یواشکی
راننده ساینای سفید به ما که رسید سرعتش را کم کرد. یک لبخند از ته دل نشاند روی صورتش و آرام لب هایش را به هم زد:_خسته نباشید! ایول دارید همتونخیلی طول نکشید که خانمی با همان تیپ و ظاهر، روی صندلی شاگرد یک تیبا، دستش را خم و راست کرد و همزمان با حرکت دستش، آرام لب زد که "خاک بر سرتان"
دختر بچه ای روبرویم ایستاد و با یک لبخند شیرین، پلاستیک بزرگ آبنبات را جلویم گرفت._ بفرمایید! عیدتون مبارکلبخند زدم و یکی برداشتم. هنوز طعم ترش آبنبات توی دهانم بود که با لبخند پر مهر خانم کم حجاب روبرویم مواجه شدم. راننده ساینای سفیدی بود. به ما که رسید سرعتش را کم کرد. یک لبخند از ته دل نشاند روی صورتش و آرام لب هایش را به هم زد:_خسته نباشید! ایول دارید همتونانگار که از واکنش تند ماشین های کناریاش ترسید. یا نمیدانم، شاید هم کسی توی ماشین بوده که فقط آهسته لب زد و ما هم توانستیم لبخوانی کنیم و درجوابش لبخند بزنیم. هرچه که بود حسابی به دلم نشست. خیلی طول نکشید که خانمی با همان تیپ و ظاهر، روی صندلی شاگرد یک تیبا، دستش را از مچ هی خم و راست کرد و بعد همزمان با حرکت دستش، آرام و پنهانی لب زد که "خاک بر سرتان". حرکت آهستهی لبهایش و پنهانی لب زدنش، عین خانم راننده ساینا بود.با این حرکتش، حس خوب چند دقیقه پیش برایم زنده شد و در جواب چهرهٔ در هم کشیده و "خاک بر سرتان" گفتنهایش لبخند پررنگی کل صورتم را پر کرد. خودم هم فکرش را نمیکردم در جواب یک ناسزا اینچنین از ته دل بخندم. نگاهم به او بود و ذهنم پیش ساینا و خانمِ رانندهاش.چقدر شبیه هم بودند. هر دو، شالشان تا نصفه روی سرشان بود و ادامهاش را همینطور دور گردنشان انداخته بودند. هر دوتایشان هم وقتی ما را خطاب قرار دادند، انگار که میخواستند از چیزی یا کسی پنهان شوند. اما چهرهشان هیچ، شبیه هم نبود. چهره یکی، لبخند را پخش میکرد میان تمام اجزای صورتت و چهرهٔ آن یکی هم رُسِ لبخند هایت را میکشید.✍️روزنگار جنگ رمضان به روایت فاطمه پیروی
09:47 - 2 مه 2026