
سمیه شاکریان پاسخ داد
@Somayeh_80_shakeriyan15 تیر 1405میخواست مثل یک سرباز نوبت کاریاش را تحویل سرباز بعدی بدهد
زن ماسک زده بود. سرفه میکرد. نشسته بود روی جدول کنار خیابان. همسرش بطری آب را داد دستش.سن و سالش هر دوشان از میانه رد شده بود. مثل بقیه مردم توی خیابان دماوند چشم انتظار پیکر آقا بودند. زن گشت توی خبرگزاریها. جوری که انگار دنبال گل گمگشتهاش میگشت. گفت خسته و بیمار و سرماخورده است؛ ولی عهد کرده
سمیه شاکریان پاسخ داد
@Somayeh_80_shakeriyan15 تیر 1405بانویی که با آقا ست کرده بود.
توی ایوان مصلی نشستم و چشم دوختم به جایگاه که قرار بود پردههای سورمهاش بالا برود و چیزی نبینم جز چند جعبه مزین به پرچم جمهوری اسلامی ایران.صدای زن، خاص بود. از آن صداها که علیرغم سندارشدن، میشد توی رادیو هم شنیدش. کلماتش عامیانه نبود و رفتارش به معلمها میخورد. ۳۷ سال توی مجموعه وزارت علوم، با