پایان بیخبری
در این مدت چندین بار با آقا مصطفی به رسم رفاقت و جهت احوالپرسی تماس گرفته و جوابی دریافت نکرده بود، تا اینکه پیامکی جواب میدهد و سحرگاه جمعه با پاسخ همسر ایشان که آقا مصطفی شهید شده مواجه میشود.
ایام فاطمیه ۱۴۰۴، چند ماهی از سکونتمان در تهران میگذشت. آرزوی حضور در مجالس شهادت حضرت زهرا با حضور آقا را داشتم، تا اینکه آقا مصطفی یکی از رفقای همسرم که محافظ بیت رهبری بود برای ماکارت گرفت و زنگ زد که برای مراسمی که شب قرار است در حسینیه جماران برگزار شود خودمان را برسانیم. با اشتیاقی وصف نشدنی به این مراسم رفتیم و هنوز لذتی که از دیدن سیمای نورانی حضرت ماه در ذهنم و تمام وجودم ثبت شده را فراموش نکردهام.تا اینکه صبح شنبه ۹اسفند خبرهای تلخی از آسیب دیدن بیت رهبری شنیده میشد، دل ها بیقرار و قلبها ناآرام و در انتظار اخباری که سلامت رهبر عزیزمان را تائید کند. همسرم با آقا مصطفی تماس گرفت و حال حضرت آقا را جویا شد اما اپ هم به دلایل امنیتی نتوانست زیاد صحبت کند.روزها گذشت تا امروز ....سحرگاه جمعه ۲۵اردیبهشت ۱۴۰۵...گذر زمان رویدادهای تلخی را در تاریخ ایران و قلب جان ایرانیان ثبت کرد ،شهادت رهبر عزیزمان و شهادت بسیاری از عزیزانی که هر کدام آتش سوزانی بر جانمان افکند. همسرم نیز ازاین آشوبها بینصیب نماند و عنوان جانباز جنگ رمضان در تقدیر او نوشته شد.برای نماز صبح که از خواب بیدار شدم و همسرم را ناراحت و آشفته دیدم ،گویا در این مدت چندین بار با آقا مصطفی به رسم رفاقت و جهت احوالپرسی تماس گرفته و جوابی دریافت نکرده بود، تا اینکه پیامکی جواب میدهد و سحرگاه جمعه با پاسخ همسر ایشان که آقا مصطفی شهید شده مواجه میشود.سریع ذهنم به کوچهی نزدیک به حسینیهی امام رفت و چهرهی نجیب و آرام آقا مصطفی که ما را به داخل حسینیه راهنمایی کرد.
دلم را به دل داغدار همسر و سه فرزند ایشان نزدیک کردم و زیر لب آیه ی انا لله وانا الیه راجعون را زمزمه کردم تا کمی آرام شوم.گوشی را برداشتم و نام شهید مصطفی نکویی را سرچ کردم و با دیدن خانهی ابدی شهید و مراسم تشییع جنازهی ایشان در زادگاهش شهر اسفراین، از رفتنش مطمئن شدم.✍️ روزنگار جنگ رمضان به روایت راضیه جمال زاده
13:53 - 31 اردیبهشت 1405