15 تیر 1405میخواست مثل یک سرباز نوبت کاریاش را تحویل سرباز بعدی بدهد
زن ماسک زده بود. سرفه میکرد. نشسته بود روی جدول کنار خیابان. همسرش بطری آب را داد دستش.سن و سالش هر دوشان از میانه رد شده بود. مثل بقیه مردم توی خیابان دماوند چشم انتظار پیکر آقا بودند. زن گشت توی خبرگزاریها. جوری که انگار دنبال گل گمگشتهاش میگشت. گفت خسته و بیمار و سرماخورده است؛ ولی عهد کرده