معین

روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب می‌دادند، پسر من هم جزء اونها بود. و اگر پسر من آن مدال را نمی گرفت غصه می خوردم. همیشه دوست داشت مثل مسی و رونالدو مشهور باشه. الآنم هم مشهور شده. روز تولدش ازم خواست عکسش رو استوری کنم، کاری که من اهلش نبودم. ولی الآن عکسش همه جا استوری شده.
ریش بلند و پیراهن مشکی اش نشان می‌داد عزادار است. اما نشانه ای از اضطراب و بی قراری در صورت و رفتارش نبود. آرام بود، آرامِ آرام.حدس زدم از اقوام دور باشد. با سلامی سر صحبت را باز کردم و با اشاره به قبر گفتم: «نسبتی با هم دارید؟» با لبخندی جواب داد: «پسرمه!» بقیه حرفم از یادم رفت! به زور لبخندی زدم و پرسیدم: «حوصله دارید یه کم در موردش برام بگید؟» با خوشرویی گفت «حتما»، و شروع به صحبت کرد.حرف‌هایش را به سختی می‌فهمیدم. نه اینکه لکنت زبان داشته باشد، اتفاقا روان و شیوا سخن می گفت. ایراد از ذهن و مغز من بود که انگار به لکنت افتاده بود. از تمام حرف هایش تنها این را فهمیدم که «معین» عاشق رهبرِ شهید و حاج قاسم بوده و از آن پرسپولیسی های دو آتشه.»چند جمله ای که گفت به خودم جرات دادم و پرسیدم: «میخوام یه چیزی بپرسم ولی خجالت می کشم.» با لبخندی وسیع گفت: «راحت باش.» قبل از آنکه جمله اش تمام شود دو کلمه از دهانم پرید. با لحنی پر از تعجب و پرسش: «خیلی آرومی!» لبخندش وسیع تر شد: «بودن پیش بقیه خونواده های شهدا آرومم کرده. همه مون هم دردیم و حال همدیگه رو خوب می‌فهمیم. همه مون تو خونه که جای خالی بچه ها رو می بینیم بهم میریزیم، ولی اینجا حالم مون خوب میشه. گاهی هم که خونواده های دو شهید و سه شهید رو می‌بینم آروم تر میشم.»دختر بچه‌ای وسط حرف‌هایمان دوید. خود را به پای پدرِ معین چسباند و دو دستش را دور پایش حلقه کرد. همزمان خانمی جوان تر از پدر معین هم آمد و دختربچه را بغل کرد. خانمی جوان، مشکی‌پوش و مثل شوهرش آرام.
از این همه آرامش حرصم درآمد. پرسیدم: «میتونم همین سوال رو از همسرتون هم بپرسم؟» با تایید پدر همان دو کلمه را این بار به مادر معین گفتم، با تعجبی بیشتر از قبل: «خیلی آرامید!». و او جواب داد: «آرامیم چون آن روزی که داشتند مدال های قهرمانی را به بعضی بچه های میناب می‌دادند، پسر من هم جزء آن قهرمانان بود. و اگر پسر من آن مدال را نمی گرفت غصه می خوردم. همیشه دوست داشت مثل مسی و رونالدو مشهور باشه. الآنم هم مشهور شده. روز تولدش از من خواست عکس تولدش رو استوری کنم، کاری که من اهلش نبودم. ولی الآن عکسش همه جا استوری شده. چرا باید غصه بخورم؟»لکنت مغزم به زبانم هم سرایت کرد. نمی دانستم چه بگویم. واقعا نمی دانستم در مقابل این پدر و مادر سی و چند ساله و داغ فرزند ارشد دیده چه بگویم.پانوشت: از راست به چپ:فاطمه، مادر معین، نیایش، پدر معین، معین زینلی✍️روزنگار جنگ رمضان؛ روایت احمدرضا روحانی از سفر به میناب
12:22 - 22 اردیبهشت 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

4 بازنشر6 واکنش
53٫5k بازدید