور کنم، مشوق زندگی ام، دلیل ادامه دادنم و راهنمای روزهای سختم نیست...سوالات در ذهنم چرخ می زدند و باعث سرگیجه ام می شدندحال چه می شد؟ چه کسی رهبر جدید می شد؟ چگونه باید ادامه می دادیم؟ جنگ را چه کسی مدیریت می کرد؟چند روزی به همین منوال گذشت. روز و شب ها را در مسجد می گذراندیم و همچنان باور نداشتیم رهبرمان شهید شده. اما نمی شد تا اخر اینطور گذراند!اینکه می دیدم در فضای مجازی چگونه مغز مردم را شست و شو می دهند باعث می شد خشمگین شوم. با بچه های مسجد برنامه ای ریختیم تا محله را گرم نگه داریم. محله را و رسانه محله راتقسیم شدیم به گروه های دوسه نفره و هرگروه مسئولیتی را گرفت. گروهی شروع به ضبط پادکست کردند. گروهی شروع به نوشتن کردن و گروهی در حال عکس و فیلمبرداری.حسینیه شور عجیبی داشت، هر گوشه گروهی مشغول کاری بودند.چند دانشجو وارد حسینیه شدند و گفتند برای کمک در کارها امدند. انها نیز مشغول زدن دکور های مسجد شدند. بیرون مسجد میزی چیدند داخل صحن را سن چیدند و ... .محله شوری گرفته بود که تا به حال ندیده بودم. مردمی که تابه حال در مسجد قدم نزده بودند حالا اینجا مشغول کمک بودند.حضرت اقا نبود، اما حضورش حس می شد...نبود اما همچنان در حال مسیردهی به ما بود.پس دیگر نبود معنی ندارد، حضور او قوی تر از قبل حس می شد و حالا این جوانان بودند که بیش از پیش به سخنان او عمل می کردند. در مسیر او قدم می گذاشتند و با اقتدار به سمت جلو حرکت می کردند.
به امید پیروزی و فتح قله ای که اقا همیشه می گفت نزدیک است.
13:52 - 20 فروردین 1405