آقا ناصری که نمی‌شناختم

روزی که خبر شهادت آقا منتشر شد، ناصر داشت یکی‌یکی بند کفش‌ها را می‌گذاشت روی کرکره بانک و اشک می‌ریخت. با این‌که اشک‌های پِر خورده توی چشمش را به وضوح می‌دیدم ولی باورم نشد.
سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد: «قربون آقا عظیمی! یه پرچم داری بهمون بدی؟»چند ثانیه طول کشید تا چشمانم از محیط پرنور دور میدان معلم به فضای نسبتا تاریک اتاقک ماشینش عادت کند و از مجموع لهجه آبادانی و تصویرش تشخیص دهم با چه کسی دارم حرف میزنم؛ آقا ناصر بود. همراه دخترها و همسرش. استیکر پرچم ایران را چسبانده بود پشت شیشه‌ ماشینش.آقا ناصر لوازم جانبی کفش می‌فروشد. هر روز چند تا کارتن موزی بند کفش و واکس و فرچه از زیرپله‌ای حوزه هنری می‌کشد بیرون و کنار کرکره‌های بانک متروکه بساط می‌کند و از صبح تا غروب روی همین صندلی اسکلت فلزی عهد بوق با دو تا اسفنج وصله‌پینه‌ای می‌نشیند.جز احوال‌پرسی و سلام‌علیک روزانه چیزی از هم نمی‌دانیم‌. حتی همین اسمش را هم چند روز است یاد گرفته‌ام.اولین مکالمه غیرتکراری‌مان آخر جنگ دوازده روزه رقم خورد. ماشین را کنار گارد فلزی کنار شمشادهای حوزه پارک کردم. تا خواستم از راه‌پله‌ بالا بروم اسمم را صدا زد: «آقا عظیمی!» رفتم سمتش. سرش را آورد کنار گوشم و پرسید:-ما برنده شدیم یا اونا؟:ما نُه تا خوردیم ولی ده تا زدیم.-پس ما بردیم.دو دستش را بالا آورد و خدا را شکر کرد.این را گذاشتم به‌حساب وطن‌دوستی‌اش نه ارادتش به انقلاب.روزی که خبر شهادت آقا منتشر شد ولی روی دیگری از ناصر برایم نمایان شد.توی ماشین نشسته بودم و نای بیرون آمدن نداشتم. از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. ناصر داشت یکی‌یکی بند کفش‌ها را می‌گذاشت روی کرکره بانک و اشک می‌ریخت. با این‌که اشک‌های پِر خورده توی چشمش را به وضوح می‌دیدم ولی باورم نشد. دست به کمر گرفتم و از ماشین پیاده شدم.
تا دیدم، از جایش بلند شد و سمتم آمد. چشم‌هایش کاسه خون بود. جوری در آغوشم کشید تا سر روی شانه‌ام بگذارد و های‌های گریه کند ولی سریع شانه‌اش را بوسیدم و جدا شدم. نمی‌خواستم کم بیاورم.نیم‌ساعت بعد با یک استند چوبی و عکسی از آقا و مقداری خرما و یک باند پرتابل، برای رهبر شهیدمان حجله راه انداختیم: «حواسم بهش هست‌. اگه کسی خواست کِرم بریزه باباش رو می‌سوزونم.»البته خودش آخروقت بازخورد جالبی داد: «چند تا از مغازه‌دارا اومدن تشکر کردن. می‌گفتن این مداحی‌هایی که پخش می‌کنین فضا رو خوب کرده. توی شهر هیچ نشونه‌ای نیس. انگارنه‌انگار رهبر مملکت شهید شده.»ناصر تا هفتم آقا حواسش به وسایل ما بود. چیزهایی می‌گفت که شاید شنیدنش برای ما امکان‌پذیر نبود ولی او می‌شنید و به ما هم انتقال می‌داد: «چند تا از مغازه‌دارا توی دی ماه، خودشون وسط گود بودن و علیه نظام شعار میدادن. وقتی آقای خامنه‌ای شهید شد بهم می‌گفتن اگه می‌دونستیم این‌جوری میشه نمی‌رفتیم.»✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت محمدحسین عظیمی
20:28 - 17 فروردین 1405
جامعه
روایت‌های مردمی
فارس