خیابان و قوماندان

خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلی‌اند! همه بچه های همه سرزمین‌های دنیا شکلات که می بینند دهانشان آب می اُفتد!هر قدر برای خانم سیفی فرق نداشت اما برای مرد فرق داشت!
مرد بلوز مشکی، یک وجب بسته را گرفت جلوی خانم‌ سیفی و گفت: «گفتم مدیونتون نشم! آخه شما اینارو...»توی تاریکی خیابان چشم چشم را نمی دید چه برسد به اینکه خانم‌ سیفی سرنشین های آن پراید قراضه را دیده باشد. او فقط پسرک را دیده بود وقتی تا کمر از شیشه پراید قراضه آمده بود بیرون و پرچم توی دستش را عین بقیه بچه ها تکان داده بود.حالا دستش توی دست مرد بلوز مشکی بود و لابد آمده بود که نشانی خانم سیفی را بدهد.خانم سیفی چکار داشت بچه های توی خیابان اهل کجا هستند یا چه شکلی‌اند! همه بچه های همه سرزمین‌های دنیا شکلات که می بینند دهانشان آب می اُفتد!هر قدر برای خانم سیفی فرق نداشت اما برای مرد فرق داشت! بسته شکلات را گرفت جلو خانم سیفی و گفت: «شما این بسته هارو برای بچه های ایرانی درست کردین! ما افغانستانی هستیم. شما که انداختیدش توی ماشین من، گفتم حتما نمی دونید اومدم پَسِش بدم که زیر دِینِتون نمونم!»خانم سیفی تکان خورده بود....دلش یکجوری شده بود.مرد گفته بود «درسته ما مهاجریم اما به این خاک مدیونیم. ما هم بخاطر عشق به ایران و رهبر شبا میایم خیابون.»خیابان، خانم سیفی ، بسته شکلات توی دست مرد، بلوز مشکیش، حتی دست نوشته‌ و‌ پیکسل بچه گانه تویش، گریه کرده بودند.قوماندانِ شهر نبود اما عین نخِ تسبیح همه را رسانده بود به هم. آدم ها از روی خط خطی های نقشه زمین رد شده بودند.بعثت رسیده بود به نبض خیابان!به محل تلاقی آدم‌ها... دَری‌زبانانِ افغانستان از کلمه «قوماندان»‌ بجای «فرمانده» استفاده می کنند.✍️روزنگار جنگ رمضان به روایت طیبه فرید
18:38 - 18 خرداد 1405

2 بازنشر1 واکنش
29٫7k بازدید