کاسبی این غرفه در باران سکه شد
شبی که بچهها با بیسیم به جانشین نیروی هوافضای سپاه پیام میدادند، هیچکس فکرش را نمیکرد همسر شهید تهرانیمقدم سر برسد! این روایت یک مربی جهادی است که با ۳ فرزندش، وسط معرکه جنگ، روایت مقاومت را به جان بچههای پایتخت نشاند.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: «انگار این جنگ، بچهها را خیلی بزرگ کرده؛ از لحاظ روحی و روانی خیلی بزرگ شدهاند. من این را قشنگ میفهمم. وقتی برایشان از قصه طبس میگفتم، یاد خودم میافتادم که در کودکی این چیزها را درک نمیکردم، اما این بچهها امروز وسط معرکه، همه چیز را با چشم دیدهاند و چشیدهاند...» اینها را «خانم امیرخان» میگوید.مربی دهه هفتادی و مادر سه فرزند که حالا ۷۰ شب است زندگیاش با سنگفرشهای میدان هروی و چشمهای مشتاقِ نزدیک به ۱۵۰ کودک گره خورده است.یکی از همان آدمهای بیادعایی است که وقتی صدای پدافند بلند شد، بهجای پناهگرفتن، دوید تا دستِ ترسیده کودکان محلهاش را بگیرد.این روایت غرفهای است که تنها با یک زیلو گوشه میدان هروی هر شب خانه امید دهها کودکی است که در هیاهوی جنگ، بهدنبال آرامش میگردند.
از یک زیرانداز تا پاتوق ۱۵۰ فرشتهفعالیت این گروه جهادی از ده، دوازده روز پس از آغاز جنگ شروع شد؛ حوالی بیست و ششم یا بیست و هفتم اسفندماه. میدان هروی تهران، محل تجمع و پیادهروی مردم بود، اما در میان آن همه شلوغی و سخنرانیهای طولانی، کسی حواسش به دلهای کوچک و لرزان بچهها نبود.خانم امیرخان که سالها تجربه کار جهادی با کودکان در هیئتها را داشت، این خلأ را حس کرد؛ «حقیقتاً از یک زیرانداز شروع کردیم. فضایی مسطح در پایین میدان هروی انتخاب شد.با کمک چند نفر از خانمهای دغدغهمند، چند مداد رنگی و چند زیردستی، کار را شروع کردیم. اولین طرحمان هم نقاشی یک موشک متحرک بود که با بچهها با آن بازی میکردیم.» شب اول فقط ۲۰ بچه آمدند. تجمعها هنوز نوپا بود. اما مربی خستگیناپذیر، هر شب آمد و محتوا تولید کرد. قصههای قرآنی را با زبان کودکانه گره زد؛ با سوره «فیل» شروع کرد تا مفهوم ابابیل و سجیلهای امروز را در قالب قصه به بچهها بگوید. کمکم غلغله شد. کار به جایی رسید که در روز میلاد امام رضا (ع)، بیش از ۱۵۰ کودک دور آن زیرانداز ساده حلقه زدند.
غرفهای بدون سقف در تلاطم برف و باراناین کار جهادی، نه بودجه مصوبی دارد و نه سازه مسقفی. تمام دارایی آنها یک ماشین شخصی است، بانویی به نام «خانم افتخاری» که مسئولیت هماهنگی را دارد و وسایلی که هر شب باید بار ماشین شود و آخر شب دوباره جمع شود.خانم امیرخان از شبهای سختی میگوید که باران میبارید: «باران شدید میآمد. بچهها و مردم در میدان راه میرفتند و برمیگشتند. یک شب گفتم بچهها بیایید صلوات بفرستیم تا بتوانیم امشب هم نمایشمان را اجرا کنیم. شاید باورتان نشود، اما برای ما عجیب و غریب بود؛ همان نیمساعت یا سه ربعی که میخواستیم نمایش اجرا کنیم، باران قطع میشد! کارمان که تمام میشد، دوباره باران شدت میگرفت. البته شبهایی هم بود که دیگر باران امان نداد و کاسبیمان تعطیل شد؛ چون سرپناهی نداشتیم که ۱۵۰ بچه را زیر آن نگه داریم.»
روزشمار غدیر و معرفی قهرمانان شبهای جمعهبرنامههای غرفه میدان هروی، از ساعت ۹ یا ۹ و نیم شب آغاز میشود و گاهی به دلیل طولانی شدن پیادهروی مردم، تا ساعت ۱۰ و ربع شب هم عقب میافتد. با وجود این نوسان زمانی، محتوای غرفه کاملاً منسجم و مهندسیشده است؛ مربیان غرفه نشستند و طرح درس نوشتند. حالا آنها برای هر روز و شب برنامه دارند؛ روزشمار تا عید غدیر، بیان فضائل امام علی (ع) در قالب قصه، نمایش و بازیهای حرکتی، جمعهها (همزمان با نماز استغاثه) اجرای داستانها و نمایشهای مهدوی و امام زمانی شبهای جمعه و معرفی قهرمانان شهید به کودکان جهت الگوسازی.این تنوع باعث شده تا بچهها هر شب با اشتیاق، دست پدر و مادرهایشان را بکشند و به میدان بیاورند.
