مماس؛ مثل هوا روی پوست

تصویر آقا رضا فتحی آمد روی استند، پسرکِ دوتا صندلی آن طرف‌ترم گفت:_-بابای من، بابای من. این بابای منه._درلحظه زمان ایستاد و سر چرخاندم سمت راست. پسرک-که فهمیدم اسمش امیرحسین است- این‌ها را داشت به آن یکی پسرک -که فهمیدم اسمش محمدحسین است- می‌گفت.
آقارضا همان اول کار قلاب انداخت وسط ذهنم و کشید. یک شروع قوی؛ تعلیقِ همراه با گره‌گشاییِ درلحظه. همان اول کاری که عدل آمدم نشستم کنار پسر شهید؛ دو تا صندلی آن‌طرف‌تر. یعنی اولش نمی‌دانستم نشسته‌ام کنار پسر آقارضا. خانم فتحی که نشست روبروی آقای دانشور و بسم‌الله گفت و تصویر آقا رضا فتحی آمد روی استند، پسرکِ دوتا صندلی آن طرف‌ترم گفت:_-بابای من، بابای من. این بابای منه._درلحظه زمان ایستاد و سر چرخاندم سمت راست. پسرک-که فهمیدم اسمش امیرحسین است- این‌ها را داشت به آن یکی پسرک -که فهمیدم اسمش محمدحسین است- می‌گفت. بعد دعوایشان شد. محمدحسین می‌گفت بابای من است و امیرحسین روی پنجه قد کشید، شاخه‌موی فـِرَش را از توی صورت کنار زد، به اندازهٔ زور یک پسر دوونیم‌ساله رفت توی سینه محمدحسین و خیلی جدی گفت «نـــه، ای بابای منه». راست می‌گفت؛ بابای خودش بود. عکس دونفره‌شان آمد روی استند.مامان محمدحسین هرطور بود بچه‌ها را آرام کرد. البته که نیم‌ساعت بعد انگاری امیرحسین هنوز دلش آرام نگرفته باشد بلند شد رفت روی صحنه، خودش را و محمدحسین را چسباند به استند و چندباره تاکید کرد که این بابای من است و لاغیر.
آقارضا قلاب دوم را همین‌جاها بود که انداخت وسط ذهنم. خانم فتحی داشت می‌گفت از وقتی امیرحسین به دنیا آمده خود آقارضا ناخن‌های پسر را جمعه‌به‌جمعه کوتاه می‌کرده. خبر شهادتش هم جمعه آمده. خانه شلوغ بوده، همه گریه می‌کرده‌اند، امیرحسین عصبی شده بود و با ناخن‌های بلندش بقیه را خنج می‌زده. مادر دلش را نداشته ناخن‌های پسرِ حالا یتیمش را بگیرد. کار را حواله می‌دهد به فردا صبح. صبحی که همه از خواب بیدار می‌شوند، ناخن‌های امیرحسین کوتاه شده بوده و هیچ‌کدام از آدم‌های توی خانه کار را گردن نمی‌گیرند. تا وقتی خود امیرحسین می‌گوید دیشب بابا آمد و کوتاهش کرد. خانم فتحی گفت الان هفتادوشش روز است آقارضا رفته و ناخن‌های امیرحسین هنوز بلند نشده.اینجا که رسید صدای علیرضا قربانی توی مغزم پیچید: _مرز در عقل و جنون باریک استکفر و ایمان چه به هم نزدیک استعشق هم در دل ما سردرگممثل ویرانی و بهت مردم_اصلا این جلسهٔ سووشون مخصوص امیرحسین و بابایش بود. توی آن یک ساعت خانم فتحی بیشتر از پسرک گفت.از رابطه‌اش با آقارضا و اینکه هنوز بابایش را می‌بیند، باهایش حرف می‌زند و برنامه‌هایش را با بابا چک می‌کند. مثلا اینکه شب شهادت امام جواد (ع)، کدام هیئت بروند تا بابایش هم آنجا باشد. یا بهانه روی بهانه بیاورد که به بابا بگویید بیاید من را ببرد امام رضا و چند وقت بعد سفرشان جور شود و پسرک توی حرم با بابارضا بازی کند و حرف بزند. خانم فتحی همه این‌ها را یک‌نفس می‌گفت و عادی. انگار روتین زندگی‌شان باشد بعد از آقارضا.‌
گفتگو که تمام شد و خانم فتحی خداحافظی کرد، نفسم کم آمده بود؛ رفته بود. نتوانستم برای روایت تفحص بمانم. از سالن زدم بیرون. مچاله نشستم روی صندلی. اذان توی هوا پخش شد. صدای موذن‌زاده مثل نجات‌غریقی که تنفس مصنوعی می‌دهد به غریقش، چنگ انداخت توی شش‌هایم و یک چیزی را از روی سینه‌ام برداشت؛ نفسم برگشت و فهمیدم «ارحنا»یی که پیامبر (ص) وقت اذان به بلال می‌گفت چه شکلی است.رفتم توی نمازخانه. گفتم آقارضا تمام چیزهایی که خانمت گفت، تمام بودن‌ها و خودی نشان‌دادن‌های بعد از شهادتت درست. گردنِ ذهنِ فلسفه‌منطق‌زده‌ام از مو باریک‌تر. اما خب لیطمئن قلبی، یک جوری جورش کن دستم به دست امیرحسین برسد. همانی که هفتادوشش روز قبل ناخش را گرفتی. دیگر ببینم چه می‌کنی.جایی بین الله اکبر و الحمدلله تسبیحات، امیرحسین آمد توی نمازخانه؛ تنها. کنارم ایستاد و «مامان» صدایم کرد. «جانم؟» را ریختم توی لبخندم. دستش را گرفتم، با انگشت اشاره‌ام روی ناخن‌های کوتاهش کشیدم و بوسیدم‌شان. نه دستش بوی گلاب می‌داد، نه نوری دیدم و نه آقارضا جلویم ظاهر شد. همه چیز عادی بود؛ خیلی عادی.
توی برنامه «زندگی پس از زندگی» آخرهای هر قسمت که می‌رسد، آقای موزون از مهمان می‌خواهد _آن‌طرف_ را با _این‌طرف_ مقایسه کند؛ رنگ، بو، مزه، صدا و تصویر. همه بلااستثنا می‌گویند اصلا قابل مقایسه نیست. من اما از نمازخانه که آمدم بیرون به درک جدیدی از آن‌طرف و این‌طرف رسیدم؛ اینکه همه چیزِ آن‌طرف ریخته است این‌طرف. یا مثلا آن‌طرف و این‌طرف خیلی مماس هم‌اند. مماس مثل چیزی که جرجانی توی کتاب ذخیره خوارزمشاهی نوشته: _«هرگاه که هوا بجنبد آن هوا که مماس پوست ما باشد دور شود و هوای تازه مماس گردد.»_آن طرف -طرف آقارضا این‌ها- مماس است با این‌طرف. درست مثل هوایی که از روی پوست‌مان می‌گذرد یا مثل تماس لب‌هایم با ناخن‌های امیرحسین که بابای شهیدش کوتاه‌شان کرده باشد.✍️روزنگار جنگ رمضان؛ روایت فاطمه افضلی از جلسه عصر روایت سووشون با حضور خانواده شهید رضا فتحی
18:09 - 1 خرداد 1405
جامعه
فرهنگ
حماسه و مقاومت

1 بازنشر2 واکنش
59٫9k بازدید