بچهخور
✍️سعید احمدی قهوه اگر اسمش دنگ دنگ باشد لابد فرق دارد. این را توی دلم گفتم و از کنارش پیچیدم سمت اولین میدان نرسیده به نیشابور. شهری که با خیلی از جاهای دیگر توی تاریخ فرقهایی هم درش میبینم. پمپ گاز خلوت بود. من بودم و همانی که نازل را میگذاشت و بر میداشت. گفتم: این جنگ من را یاد چنگیز میاندازد. دهان که باز کرد مثل خودم تعدادی از دندانهایش نبود. زبانش اما بود سر جایش.گفت: شخمش زدن و گربههاش را هم کشتن؛ ولی الآن تا دلت بخواد گربه هست. نیشابور هم هست. ایران هم هست مثل شیر. گفتم: شخممان نکنند. گفت: بچهخورهای جهود؟ فکر کردم از اپستین خبر دارد. پرسیدم جزیره را میگی؟ گفت: چی؟ گفتم: معنای حرفت چی بود؟ جواب داد: قدیما که بچه بودیم میرفتیم مشهد. بزرگترها همهش میترسوندمان که یه وقت دور نشین از ما. اگه گم برین اینجا جهود هست. بچهها را میدزدن، رگشون رو میزنن خونشونو میمکن، میخورن. مدونی حالا ور افتاده این حرفا. چنگیز خون میریخت اینا خون میخورن، خون بچه.سرم دنگی صدا کرد. وقتی راه افتادم، فکر کردم بچهخوری حرف تازهای نیست. قدیم هم بوده، رو نیامده بود.
13:14 - 16 فروردین 1405