«اول فکر کردند دزدیم، بعد کم مانده بود دستمان را ببوسند»
«فکر میکردند قرار است دزدی کنیم!»؛ این را حسین گیوهکش از خاطرات تلخ و شیرین دو ماه زندگی در تهران میگوید از آواربرداری و جاروکشی تا کارگاه شیشهبری. از زن و شوهر یزدی در محله فرشته تا پیرمردی که ۱۰ روز از کارگاه بیرون نرفت.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: وقتی هنوز غبار آوارها روی پیشانی پایتخت سنگینی میکرد، از حوالی هگمتانه دو اتوبوس آدم راه افتادند سمت پایتخت؛ آنها آمدند تا میان سرمای استخوانسوز اسفندماه تهران، پناه گرمِ مردمی باشند که شب را با لرزِ پنجرههای شکسته به صبح میرساندند. «حسین گیوهکش»، از دیار همدان که معروف است به حسین همدانی، جوان دهه هفتادی و پاسدار است. اما اینجا لباس فرمش را درآورده و پیشبندِ شیشهبری بسته است. او از روزی میگوید که با دست خالی، اما با عنایت «حاج حسین همدانی» کار را شروع کردند.
از حسینیه انصار تا کارگاه شیشهبری
۲۵ نفر بودند که با دو تا اتوبوس راه افتادند به سمت تهران. روز اول که رسیدند، نه جا داشتند، نه غذا و نه پول. آواره بودند اما ته دلشان قرص بود. اسم گروهشان را گذاشتند حاج حسین همدانی؛ انگار خودش از همان روز اول دستشان را گرفت. از حسینیه انصار شروع کردند. حسین آقا قبلاً سابقه جهادی داشت. از کپرساختن در سیستان و بلوچستان تا اردوهای دانشجویی، اما این بار فرق میکرد. تهران درگیر جنگ بود و او باید نشان میداد که تهران و مردمانش تنها نیستند.حسین آقا میگوید «اولش کارمان آواربرداری بود. هرجا وسیله مردم زیر آوار مانده بود یا نیاز به جابهجایی داشت، یا علی میگفتیم. هوا که سرد شد، دیدیم مردم پشت پنجرههای بدون شیشه میلرزند. شروع کردیم به نایلون زدن. خودمان پول روی هم میگذاشتیم و نایلون در ماشین داشتیم تا بلافاصله نصب کنیم، ولی بعد دیدیم نایلون جواب نمیدهد؛ هوا سرد بود و باید شیشه میانداختیم.»
*کابینتسازهایی که شیشهبر شدند!
کار جهادی یعنی همین؛ یعنی وقتی تخصص نداری، غیرتت یادت میدهد. میپرسم شما که شیشهبری بلد نبودید، حسین آقامیخندد و از روزهای اول کارگاه میگوید: «ما که شیشهبر نبودیم! یک بنده خدایی از قزوین آمد یک روز به ما آموزش داد و رفت. اولین کسانی که در کارگاه ما دست به الماس شیشهبری بردند، سه برادر همدانی بودند که شغلشان کابینتسازی بود. یاد گرفتند، برش زدند و به بقیه یاد دادند. حالا که با شما حرف میزنم، هزار واحد شیشه در منطقه ۴ و ۲۰۰ واحد پنجره دوجداره را تمام کردهایم.»
* «حتی فحش هم خوردیم!»
روزهای اول بعضیها باور نمیکردند این گروه جهادی بدون مزد کار میکنند. حسین آقا میگوید: «حتی فحش هم خوردیم!» رفته بودند برای کمک به یک مغازه شیرینیفروشی حوالی میدان شهدا که انفجار حسابی داغونش کرده بود. روزهای اول بود و فضا سنگین؛ صاحب مغازه با یک جور ترس و سوءظن نگاهشان میکرد. حق هم داشت، توی آن هیر و ویر، یک مشت جوان غریبه ریخته بودند وسط مغازهاش. انگار مدام میپایید که چیزی کم نشود یا کسی دستکج نباشد. بچهها هم بدون اینکه به روی خودشان بیاورند، آستین بالا زدند. شیشههای شکسته را که جمع کردند هیچ، افتادند به جانِ ویترین مغازه. تمام آن سینیهای شیرینی و ظرفهایی که خاک و خل و خردهشیشه رویشان نشسته بود را با چنان ظرافت و دقتی تمیز کردند که انگار مال بابای خودشان است!وقتی کار تمام شد و مغازه برق زد، صاحب مغازه خشکش زده بود. آن نگاهِ پر از شک، جایش را داد به لرزِ توی صدا و اشکی که گوشه چشمش حلقه زد. جلو آمد و میخواست دست بچهها را ببوسد؛ میگفت باورم نمیشد توی این دوره و زمانه کسی برای مالِ مردم اینطور دل بسوزاند.
*جارویی که زمین گذاشته نشد
شیرینترین بخش روایت حسین آقا، روایت آدمهایی است که در این دو ماه به آنها وصل شدند. از پیرمرد بازنشستهای در رسالت که ده روز است پایش را از کارگاه بیرون نگذاشته تا آن دو جوان میردامادی که آمده بودند مربی فوتسال را ببینند و ماندگار شدند.یکی از صحنههایی که خستگی دو ماهه را از تن حسینآقا درآورده، مواجهه با مردم عادی در کف خیابان است: «توی ستارخان داشتیم آواربرداری میکردیم و جارو میزدیم. وسط آن همه هیاهو، دیدم یک نفر از محلیها آمد جلو، بدون حرف و حدیثی جارو را از دست یکی از بچهها گرفت. من حواسم به او بود؛ فکر کردم چند دقیقهای کمک میکند و میرود. اما شاید باورتان نشود، سه ساعت تمام، پا به پای ما کمر خم کرد و زمین را سابید. من نگاهش میکردم؛ حتی یک لحظه هم جارو را زمین نگذاشت تا وقتی که کلِ معبر مثل روز اولش تمیز شد.
نه ما او را میشناختیم، نه او ما را؛ فقط یک جارو وسط بود و غیرتی که او را از خانهاش کشیده بود بیرون.» حسین میگوید: «در کوچه فرشته، یک زن و شوهر یزدی آمدند پای کار و حتی به دوستانشان زنگ زدند که بیایید کمک. این برای من از هر چیزی جذابتر بود؛ اینکه احساس کردیم تنها نیستیم. خانمهایی بودند که در خانهشان برای بچهها غذا پختند و آوردند؛ اینها شیرینی کار ما بود.»
*زنوشوهری که جهادیها را شرمنده کردند
حسینآقا از تضادهای قشنگِ کار جهادی میگوید؛ از جایی که دارا و ندار یکی میشوند: «توی کوچه فرشته، محله اعیاننشین، داشتیم کار میکردیم. یک زن و شوهر یزدی آنجا بودند. آدم فکر میکند شاید این محلهها با کارهای جهادی غریبه باشند، اما آنها چنان با محبت برخورد کردند که شرمندهمان کردند. فقط به خوشوبش راضی نشدند؛ همانجا زنگ زدند به پنج شش نفر از دوستانشان. میگفتند: «آقا این بچهها از همدان آمدهاند، غریبند، بیایید کمکشان.» یا آن خانمهایی که آشپزخانه مقاومتی راه انداخته بودند؛ صبحانه و ناهار گرم درست میکردند و میآوردند».
*ماموریتِ خرید و اجازه جبهه از «حاجخانم»
خبر شهادت آقا را که شنید، انگار دیگر بندِ زمین نبود و از آن روز در تهران است مگر یکی دو بار در حد سر زدن به خانواده راهی همدان شده است.میپرسم خانم بچهها را چه کردید آنها گله نکردند؟ حسین آقا میخندند و میگوید: «یکی دوبار رفتم همدان. نماز مغرب رسیدم. رفتم خریدها را برای منزل انجام دادم، گذاشتم خانه و گفتم خداحافظ! من رفتم جبهه. همسرم خودش مرا راهی کرد. البته یکی دو باری که دلتنگ شد و گله کرد، پدرخانمم پشت من درآمد و گفت برو، جبهه با تو پشتیبانی جبهه با من. او بود که هوای خانه را داشت تا من بتوانم اینجا گوشهای از کار مردم را بگیرم.» پایان پیام/#جنگ #راهپیمایی_شبانه #پدرخانم #همدان 08:49 - 7 اردیبهشت 1405