بزنگاه
آب دهانم را به سختی قورت دادم، تصور میکردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب میشود؟ چیزی شبیه آن فیلم انفجار سر چهارراه در تهران که ماشین ها به یکباره به هوا میروند یا شبیه آن اتوبوس سوخته سمیه در شیراز خودمان.
صدایش مثل همیشه نبود. وحشی شده بود انگار. شیشه ماشین را دوباره بالا دادم و پرچم را لایش گذاشتم. به اطرافم نگاه کردم؛ مغازهدارها در پیاده رو جمع شده بودند. ماشین جلویی کنار گرفت و چند دختر جوان بیروسری و یک پسر جوان پیاده شدند. آسمان را نگاه کردند و با دست چیزی بهم نشان دادند. آب دهانم را به سختی قورت دادم. دستم را به سمت جلو تکان دادم و به همسرم اشاره کردم که فعلا نایستد و برود جلو تر. چشمم به دیوار سیمانی بود که در نظرم مثل دیوار چین، کش میآمد و تصور میکردم که با موج انفجار ماشینمان چگونه و به کجا پرتاب میشود؟ چیزی شبیه آن فیلم انفجار سر چهارراه در تهران که ماشین ها به یکباره به هوا میروند یا شبیه آن اتوبوس سوخته سمیه در شیراز خودمان؟ نمیدانستم از اینکه هر سهتایمان، یعنی من و همسرم و دخترکمان، با هم هستیم باید خیالم راحت باشد یا نباشد؟ شهادت که خوب است اما از کجا معلوم حتما شهید میشویم؟ به مامان فکر میکردم. به تماس همان یک دقیقه پیشش که با صدای لرزان پرسید کجا هستیم و من مثل همه سی شب گذشته که یک لوکیشن امن را به جای لوکیشن واقعیمان تحویلش میدادم، اینبار هم آخرین نقطه امنمان را به او گفتم: خروجی مجتمع دایی جواد! حتما اگر جای دقیقمان را میدانست همان پای تلفن کار دست خودش میداد...
جلوتر رفتیم. دور و برم را پاییدم، دیگر خبری از آن برج دیدهبانی و دیوار سیمانی و حصار سیمخارداری بالایش، نبود. دوباره شیشه را کمی پایین دادم. صدای جنگنده نمیآمد. از تصور اینکه یکبار دیگر این مسیر را برگردیم آنهم با دستهی پیاده، دستهایم یخ کرد. دلم میخواست فقط از آنجا برویم و چهره مامان که ملتمسانه میگفت این شبها به خیابان نروید، جلوی چشمم میآمد.مسیر را تغییر دادیم و از دسته دور شدیم. قلبم از کوبیدن های محکمش دست برداشت. جریان خونم به حالت عادی برگشت و کمی گرم شدم... دلم اما سرد بود، خیلی سرد... دلسرد بودم از خودم.حس آدمی را داشتم که مشت ادعایش را سر بزنگاه باز کرده و همه ادعاهای پوشالیاش به باد هوا رفته!✍️روزنگار جنگ رمضان به روایت اسماء کیان
19:49 - 12 فروردین 1405