تو نابودی!
خاله برگشت به طرفم و گفت: «اینو الان یه دختر اون وسط میدون داد بهم. گفت تازه سواددار شده. حالا گرفتمش بالا تا همه ببینن.»
امشب کمی مدل آدمهای تجمع تغییر کرده بود. پرچم به دستهای جدید بیشتر شده بود و بعضی جمعها فامیلی بود با همه تنوعش. خاله بزرگه به آقاجون سبیلو میرسید سلام میکرد و دایی خندهرو لپِ بچهها را میکشید تا دردشان بیاید. انگار که بعد از دید و بازدید عید گفته باشند خب حالا بیایید یک سر برویم خیابان.زنی که مقابلم ایستاده بود گمانم خاله کوچیکه بود. یک کاغذ اندازه دو بند انگشت توی دستش بود. خواندمش: اسراییل تو نابودی!خاله برگشت به طرفم و گفت: «اینو الان یه دختر اون وسط میدون داد بهم. گفت تازه سواددار شده. کوچیکه ولی ارادهاش رو قشنگ حس میکنم. حالا گرفتمش بالا تا همه ببینن.»هر شبی که میگذرد یک شگفتانه هم توی میدان داریم.سه شب پیش، مردِ چهارشانهای آمده بود و کُتل خیلی بلندی با پرچم ایران و عکس آقا را با چانهاش بلند میکرد. دو شب پیش، مرد موبلندی روی سقف ماشینش ایستاده پرچم تکان میداد و امشب تریلی بزرگی بچهاش را آن بالا با پرچم گذاشته بود و دور میدان میچرخید، و مرد تپلی یک سینی بزرگ پر از ذغال آورده بود و اسفند دود میکرد؛ هر کس هر چه دارد میخواهد به میدان بیاورد. برای چه کسی؟ برای صاحبِ میدان. برای خدا.خدایی که لحظه اولین تحویلِ سالِ بدونِ آقا کنارمان بود و دستش را گذاشته بود روی قلبمان تا دِق نکنیم. وقتی صحبتهای رهبر پخش شد همه میگفتند چه پیام مخلصانه و دلنشینی بود. ندیده انگار سالها میشناسیمش و البته انگار ایشان ما را خیلی خوبتر میشناسند!
امشب وقتی رسیدیم جلوی خانه، بوی گل همه کوچه را پر کرده بود. آسمان پر از ستاره بود و صدای شلوغی مهمانهای همسایه میآمد. جنگ هم آن گوشه و کنار بود؛ اما دستِ قدرتی بالاتر از تمام عالم داشت زمزمه میکرد: خدا برایتان کافی نیست؟#رهبر_شهیدم #جنگ_رمضان #خدا_با_ماست #شیراز ✍️روزنگار جنگ رمضان به روایت رقیه بابایی 16:36 - 6 فروردین 1405