سلام الیزابت

الیزابت ماسکش را کشیده بود زیر چانه و می‌خندید. گفت که من به خاطر خون رهبر شهیدم باید بیایم. به خاطر صحبت‌های کتاب مقدس. به خاطر پاکی حضرت عیسی و حضرت مریم می‌خواهم بیایم و از کشورم دفاع کنم.
_سلام الیزابت!ایستاده بودم توی موکب شجره‌ی طیبه. جلوی مسجد فاطمه‌الزهرا(س) توی خیابان گلدشت معالی آباد و با امام جماعت مسجد صحبت می‌کردم. یک‌دفعه گفت‌و‌گو را قطع کرد. برگشت طرف خیابان و بلند گفت سلام الیزابت!سمت راستم را نگاه کردم. اول یک کلاه کشاورزی دیدم که کل سرش را گرفته بود.بعد هم مانتو و دامن چین‌چینی. همه‌اش به رنگ آبی نفتی. یک چوب جادو کم داشت تا بردارد و لباس‌ تمام آدم‌های آنجا را آبی کند. درست مثل جادوگر انیمشین زیبای خفته.چند ثانیه‌ای به احوال پرسی گذشت. امام جماعت گفت که الیزابت را ببین، مسیحی است اما هر شب می‌آید اینجا. الیزابت را نگاه کردم. ماسکش را کشیده بود زیر چانه و می‌خندید. گفت که من به خاطر خون رهبر شهیدم باید بیایم. به خاطر صحبت‌های کتاب مقدس. به خاطر پاکی حضرت عیسی و حضرت مریم می‌خواهم بیایم و از کشورم دفاع کنم.الیزابت خداحافظی کرد و رفت.صحبت‌مان که تمام شد، دو طرف را نگاه کردم .طول خیابان پر بود از جمعیت. می‌خواستم الیزابت را پیدا کنم و عکسش را بگیرم. اما هرچه گشتم پیدایش نکردم. بین آدم‌ها گم شده بود. ✍️ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت سیده زهرا حسینی #شیراز
17:08 - 30 فروردین 1405
فرهنگ
روایت‌های مردمی
استان ها

4 بازنشر10 واکنش
165٫7k بازدید