مقتلی که باید مقتل می ماند!
سوال اینجاست که جای مقتل مرضیه چه ساخته خواهد شد؟ یک مجتمع تجاری؟! یک ساختمان مسکونی؟! یا یک کلینیک زیبایی؟!
خبرگزاری فارس، رشت: بهمن ماه بود که با معصومه نبوینیا تماس گرفتم. تصورم این بود که درخواستم برای مصاحبه تصویری را رَد کند یا دست کم به راحتی قبول نکند. اما قبول کرد، بدون اِن قلت آوردن، بدون اَما و اگر گفتن.صبح روز مصاحبه، معصومه باید به همایشی در دانشگاه آزاد رشت میرفت و ظهرش در حوزه هنری استان گیلان قرار گذاشتیم. فیلمبردار را آفیش کرده بودم و همه هماهنگیها انجام شده بود اما پیش از ظهر، پیامک زد:«متأسفانه به خاطر بیماری مادرم بعد از همایش امروز باید برگردم لاهیجان.....عذرخواهی میکنم که بدقولی شد ولی شرایط مادرم به نحوی هست که نیاز به رسیدگی بنده دارند.»
کنسلی مصاحبه به هر دلیلی از طرف راوی طبیعی بود. آن هم راوی که خواهر پرستارش را، دو، سه هفته، قبل از مصاحبه از دست داده بود، و به پرستاری مادری میرفت که لباس عزای ته تغاری خانهاش را پوشیده بود.باید روز دیگری را با هم هماهنگ میکردیم. و همینطور هم شد. من و ریحانه زودتر به حوزه هنری رفتیم تا لوکیشن را انتخاب کنیم. دیوار سبز کنار کتابخانه، اتاق شماره نه و حتی کاغد دیواری دفتر ادبیات پیشرفت به دلمان نچسبید و به خاطر همین به سراغ اتاق آبی فیروزهای رفتیم. مبل را جابه جا کردیم. نور را روشن کردیم و کادر را بستیم.
معصومه که رسید، به سمت نگهبانی جلوی درب ورودی، پا تند کردم. آنجا منتظرم ایستاده بود. چشمهایش ملتهب بود. قرمز نبود یا عارضهای نداشت ولی آرام نبود. اما این هم طبیعی بود، برای او که به تازگی خواهر کوچکش در آتش اغتشاش دی ماه سوخته بود، طبیعی بود.
مرضیه اهل کتاب و دفتر بود
معصومه از مرضیه گفت. از خواهر دهه هفتادیاش که در بیمارستان رازی اهواز به دنیا آمد و در همدان بزرگ شد. پدر که از ارتش بازنشسته شد، خانواده هفت نفرهشان به دیار آبا و اجدادیشان، لاهیجان برگشت. مرضیه اهل کتاب و دفتر بود و اهل قرآن دست گرفتن. پردیس دانشگاه تهران، داروسازی قبول شد ولی می دانست پدرش به تازگی خانه خریده و نباید توقعی از او داشته باشد. به خاطر همین، دانشکده پرستاری و مامایی شهید بهشتی رشت را انتخاب کرد. در دانشگاه هم اهل کتاب و دفتر بود و همچنان اهل قرآن دست گرفتن.
دانشجو بود که عروس شد. الیاس کار و بارش جنوب بود و خانه و زندگیاش در رشت. ولی مرضیه این فراق را به جان خرید. چون ارزشش را داشت. چون الیاس هم قد و اندازه دلخوشیهایش بود. از کارت عروسی با عکس شهید ابراهیم هادی گرفته، تا دور دور بعد از عروسی در گلزار شهدا، تا گرفتن روزههای مستحبی با هم، وقتی که الیاس بود و اطعام غدیر، وقتی که الیاس نبود.
همیشه با قرآن مأنوس بود
طرح ماماییاش را وقتی در بیمارستان الزهراء گذراند که کرونا بود و او هم باردار. زینب که به دنیا آمد، چهار سال شبانه روز برایش مادری کرد. نقاشی کشید، کاردستی نمدی ساخت و شبها قبل از خواب برایش قصه خواند. او در کنار مادری، همچنان اهل قرآن دست گرفتن هم بود. هشت جزء را حفظ کرد. با همان قرآنی که از دبیرستان دست گرفته بود. با همان قرآنی که بعداً در کشوی میز محل کارش جا ماند.
زینب که از آب و گل درآمد، الیاس هم به گیلان منتقل شد و مرضیه فرصت را مناسب دید و درخواست کار در رشتهای را داد که درسش را خوانده بود و به آن اِرق داشت. پذیرفته شد، هم در بیمارستان قائم و هم در درمانگاه سجاد. اما میدانست که شب.ها، قبل خواب باید زینب را در آغوش بگیرد و باید دم گوشش قصه بخواند تا بخوابد. به خاطر همین شیفت شب، بابد در خانه میماند نه در بیمارستان.
در نهایت او جایگزین پرستاری که از درمانگاه رفته بود، پرستار درمانگاه امام سجاد (ع) شد. مرضیه به کارش حساس بود و با بیماران مهربان. روپوش سفید پرستاریاش همیشه زیر چادری بود که در محل کار به سر داشت. و موقع گرفتن نوار مغز از زنها، حواسش به قفل در اتاق بود که کسی بیمحابا وارد نشود.آرزو داشت با حقوقش مادر و پدرش را هوایی راهی مشهد و کربلا کند، اما نشد. عادتش شده بود، هر ماه، مقداری از حقوقش را به دست دو خانواده کم برخوردار برساند و به معصومه گفته بود، این پول را نذر ظهور کرده است.
