این بانو، صاحب چفیهای است که آقا به آن آیتالکرسی خواند
این بار صدایش از قبل بلندتر بود. آنقدر بلند که زنهای اطرافش هم اشک میریختند و همراهش شعار میدادند. هر بار که مکث میکرد، مردم بقیه شعار را کامل میکردند. انگار صحن کوثر، یک صدا بیشتر نداشت و آن هم از گلوی این زن جنوبی بیرون میآمد.
خبرگزاری فارس: دل توی دلم نبود برای آخرین دیدار که پیامک روی گوشی آوارم کرد. حالم شبیه یتیمهایی بود که هیچ پناهی ندارد. سفر کنسل شد.بغض سربسته گلویم امان نداد و ترکید. پشت پنجره ایستاده بودم و نخلهای توی حیاط را نگاه کردم. حسن بالای درخت نشسته بود و خوشهها را مرتب میکرد. نمیتوانستم این غم را تاب بیاورم. میترسیدم حرف توی دلم را به حسن بزنم، قطعا مخالفت میکرد. راه بوشهر تا مشهد یکیدو ساعت نبود. همین خانه خواهر و برادرم نبود. ولی دلم را به دریا زدم. برای رد گم کنی لیوان شربت آبلیموی خنکی درست کردم و رفتم پای درخت نخل. خوشحال شد و از درخت پایین آمد. همین که لیوان شربت را سرکشید و عرق پیشانیاش را با عرقچین رنگ و رو رفتهاش پاک کرد، فرصت ندادم حرفی بزند دستهای پر از چین و چروکش را دست گرفتم و زل زدم توی صورت آفتاب سوخته و بانمک جنوبیاش.- میشه ماشینو درست کنی، میخوام برم مشهد دیدن آقا.
انگار که اشتباه شنیده باشد با تعجب از جا پرید و مردمک چشمهایش دوبرابر شد. - هاجر میفهمی چی میگی؟ مگه خونه خالهاس، ۲۴ ساعت راهه. همش بیابون و کویره. بچه کوچیکه. میدونی کار مردم رو دستمه نمیتونم بیام.مصمم بودنم را که دید راضی شد و ماشین را راهی تعمیرگاه کرد. وقتی داشتم میآمدم فقط یک جمله گفت: در پناه خدا، سلام منم به آقای شهیدمون برسون.به اینجای حرف زدن که رسید دوباره مردمک چشمش لرزید و اشکهای ناآرام، راهی شدند.
هاجر حسنپور را وسط صحن کوثر پیدا کردم. توی همان دید اول هیبت و جسارتش مرا یاد زنان دفاعمقدس انداخت. نه خستگی راه توی صدایش مشخص بود و نه خبری از گرد کویر روی صورتش بود. تنها چیزی که توجهم را جلب کرد، بچه به بغل با دو تا خانم ایستاده بود و شعار میداد: عزا عزاست امروز روز عزاست امروز مهدی صاحب الزمان صاحب عزاست امروز رهبر محبوب ما پیش خداست امروز، ای رهبر شهیدم راهت ادامه دارد ، مرگ بر اسرائیل و ...
مردم دورش حلقه زده بودند و با تمام وجود تکرار میکردند. «ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد...»این بار صدایش از قبل بلندتر بود. آنقدر بلند که زنهای اطرافش هم اشک میریختند و همراهش شعار میدادند. هر بار که مکث میکرد، مردم بقیه شعار را کامل میکردند. انگار صحن کوثر، یک صدا بیشتر نداشت و آن هم از گلوی این زن جنوبی بیرون میآمد.شعارها که تمام شد، برای چند لحظه سرش را پایین انداخت. نفسنفس میزد. فکر کردم بالاخره آرام شده است. از فرصت استفاده کردم و کنارش نشستم. خانمها یکی یکی تشکر میکردند و سر و صورتش را میبوسیدند.
نگذاشتم لیوان چاییاش را بخورد، گفتم:«حالا که رسیدی... دلت آروم گرفت؟»سرش را به نشانه نه تکان داد.اشک، بیاجازه روی صورتش دوید.«نه... تازه داغم تازه شده. از دلم داره آتیش میباره. هنوز نتونستم باور کنم آقا شهید شده و من برای چی اومدم اینجا.دست برد داخل کیفش و یک چفیه بیرون آورد.این چفیه را بیست سال پیش، آقای شهیدم بهم هدیه داده؛ نفس آقا بهش خورده، اون موقع آیتالکرسی رو روی این چفیه خوند.