آغوشهای بیریا و اشکهای پنهان مربیدر میان این ۷۰ شب، خاطراتی ثبت شده که قیمت ندارند. خانم امیرخان از بازخوردهایی میگوید که تمام خستگی را از تنش بیرون میکند: «یک شب یکی از بچهها ناگهان از پشت آمد و پاهایم را بغل کرد. گفت: "خانم، خیلی دوستت دارم... " آنقدر حس خوبی بود که دیدم این بچه در این چند شب چطور مأنوس شده است.» او همچنین از دختربچهای میگوید که محدودیت حرکتی دارد و به سختی راه میرود، اما هر شب پای ثابت غرفه است: «او یک حافظ قرآن مستعد و نقاشی فوقالعاده است.هر شب نقاشیِ قصه دیشب را میکشد و میآورد. حالا دیگر ارتباطمان صمیمی شده و از او در اجراها کمک میگیرم؛ میگویم بیا برای بچهها قرآن بخوان. او ثابت کرد که محدودیت دست و پا، مانع دلِ بزرگش نیست.»
خانم امیرخان حتی از تفاوت ظاهر خانوادهها میگوید؛ آدمهایی با تیپهای غیرمعمول و متفاوت از قشر محجبه که فرزندانشان با همان اشتیاق وسط دایره مینشینند و در جمعههای استغاثه، چنان خالصانه برای ظهور امام زمان (عج) دعا میکنند که اشک مربیها را درمیآورند. این بستر، برای خانم امیرخان «بوی ظهور» میدهد.وقتی همسر، بالِ پروازِ مربی میشودپشت سر این مربی موفق، خانهای است که آغوشش برای این جهاد باز بوده است. خانم امیرخان مادر سه فرزند است که بزرگترینِ آنها ۱۰ سال دارد.او هر شب فرزندانش را هم به میدان میآورد؛ حتی در شبهایی که صدای پدافند در آسمان میپیچید، مربی با زبان قصه و ایجاد فضای شاد و پر سر و صدا، مانع از غلبه سایه جنگ بر روحیه بچهها میشد.اما او استمرار این کار را مدیون یک نفر دیگر میداند: «همسرم اگر همراهی نمیکرد، اصلاً نمیتوانستم پایم را در غرفه کودک بگذارم. این کار انرژی زیادی میگیرد؛ باید محتوا بنویسی، صحنه نمایش عروسکی آماده کنی، یا طرح نمایش فعال بریزی که خود بچهها بازیگرش باشند. اگر این همراهی و آرامش در خانه فراهم نبود، قطعاً این کار ۷۰ شب طول نمیکشید. این هم لطف خدا و اهلبیت بود.»
غافلگیری در شبِ «پدر موشکی» و حضور یک مهمان خاصیکی از شیرینترین و ماندگارترین خاطرات این غرفه، به شبی برمیگردد که برنامهای به نام «پدر موشکی» داشتند. قرار بود بچهها برای «سید مجید موسوی» (جانشین نیروی هوافضای سپاه) پیام بنویسند.مربیان با یک بیسیم، مکالمهای نمایشی و جذاب با حاج مجید ترتیب داده بودند و بچهها با هیجان پیامهایشان را میخواندند و پاسخ میگرفتند.در اوج تکاپوی بچهها، یکی از خانمها به پشت صحنه آمد و آهسته گفت: «خانم شهید تهرانی مقدم اینجاست؛ اگر میخواهید بیاید برای بچهها صحبت کند.» خانم امیرخان میگوید: «واقعاً روزیِ بچهها بود. ما دقیقاً همان شب اول قصه شهید تهرانی مقدم را برای بچهها گفته بودیم و بعد داشتیم درباره کارها و موشکها صحبت میکردیم. ایشان آمدند و جلو رفتند و با بچهها حرف زدند. برای بچهها خیلی جذاب بود که همسرِ همان قهرمان قصه را از نزدیک میدیدند. حضور ایشان حس و حال عجیبی به غرفه بدون سقف ما بخشید که هرگز فراموشش نمیکنم.» پایان پیام/#شهید_تهرانی_مقدم #راهپیمایی_شبانه #موشک #مادرانه 22:26 - 29 اردیبهشت 1405