ماجرای بازداشت عکاس مشکوک در ایست بازرسی با کارتهای جعلی
وقتی از ماشین فراری کارتهای شناسایی جعلی ارتش، سپاه و نیروی انتظامی بیرون ریخت، تازه مشخص شد بچههای ایستبازرسی با چه مهره خطرناکی طرف شدهاند. حبیب اکبریدخت از شب پرالتهابی میگوید که یک عکاس مشکوک با کارتهای جعلی قصد فرار داشت.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: مهندس مکانیک دانشگاه شریف است، اما دستانش با زبری سیمان و غبارِ آوارهای موشکباران آشناست. حبیب اکبریدخت، جوانی که دوران دانشجوییاش با سفرهای جهادی و امدادرسانی در دل حادثه گره خورده، از روزهایی میگوید که تهران زیر آتش بود و او، نه در پناهگاه، که در قلب ویرانهها به دنبال نشانهای از حیات یا تکهای از پیکر یک هموطن میگشت. این روایت، بازخوانی تجربههای مردی است که امنیت را نه در آسایش، که در ایستادن پایِ «خاک» معنا میکند. «گاهی جنگ یعنی پیدا کردن دستِ قطع شده یک دختربچه در ۱۵ متری محل انفجار؛ جایی که مدعیان میگویند فقط مراکز نظامی را زدهاند، اما آوارها چیز دیگری میگویند.»
*جهاد از بدو وروداز همان بدو ورود به دانشگاه صنعتی شریف، مسیر حبیب با بقیه متفاوت شد. راهیِ مناطق محروم و گروههای جهادی شد. ۷ یا ۸ سفر جهادی در ایام عید و تابستان، او را از یک نیروی عادی به یک امدادگر باسابقه تبدیل کرد. اما سختترین آزمون او، نه در روستاهای دورافتاده، که در محلههای آشنای تهران رقم خورد. با شروع حملات، حبیب و دوستانش از همان روزهای دوم و سوم، عملیات آواربرداری را آغاز کردند.او میگوید: «ماه اول حجم تخریبها وحشتناک بود. ساعت حمله فرقی نمیکرد؛ هر وقت صدای انفجار میآمد، ما آنجا بودیم. از جابهجا کردن وسایل ساکنان گرفته تا نایلون کشیدن روی پنجرههای شکسته برای اینکه سرمای زمستان و گرد و خاک خانه را غیرقابل سکونت نکند.»
*از تهرانپارس تا لویزان و شیاننام محلهها برای حبیب، یادآور خاطراتی است که از ذهن پاک نمیشوند. او لیست محلههایی که در آنها کار شیشهاندازی و آواربرداری فوری انجام داده را مثل یک نقشه نظامی در ذهن دارد: «تهرانپارس، شهدا، لویزان ۱، شیان... هر جا که اصابت داشتیم، بچههای جهادی قبل از هر کسی آنجا بودند.» این جوان دهه هفتادی از شکاف عمیق میان ادعای دشمن و واقعیتِ روی زمین میگوید: «دشمن میگفت فقط مراکز نظامی را میزند، اما ما در سهروردی زیر آوار خانهای رفتیم که هلالاحمر کارش را تمام کرده بود، ولی هنوز قطعات پیکرها باقی مانده بود. ما در ۱۵ متری محل حادثه، دستِ قطع شده یک دختربچه را پیدا کردیم. دیدن این صحنهها بچهها را به هم میریخت؛ اینکه ببینی چطور پیکر زن و بچه مردم متلاشی شده، اما در بوق و کرنا میکنند که هدفشان نظامی بوده است.»
*همدلی در اوجِ ویرانی؛ همسایههایی که بالِ هم شدندیکی از زیباترین و در عین حال غمانگیزترین قابهایی که در ذهن حبیب نقش بسته، مربوط به ساختمانی است که بر اثر اصابت موشک کاملاً تخریب شده بود. او با حیرت از روحیه مردم یاد میکند: «همسایهها، با اینکه خودشان مصدوم بودند یا عزیزی را از دست داده بودند، زودتر از ما آستین بالا زده بودند. با روی گشاده از ما استقبال میکردند و با وجود جراحت، میخواستند به بقیه کمک کنند. این حس همدلی مردم، عجیبترین چیزی بود که میدیدیم؛ خودشان پای کار بودند.» او خاطرهای از حضور در میدان انقلاب به همراه برادرش تعریف میکند: «با برادرم و یکی از همسایهها بودیم که حدود ۵۰ متری ما را موشک زدند.بلافاصله دویدیم برای کمک. پدر و مادرم نه تنها مانع نمیشدند، بلکه خودشان هم در پشت جبهه و پشتیبانی، از تهیه غذا گرفته تا کارهای دیگر، فعال بودند. اکثر بچههای جهادی، خانوادههایی داشتند که آنها را برای حضور در این معرکهها ترغیب میکردند.»
امنیت در شبهای تهران؛ از انرژی هستهای تا تعقیب و گریزحالا که دانشگاهها برای تحصیلات تکمیلی حضوری شده، فعالیتهای حبیب شکل دیگری به خود گرفته است. او شبها را در ایست بازرسیها و تأمین امنیت میدان میگذراند.او از پویش «انرژی هستهای خاک من است» میگوید و امضاهایی که برای حفظ این حق ملی جمع میکنند.اما ایست بازرسیها هم بدون حادثه نیست. حبیب از یک شبِ پرالتهاب میگوید: «شخصی مشکوک را دیدیم که از اماکن نظامی عکسبرداری میکرد. به فرمان ایست توجه نکرد و با ماشین فرار کرد. تعقیب و گریز به بزرگراه کشیده شد و بالاخره متوقفش کردیم. در بازرسی از او، سه کارت شناسایی جعلی از ارتش، سپاه و نیروی انتظامی پیدا شد. او از هر کارت در جای متفاوتی برای عبور استفاده میکرد، اما آن شب، تیزبینی بچههای جهادی و بسیج راهش را بست.» پایان پیام/#جنگ #عکاس #انفجار #موشک #راهپیمایی_شبانه 20:02 - 18 مه 2026