حس میکنم دستانش میلرزد، هاجر خانم چفیه را بوسید و روی صورتش گذاشت. «هر وقت دلم میگیره، اینو بغل میکنم. انگار آقا آرومم میکنه...»چشم میدواند پی گنبد و گلدستهها و چادر روی سرش را مرتب میکند «آرزو داشتم یه بار دیگه پشت سرش نماز بخونم. گاهی هزار و چندصد کیلومتر راه میآیی، ساعتها میان جمعیت میایستی، گلویت از شعار دادن میسوزد، اشکت تمام میشود، اما باز هم وقتی برمیگردی، حس میکنی مهمترین حرفت را نگفتهای.
بچه کمی بیتابی میکند. خواهرش بچه را بغل میگیرد و آرامش میکند. میگویم ایران بعد آقا را چطور میبینی. گره ابروهایش باز میشود و پوست سبزه جنوبیاش به قرمزی میزند: ایران این روزها عزادار آقاست ولی این کشور از بین نمیره. مردم محکمتر و متحدتر از قبل پای انقلاب ایستادن و قرنها بعد همه دنیا از ابرقدرت تاریخی حرف میزنند که این روزها را رقم زده. فقط وظیفه ما اینه ادامه دهنده راهش باشیم. و یادمون نره امر به معروف و نهی از منکر باید سرلوحه زندگیمون باشه.انگار که برای نشستن کمطاقت باشد، دستش را آرام روی زانویم زد و گفت خونخواهی رهبر فقط با انتقام صورت میگیره. بعد به یکباره بلند میشود و دوباره میان جمعیت گم شد.
صدایش اما هنوز در صحن کوثر میپیچید. خودش میگفت آدمهایی که برای خونخواهی رهبر شهید اینجا هستند نباید سکوت کنند.انگار تمام آن راه را نیامده بود که فقط در مراسمی شرکت کند. آمده بود نگذارد جای صدای مردی که سالها مردم را به ایستادگی دعوت میکرد، حتی برای یک لحظه خالی بماند.
خادم حضرت خورشید به حرم باز میآید
حس عجیبی در میان مردم موج میزند؛ انگار همه آمدهاند تا یک امانت را به صاحبش برگردانند اینجا هیچکس احساس غریبی ندارد. مگر میشود خادم، در خانه مولایش غریب باشد؟ این پایان یک راه نیست پاداش یک عمر خدمت است.
نمایش گزارش
پرچم ایران به «تو» سلام میکند
نگاهش روی همان پرچم میماند؛ پرچمی که انگار برای لحظهای، پیش از آنکه دوباره در باد بایستد، سر تعظیم فرود آورده است. نه از سر شکست و اندوه که از سر احترام. احترام به آقایی که سالها برای برافراشته ماندنش ایستاد و حالا که دیگر میان ما نیست.
نمایش گزارش
باید ترامپ را بکشیم
ما ترامپ را میکشیم تا انتقام خون آقا را بگیریم. ما مردم مبعوث شده دیگه اجازه نمیدیم قاتلهایی که دستشون به خون رهبرانمون، به خون کودکان بیگناه آلوده شده، بیشتر از این نفس بکشن. با لبه روسری اشک چشمش را پاککرد و گفت: تا انتقام نگیریم این دل بیصاحابم آروم نمیشه.
نمایش گزارش
اسم من «سرباز آقا»ست
حرفش به تکهتکهشدن قایقها توی اسکله و لنجهای ماهیگیریِ آتشگرفته که میرسد، اشکش سرازیر میشود و بهزحمت کلامش را بر زبان میآورد و میگوید: «دلم میخواد خودم رو به اسکلهٔ زخمی از پرتابههای اسرائیل و آمریکا برسونم و به مردم خدمت کنم و برای رنجِ تازهٔ عزیزانم و خودم گریه کنم؛ اما نمیتونم!»
نمایش گزارش
آخرین وداعِ ملت با رهبرِ شهید در جوارِ خورشید
تهران، قم و کربلا شاهدِ اشکهایِ پایانناپذیر بودند، اما امروز مشهدالرضا (ع) نفس در سینه حبس کرده است. در حالی که جمعیتِ انبوه، مسیرِ زمینی را بر پیکرِ مطهرِ رهبرِ شهید بستهاند، تابوتِ اقای شهید ایران بر فرازِ آسمان پرواز میکند تا به خانه ابدی برسد.
نمایش گزارش
حرف نزدنش کُفرم را در میآورد!
میخواهم بگویم: «مادرجان! یعنی من ارزش یه جواب سلام رو ندارم؟» اما حرفم را بالا نیامده، قورت میدهم و بی خیال جواب حرفهایم میشوم. اما با دیدن پسرش که از راه میرسد، یکباره آب دهانم خشکش میزند.
نمایش گزارش
16:33 - 18 تیر 1405