لبخند در میانه ی اندوه ...

✍️نصیبه سادات حسینی سحرهای رمضان همیشه برایم بوی خاصی داشتند؛ بویی که نه فقط از چای تازه‌دمی که آرام در استکان‌ها می‌چرخید، می‌آمد و نه فقط از بخاری که از خورشتی برمی‌خاست که از شب پیش آهسته بر شعله مانده بود، بلکه از چیزی لطیف‌تر، نامرئی‌تر؛ گویی از لابه‌لای همان سکوت نازکی که پیش از اذان بر خانه می‌نشست.اما آن سحرگاه، سحری که خبر شهادت رهبرم رسید، دیگر شبیه هیچ‌کدام از آن سحرها نبود.ساعت نه و چهل دقیقه صبح روز قبل، وقتی گفتند بیت آقا را با موشک زدند، چیزی در درونم مثل موجی آرام اما عمیق به تلاطم افتاد. از آن لحظه تا سحر، زمان دیگر به شکل معمولش نمی‌گذشت؛ هر دقیقه کش می‌آمد، مثل رشته‌ای که بیش از اندازه کشیده باشند.و وقتی سحرگاه خبر رسمی رسید، بغضی در گلویم نشست که نه می‌شد فرو بردش و نه می‌شد رهایش کرد.آن سحر دیگر بوی همیشگی را نداشت.خانه همان خانه بود، چای همان چای، نور همان نور کم‌رنگ آشپزخانه؛ اما چیزی از جهان کم شده بود. داغی آرام و سنگین در دل جا گرفت؛ داغی که می‌دانستم هرگز سرد نخواهد شد.با این همه، عجیب آن بود که در میان همان بغض، آرامشی هم بود؛ آرامشی که مثل نوری دوردست، از پشت اشک‌ها می‌تابید. دلم برای رفتنش سوخت، آتش گرفت، اما در همان لحظه، تمام وجودم به آرامش او فکر می‌کرد.میان گریه، گاهی لبخند می‌آمد.زیر لب می‌گفتم: به آرزویش رسید.می‌گفتم بعد از سال‌ها رنج و خون دل خوردن، شاید امشب نخستین شبی بود که بی‌هیچ سنگینی بر دل، آرام خوابید.در آغوش حسین (علیه السلام) آرام خوابید.در آغوش نوری که همیشه دنبالش بود، آرام گرفت.
و من می‌دانستم این آرامش، حق او بود.گریه‌هایم نه برای شهادتش...که بخاطر فاصله‌ای بود که میان خودم و روح بلند او ، احساس می کردم...و در آن سحرِ دگرگون‌شده، میان اشک و لبخند، معنای آن مصرع قدیمی را بهتر از همیشه فهمیدم، او مصداق واقعی «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند..» بود.او به زمین تعلقی نداشت، آسمانی بود،آسمانی زیست و به آسمان پیوست...
15:46 - 16 فروردین 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

1 بازنشر3 واکنش
56٫6k بازدید



1 پاسخ

@user170910150281434691917 فروردین 1405
در پاسخ به
وسکوتی خانه را فرا گرفت آمیخته با بغضی درگلو...