از دبستان تا زندان؛ یک قدم!

✍️حآمدوامروز برای ارائه مباحث تربیتی به یک دبستان در شمال شرق کشور دعوت شده بودم؛ میان قد و قامت‌های کوتاه، خنده‌های بی‌دغدغه و چشم‌هایی که هنوز جهان را ساده می‌بینند، گم شدم. بوی مداد تازه‌تراشیده و کاغذ سفید در هوا پیچیده بود. کودکانی را می‌دیدم که با لباس‌هایی یکدست و دل‌هایی یکرنگ، آینده این سرزمین را در مشت‌های کوچکشان گرفته‌اند... ناگهان نهیبی از درونم برخواست و خاطره‌ای را برایم زنده کرد؛ خاطره چند روز پیش که برای گپ و گفت به کانون اصلاح و تربیت رفته بودم؛ ذهنم درگیر شد: چطور ممکن است برخی از این کودکان معصوم، روزی به خشونت آلوده شوند؟ این دست‌هایی که امروز نقاشی می‌کشند و توپ پلاستیکی را به هوا می‌اندازند، چگونه ممکن است فردا سنگی بردارند یا آتشی بیفروزند؟ این لبخندهای بی‌غل‌وغش، چگونه می‌توانند به فریادی تلخ بدل شود؟ چگونه ممکن است برخی از این فرشته‌های کوچک، مسجد آتش بزنند یا آدم بکشند؟ پاسخش اما خیلی هم سخت نبود. فاصله میان این معصومیت و آن قساوت، یک غفلت است؛ غفلتی که از یک مسئول سر می‌زند، غفلتی که بخاطر چند رأی بیشتر است، غفلتی که آرام و بی‌صدا رخ می‌دهد؛ سال‌ها کار پنهان بر ذهن‌ها؛ در فضای مسموم مجازی؛ سال‌ها دروغ و القاء شبهه و سال‌ها ناامیدسازی و استهزاء مقدسات در جهانِ بی‌در و پیکرِ تصویرها و پیام‌ها. کلمه‌هایی که ظاهرشان بی‌خطر است، اما آرام‌آرام. ریشه می‌دوانند. تصویر پس از تصویر، ویدیو پس از ویدیو؛ قطره‌هایی که اگرچه کوچک‌اند، اما اگر پیوسته بچکند سنگ را هم می‌سایند.
کودک، خمیرِ نرم است؛ شکل می‌پذیرد. اگر دستِ مهر بر او بنشیند، گلستان می‌شود؛ و اگر سیلی بی‌مسئولیتی و ولنگاری بر او بنوازد، کج و معوجش کرده، هیأتی ناآشنا به خود می‌گیرد. هیچ‌کس به یک‌باره دگرگون نمی‌شود. هیچ نوجوانی ناگهان از آسمان معصومیت به زمین خشونت سقوط نمی‌کند. این راه، پله‌پله پیموده می‌شود؛ با عادی‌سازی، با تکرار، با تحریف حقیقت. رسانه، گاهی تنها سرگرم نمی‌کند؛ می‌سازد، می‌تراشد، و البته... می‌شکند...
17:17 - 6 اسفند 1404
اندیشه
رسانه
روایت‌های مردمی

1 بازنشر2 واکنش
38٫4k بازدید