جوان ریشسفید با اورکت پلنگی
عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی میدونی روغن ماشین شده سه تومن؟ بهش گفتم خب باشه من الان تجمع نمیرم. ترامپ هم میگیم بیاد ایران؛ فکر میکنی اون وقت روغن ماشینت چند میشه؟ اگه به اقتصاد اعتراض داری همین شبا بیا درست و منطقی حرفتو بزن نه اینکه ماشین و آدم آتیش بزنید!
قبلا پیرمرد ریشسفید با اورکت پلنگی را در گوشه و کنار میدان دیده بودم. اما به این فکر نکرده بودم که چوب سهچهار متری پرچمش را چطور هر شب از خانه تا میدان میآورد و میبرد.ماشینش کنار ما پارک بود. پنج پرچم از پنجرههای پرایدش بیرون بود و مثل پرچم بلند توی دستش، آنها را حسابشده و محکم بسته بود.میله بلند را لبه جدول گذاشت و از صندوق عقب پیچگوشتی آورد. وقتی نگاهم را دید گفت: «عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی میدونی روغن ماشین شده سه تومن؟ بهش گفتم خب باشه من الان تجمع نمیرم. ترامپ هم میگیم بیاد ایران؛ فکر میکنی اون وقت روغن ماشینت چند میشه؟ اگه به اقتصاد اعتراض داری همین شبا بیا خیلی درست و منطقی حرفتو بزن نه اینکه ماشین و آدم آتیش بزنید!»نشست کنار میله. برخلاف سنش، بدنش جوان بود و چابک. خیلی زود چند تکه باریک لاستیک را از نقطه اتصال دو چوبی که به هم وصل کرده بود باز کرد و بعد پیچهای بست بینشان را چرخاند. گفتم: «ماشالا خوب حوصله دارید هر شب این کار رو انجام بدین.» گفت: «چوب به این بلندی جا نمیشه تو ماشینم. بعدم کاری نداره یه پیچه.» سرش پایین بود و دستش به کارش بود اما هنوز ذهنش پیش آن جوان بود:_پسره میگفت مگه سید علی چیکار برامون کرد؟ گفتم همین که ایران رو نداد دست دشمن برای تو کافیه. دیگه ما از پیشرفت علمی و پزشکی و نانو و این چیزا حرف نمیزنیم.
دو تا چوب باز شده را کنار هم گذاشت و پرچم بزرگ ایران را پیچید دورش. بعد با همان نوارهای باریک لاستیکی مرتب گره زد._من چهار سال توی جبهه بودم. کنار اروند. ما از خود عراقیها تانک گرفتیم تیپ زرهی تشکیل دادیم. با اسلحههایی که از خودشون گرفتیم از کشورمون دفاع کردیم. با دست خالی خالی و فقط با جونمون با دشمن جنگیدیم. حالا ایران از کجا رسیده به کجا؟وقتی این را گفت چشمهایش روشن شد. انگار داشت از قد کشیدن فرزندی که برایش مو سفید کرده میگفت. لبخندی زد و گفت: دیشب یه نفر پنجاه تومن گذاشت تو جیبم. میگه بخاطر زحمتی که با این پرچم توی میدون میکشی. تا اومدم پیداش کنم پسش بدم رفته بود. حالا پنجاه تومن چیزی نیست ولی اندازه وسعش خواسته یه کاری انجام بده. ببین ما چه مردمی داریم... .در صندوق عقب را بست و دستش را بالا آورد: سرت رو درد آوردما. خیلی حرف زدم. خداقوت. تو هم بشین تو ماشین.مثل حرفشنوی دختری از پدرش، پرچم را جمع کردم و نشستم تا همسرم برسد. انگار جوانها گاز داد و فرمان را تند چرخاند و رفت. اصلا چرا از اول فکر کرده بودم چون موی سفید دارد پیر است. مگر نمیدانستم که هر چه پای عشقی بیشتر روزگار بگذرانی اکسیرش جوانترت میکند. اصلا بهتر بود اول متن را اینطور آغاز میکردم: قبلا چند بار جوان ریشسفید را با اورکت پلنگی گوشه و کنار میدان دیده بودم... .✍️روزنگار جنگ رمضان به روایت رقیه بابایی
21:06 - 19 مه 2026