زندگی در شرایط جنگی
الان که هشتاد و چند شب از نهم اسفند میگذرد، به مرحلهای از فهم رسیده ام که جنگ، همیشه خون لخته شده روی دست و پای چند صد مجروح و شهید نیست. ماجرای شهادتت مبارک بخشی از ماجراست؛اما عوضش تا دلتان بخواهد حالا قاب فولشات جنگ فکری و اقتصادی میبینم.
همیشه تصورم از جنگ، یک قاب لانگشات از آوار خانههای کل شهر بود. صدای جیغ آمبولانس و جیغ زنهای از دست داده و مردان از دست رفته. صدای فریاد رجال امدادی و خون و باروت و آتش و به قول باباطاهر، در آن آتش، دل و جان سوخته داشتن. یک چیزی مثل سکانس معروف فیلم پیانیست که پیانیست یهودی در شهر خالی از سکنه بین جنازههای دو طرف خیابان راه میرود و گریه می کند. حس میکردم جنگ، یعنی کل کشور به همین صحنه دچار میشود.چه در جنگ دوازده روزه، چه الان که هشتاد و چند شب از نهم اسفند میگذرد، به مرحلهای از فهم رسیده ام که جنگ، همیشه خون لخته شده روی دست و پای چند صد مجروح و شهید نیست. ماجرای شهادتت مبارک بخشی از ماجراست. همیشه نیاز نیست تا پمپ آب بترکد و بریزد روی خاک و گچ و سیمان مخروبه آپارتمانها.من هیچکدام از این صحنهها را ندیدم. ساختمان مخروبه، ترکیدن پمپ آب، شهید شدن، حتی مجروح شدن هیچکس را توی شیراز به چشم ندیدم. خانهمان هم چند کیلومتر از حملهی خیابان سمیه دور بود. حتی همان ایام شبهای قدر که از خدا میخواستم از سر تقصیراتم بگذرد، مراسم شب قدر دانشگاه شیراز بودم و دانشگاهها تهدید به حمله شده بودند. باز هم اتفاقی نیفتاد. شاید خدا هوای دل نازکنارنجیها را بیشتر داشته.
اما عوضش تا دلتان بخواهد حالا قاب فولشات جنگ فکری و اقتصادی میبینم. قاب مدیومشات خون دل خوردن اعضای خانواده بخاطر مرغ کیلویی یک میلیون تومان را با کیفیت فورکِی میبینم. کلوز آپ صورت آشفته و انگشتهای دنبال کار توی آگهیهای سایت دیوار. دیدن دودوتا کردن خواهر نوجوانم که برای کلاس تقویتی ریاضی شاگرد میپذیرد بلکه بتواند فیسواشش را خودش بخرد.قاب کلوزآپ خون دل خوردن و لب بستن میبینم، موقع اختلاف سلیقه در شبهای میدان و خیابان. موقع تهمت شنیدن از یک ماشین عبوری و تذکر روحانی پشت میکروفن که: «بزرگواران رمز پیروزی اتحاده. ما با هم یا همفکریم یا هموطن.» انگار آقای حجتالاسلام، غیر مستقیم به آن بلاکشِ تهمت شنیده میگوید: «تو را به اباالفضل ازش بگذر و شر درست نکن الکی! حالا بندهخدا دلش پر بوده یه حرفی زده.» و قضیه را حل کردن.با همین چشمهایم زیاد دیدهام که توی مترو و اتوبوس و کوچه و خیابان و مغازه، بعضیها مارا چپچپ نگاه میکنند. ما راستراست نگاهشان میکنیم و لبخند میزنیم و آنها سر برمیگردانند.وسط این زبان بدنهای قهرآلود، در یکی از شبهای تجمع، خانم جوان بدون روسری، پشت فرمان شاسی بلند مشکیاش از خیابان رد میشد. من و خانم «ن» خیلی رندوم، با حضرتش چشم در چشم شدیم. لبخند زدیم و لبخند زد و سر بر نگرداند. خانم «ن» میگفت: «عجب بابا. دیدی؟ یکی جواب لبخند مارو داد!» زن بودن، وسط جنگ سال هزار و چهارصد و پنج، یعنی همین لبخند زدنها و هرشب علمدار شدنها توی خیابان و «محکم بزن تو پوزش» گفتنها؟ توی موسسههای فرهنگی و مساجد و... برای رزمندههای لانچری غذا پختنها؟ برای خانواده از مواد و مصالح اندک غذا پختن و جنگ فکری و اقتصادی خانه و خیابان را مدیریت کردن؟
به جز بخش غم نان، پختنِ همه چیز از هیچ چیز و آن مرغِ میلیون تومانی، به قول بنده خدایی: «دوشواری نداریم.» در این زندگی جنگی. اما کسی هست به آقایان دولتی ابلاغ کند که احتراما جمال کعبه کجاست؟ به ابالفضل که ما بمُردیم در بیابانش! ----------------------*کلوزآپ: نمای صورت بازیگر*مدیومشات: از نمای سر تا شکم بازیگر *فول شات: نمای سر تا پای بازیگر *لانگ شات: نمای کلی سوژه و اطراف آن/به طور کلی لانگ شات به مساحت قابل ملاحظه ای در اطراف موضوع فیلم یا عکس گفته می شود اکستریمکلوزآپ: زاویه چشمها*ز عشقت آتشی در بوته دیرمدر آن آتش دل و جان سوته دیرمسگت ار پا نهد بر چشمم ای دوستبه مژگان خاک پایش روته دیرمباباطاهر * ساربانا جمال کعبه کجاست که بمردیم در بیابانشسعدی✍️روزنگار جنگ رمضان به روایت فاطمه سعادتخواه
15:24 - 8 خرداد 1405