کوله‌پشتی جادویی

اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گذاشتم. به خیالم وقتی موشک زدند و همه چیز روی سرم آوار شد، زنده بیرون می‌آیم و نشانی کوله‌پشتی را به امدادگران می‌دهم که فقط همان را برایم نجات دهند.
«همون شالی که از اصفهان خریدی بپوش، گفتی ست همین لباسه». یادم نمی‌آمد کدام شال را می‌گفت. هیچ کدام از شال‌ها به لباسی که یک سال است خریدم و نپوشیدم، نمی‌آمد. می‌خواستم شال متناسب بگیرم اما یادم نیست خریدم یا نه. دخترخاله کمی نشانه فرستاد از آن شالی که اصفهان برای همین لباس خریدم. آلزایمرم رقیق شده و یادم به کوله‌پشتی می‌افتد. روزهای اول جنگ مدارک را در یک پوشه جمع کردم. اواسط جنگ مدارک، مانتو، شلوار، شال، ساق‌دست، جوراب، شارژ‌ها و... را در کوله‌پشتی گذاشتم. کوله را دم در قرار دادم تا موقع خروج اضطراری که اسم خودت هم یادت می‌رود، جلوی چشم باشد و خودش بگوید «من را هم ببر». لباس‌های خوب‌تر را برداشتم. آن لحظه‌ای که همه چیز آوار شده، نباید ظاهرم جنگ‌زده و ترحم‌برانگیز به نظر برسد. چند باری فکر می‌کردم جن عاشق دارم و لباس‌هایم را یادگاری برمی‌دارد. شال مثل بقیه اشیا گمشده، از ته کوله‌پشتی بیرون آمد، نه از دست جن عاشق. از جن عاشق هم شانس ندارم.به خیالم وقتی موشک زده‌اند و همه چیز روی سرم آوار می‌شود، مثل آن بنده‌ی صالح بیرون آمده از شکم نهنگ، من هم زنده بیرون می‌آیم. نشانی کوله‌پشتی را به امدادگران می‌دهم که فقط همان را برایم نجات دهند. لباس‌ها را می‌پوشم و بعدش هم به روستا می‌روم. از لحظه‌ی آتش‌بس تا الان کوله‌پشتی تخلیه نشده است. تنها چیزی است که گوشه‌ی کمدم یادآور روزهای جنگی است.
دخترخاله می‌خواست بیرون برود، کارت اتوبوسم را می‌خواست. توی کیفم پیدا نشد. دوباره یادم به کوله‌پشتی افتاد. عین چراغ جادو سربزنگاه هر چیزی که لازم داری بیرون می‌دهد. دخترخاله می‌خندد و می‌گوید: «مثلا آن لحظه با کارت اتوبوس کجا می‌خواهی بروی؟» به این سوال فکر نکرده بودم. فقط می‌دانستم کیف پول، کلید، کارت اتوبوس همیشه کنار هم بوده‌اند. شاید هم می‌خواستم با داشتن کارت اتوبوس، زندگی روزمره‌ام را حفظ کنم و زندگی را ادامه دهم.✍️ روزنگار جنگ رمضان به روایت فاطمه کشاورزی
09:01 - 16 اردیبهشت 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی