دست‌هایش دیگر توی دست‌ من جا نمی‌شد.

چشم مامان که به موهای بلندِ من و خواهر دو سال کوچکترم اُفتاد، جیغ زد: " موهاتونو ببرید پشت گوشاتون. جمعشون کنید. تو صورتتون مو نباشه"این‌ها را مثل نوار ضبط شده گفت و از سر سفره‌ی غذا بلند شد. دستش را جلوی دهانش طوری فشار می‌داد که همین حالاست دل و روده‌اش بیرون بریزد. روی شکمش خم شد و به سمت حیاط دوید.چند روز بود، حال مامان خوب نبود. اصلا مثل قبلترش، مهربان هم نبود‌. حال و رفتارش، هر روز بد و بدتر می‌شد.روز بعد تمام تلاشِ هشت ساله‌ام را کردم تا هیچ تار مویی توی صورت من و خواخیلی نگرانش شده‌بودم. همیشه صبر و حوصله‌اش توی فامیل زبانزد بود. از این اینکه نمی‌دانستم، چه اتفاقی برای مامان می‌اُفتد، خیلی بهم ریخته بودم.پوست لبم را با گوشه‌ی دندان‌ کندم و دنبالش تا حیاط دویدم.مامان، هول هولکی دمپایی‌هایش را جابه‌جا و چپ و راست پا کرد و رفت توی دستشویی.پشت سرش راه اُفتادم. کنار در ایستادم. صدای بلندِ بالا آوردن محتویات دلش را می‌شنیدم.لب‌هایم روی هم می‌لرزید و اشک از دو طرف صورتم‌ چکه می‌کرد، روی پیراهنم.مامان دستش را روی سینه‌اش گذاشته بود و از جلوی من رَد شد و رفت اتاق.انقدر حالش بد بود که من را ندید.تا وقتی بفهمم که قرارست دنیای دخترانه خانه‌مان، با آمدن یک برادر، آبی رنگ شود، هزار جور فکر ناجور برای حال مامان کرده بودم.اولین بار که دهانم از آمدن محمدحسن شیرین شد، وقتی بود که خبر بدنیا آمدنش را به مهین‌خانم دادم. همسایه‌ی روبه رویی‌ بود و دوست صمیمی مامان. ایستاده بودم توی حیاط خانه‌شان و هر چه در بیمارستان دیده و شنیده بودم با تمام اعضا و جوارح بدنم برایش تعریف می‌کردم.
سریع برگشت داخل خانه و با یک اسکناس نمی‌دانم چند تومانی برگشت: " این مُشتلُقه داداش دار شدنته. مال خودت. برو هر چی خواستی بخر. " مامان و نوزاد هنوز بیمارستان بودند. شب تمام پول را که فکر کنم زیاد هم بود، چند کیلو شکلات خریدم و با خواهر و‌ همه‌ی بچه‌هایی که خانه عزیز بودند برای خودمان جشن گرفتیم.برادر دار شدن فقط برایم شکلات‌ و شیرینی نداشت.موجودی کوچک وارد روزمرگی‌هایم شده بود که باید برایش شیرین هم می‌شدم. آنجا که هیچ شیرخشکی به دهان چند ماهه‌اش خوش نمی‌آمد.صبح زود، چشم باز کرده، نکرده، با مامان آرام و پاورچین از خانه بیرون می‌رفتیم تا پسرِگرسنه‌ی خانه که یک بند تا صبح گریه کرده بود را سیر کنیم. در میانه‌ی دهه‌ی هفتاد می‌رفتیم بازار روز و توی صف شیر می‌ایستادیم. آن‌وقت‌ها شیر را سهمیه‌بندی و با کلی مکافات و بعد از ماندن در صف‌های طولانی می‌دادند.هنوز کرختی خواب توی تنم بود که با چند بطری شیشه‌ای، شیر برمی‌گشتیم.
مامان شیر را می‌جوشاند و به برادر کوچکم که صدای گرسنگی‌اش تمام محل را پُر کرده بود، می‌خوراند.پسرکِ هم‌خونم قد می‌کشید و دبستانی شده بود. شب‌ها کنار من با فاصله‌ی یک تُشک می‌خوابید. خواب که مهمان چشم‌های خسته از درس دبیرستانم می‌شد، با صدای آرامی صدایم می‌زد: " مهدیه، بیداری؟"از خواب می‌پریدم و خودم را جمع و‌ جور می‌کردم تا نفهمد که خواهرش قبل از او‌ به دنیای خواب فرو‌رفته. نمی‌خواستم، تاریکی خانه، ترس توی دل کوچکش بیندازد. صدایم را صاف می‌کردم: "آره بیدارم، تو بخواب." دنیا، همان طور و در همان لحظه نماند و گذشت.با دخترهایم توی ماشین در حال رانندگی بودم که یک موتوری پیچید جلویم. قانون می‌گفت: حق با اوست که در خیابان اصلی بوده. اما اخلاقاً مقصر بود، چون بی‌محابا پیچیده بود جلویم.گوشه‌ی خیابان ایستاده بودم. توی مردمک چشم دخترهای کوچکم ترس جولان می‌داد. ازدحام آدمها که دور ماشین جمع شده بودند و اغلب مرد بودند، خجالت‌زده‌ام می‌کرد. کِز کرده بودم گوشه‌ی خیابان تا برسد. موتورش که پیچید توی خیابان بال درآوردم.
خجالت جای خودش را به جسارت داد. برادرم آمد و ترس از دل من رفت. زبان مردها را بهتر می‌دانست و جریان را فیصله داد. تا خانه با ما آمد‌. توی راه برای دخترهایم شیرینی خرید و خنده به لب‌هایشان نشاند. به خانمش زنگ زد: "من می‌مونم تا شوهرش بیاد."می‌خواست بماند و به تعبیر خودش مرا بی‌گناه نشان دهد. وقتی مطمئن شد که مرد زندگی‌ام فهمیده و مهربان‌ست، رفت. آن قبل‌ترها که شب‌ها کنارم می‌خوابید، تا دست کوچکش را توی دست نمی‌گرفتم، خوابش نمی‌برد. سالها بعد دست‌های کوچکش، بزرگ و مردانه شد. آنقدر مردانه که توانست مرا و بار شیشه‌ام را از زیر سنگینی تخت نجات دهد.چند روز بود تخت کَم‌جای بچه‌ها سخت جمع می‌شد.آن صبح زود می‌خواستم تخت را ببندم که قبل از رفتن من از جلویش، تخت برگشت و روی کمرم اُفتاد. دلم برای خودم نمی‌تپید. اشکم برای قلبی که در دلم جوانه زده بود شُره می‌کرد. دخترها گوشی‌ را دستم دادند. اول شماره‌ای که انگشتانم گرفت، شماره‌ی مرد کوچکی بود که حالا قدش از من خیلی بالاتر رفته‌ بود.با چشم برهم زدنی آمد. چشم‌هایش فریاد می‌زد که خواب هنوز مهمانشان بوده‌. دست‌های مردانه‌اش را به جای کمرم زیر تخت گذاشت و من از زیر وزن سنگین آن بیرون آمدم. به دست‌هایش که دقت کردم، دیگر توی دست‌های من جا نمی‌شد. #آقارضای_معصومه#خواهر_برادری#مهدیه_مقدم
17:14 - 16 اردیبهشت 1404




1 پاسخ

@user170910159079131055918 شهریور 1404
در پاسخ به
😁😁😁خیلی دلنشین بود.