چله ای که از ۱۸ دی نصفه ماند
چله پشت چله می گذاشت و دوستان و همکاران و معصومه را عضو گروه میکرد. چله سوره واقعه برای زیاد شدن رزق و روزی، چله دعای عهد که چهل روز قبل از نیمه شعبان شروع شد و ۱۸ دی ماه نصفه ماند.
امشب قراره اغتشاش بشه!
همان روز یعنی پنج شنبه، ۱۸ دی ماه، ساعت سه بعد از ظهر مادرش به مرضیه زنگ زد و گفت:«مرضیه مامان...میدونی دیشب تو خشکبیجار چه خبر بود؟! میگن امشب هم قراره اغتشاش بشه...مراقب خودت باش»شیفت مرضیه نبود ولی قبول کرد به جای همکارش خانم جعفرپور به درمانگاه برود. و رفت. شیفت شب درمانگاه ساعت چهار عصر بود تا ده شب. الیاس، مرضیه را رساند و قرار شد کمی زودتر به دنبالش برود.
الیاس ساعت نه شب با زینب به دنبالش رفت تا مرضیه را به خانه بیاورند. ولی خیابان نامجو شلوغ بود. خیلی شلوغ بود و وقتی به درمانگاه رسیدند، رقص شعلههای آتش بود که در چشمهای بهت زده زینب منعکس میشد.
نامش در لیست هیچ بیمارستانی نبود
الیاس به مرضیه زنگ زد. هراسان و بیتاب:« یه بچه تبدار زیر سِرم بود....تا راهیش کنم و بیام بیرون، طول کشید و نشد....الیاس تورو خدا برو...زینب هم ببر....اینا قمه دارن....رحم ندارن....تو رو خدا برو......من میرم طبقه بالا......آتیش به اونجا نمیرسه»الیاس رفت. زینب را به قوم و خویش سپرد و دوباره برگشت. اما آتش، قد علم کرده بود و از هشت طبقه درمانگاه هم بلندتر شده بود. الیاس هر که را میدید، با اَدای ریتم تند کلمات میپرسید:«یه خانم تو درمانگاه بوده....دیدین که بیاد بیرون؟!»کسی ندیده بود ولی همسایهای انگار به اشتباه دیده بود. الیاس دوید. پیاده و سواره. از توتون کاران به پور سینا. از مرکز سوانح سوختگی تا رازی. «مرضیه نبوی نیا» در لیست هیچ بیمارستانی نبود.
الیاس برگشت. ساختمان هنوز میسوخت. آنجا بود که از فرد مطّلعی شنید، پرستاری در درمانگاه بوده. ساختمان همچنان میسوخت. مرضیه با روپوش سفید پرستاری که زیر چادرش پنهان شده بود، در طبقه هشتم میسوخت، الیاس هم بیرون درمانگاه.
یک تابوت کوچک
زینب در خانه منتظر مادرش بود. تا سه نصفه شب با خوابیدن جنگید، چشم به راه بود. میخواست بداند آیا مادرش در آن شعلههای رقصان بوده یا نه. سوخته یا نه. دوباره به خانه برمیگردد یا نه. باز با هم نقاشی میکشند یا نه.
معصومه از تابوت کوچک خواهرش گفت. از آزمایش DNA برای تشخیص هویتش. از مرضیه ۱۶۰ سانتی که جان و تن آمیخته شدهاش با تاروپود روپوش سفید پرستاری و چادر روی سرش، در یک تابوت، به اندازه گهواره جا شد. از تشییع با شکوهش همراه با شهدای امنیت گفت. از پویش مادر پرستار مهربانِ شبکه پویا گفت. از الیاس زیر سِرم گفت. از زینبی که در خواب با مادرش نقاشی میکشد، گفت.
معصومه این روایتها را شش ماه پیش گفته بود. وقتی که هنوز درمانگاه سوخته یا همان مقتل مرضیه را آوار برداری نکرده بودند. وقتی که هنوز حرف فروش زمین درمانگاه یا همان مقتل مرضیه، رسانهای نشده بود. و در برنامه پاورقی و هیچ سایت خبری حرفی از آن زده نشده بود.
جای مقتل مرضیه چه ساخته خواهد شد؟
آن شب، شب شهادت مرضیه، چند صد باب مغازه هم در بازار سوخت. مسجد و منبر و مصلی هم سوخت. حتی اداره برق هم سوخت. بانک هم سوخت. دو، سه هفته بعد، مغازهها آوار برداری شدند، مسجدها هم. اما جای مغازه، مغازه جدید ساخته شد و جای مسجد هم بعداً دوباره مسجد. اما سوال اینجاست که جای مقتل مرضیه چه ساخته خواهد شد؟ یک مجتمع تجاری؟! یک ساختمان مسکونی؟! یک کلینیک زیبایی؟!
زینب وقتی بزرگ شود، حتماً آن طرف خیابان و روبه روی ساختمان نوساز تجاری یا مسکونی زمین درمانگاه میایستد و در حالی که یاد رقص شعلهها میافتد، به کودکش مقتل مادربزرگش را نشان میدهد. مقتلی که شبیه مقتل نیست. مقتلی که باید مقتل میماند، برای کودک زینب، برای همه کودکان آینده، برای همه آنهایی که مادر پرستار مهربان ایران را نمیشناسند.محقق و نویسنده: فاطمه فتحی فر
16:23 - 1 مرداد 1405