اسم من «سرباز آقا»ست

حرفش به تکه‌تکه‌شدن قایق‌ها توی اسکله و لنج‌های ماهیگیریِ آتش‌گرفته که می‌رسد، اشکش سرازیر می‌شود و به‌زحمت کلامش را بر زبان می‌آورد و می‌گوید: «دلم می‌خواد خودم رو به اسکلهٔ زخمی از پرتابه‌های اسرائیل و آمریکا برسونم و به مردم خدمت کنم و برای رنجِ تازهٔ عزیزانم و خودم گریه کنم؛ اما نمی‌تونم!»
خبرگزاری فارس: با بالا و پایین‌رفتن عجیب‌وغریب شانه‌هایش، قدم‌هایم به طرفش کج می‌شوند. نگاه‌ِ بعضی از آدم‌های جلوی درِ باب‌الجواد، دویده می‌شوند سمتش و با هر بار پخش صدای سخنرانیِ آقا، ریش‌های جوگندمی و تُنُکش، خیس‌تر و قرمزیِ چشم‌های ریز و میشی‌اش، پررنگ‌تر می‌شدند.شانه به شانه‌اش که می‌ایستم، دست‌های مردانه و ظریفش، می‌نشینند توی صورتش، و لرزش شانه‌اش، بدجور دور برمی‌دارد.
۸ MB

مردها هم باید گریه کنند!

می‌خواهم دلداری‌اش بدهم تا کمتر گریه کند؛ اما چون باور دارم مردها هم باید گریه کنند تا آرام بگیرند، اجازه می‌دهم تا یک دل سیر اشک بریزد و زار بزند؛ درست مثل آن‌وقت‌هایی که وسط بازی‌های بچّگی‌ام، اتفاق دردناکی برای برادرجان و پسرهای قدونیم‌قد همسایه‌ها می‌افتاد و به آنها می‌گفتم آنقدر گریه کنید تا خالی بشوید و آرام بگیرید.

فکر می‌کنم سؤالم را اشتباه متوجه شده!

فاصله‌ام با او را زیاد می‌کنم تا گریه‌اش تمام بشود. عقربه‌های ساعت از بیست و ده دقیقه، خودشان را به بیست و سی دقیقه می‌رسانند؛ اما او آرام نمی‌گیرد که نمی‌گیرد.برای همین با چشم‌های خیس، از بین انبوه جمعیت می‌کشانمش گوشه‌ای، تا صدایم به صدایش برسد. از اسم و شهرش می‌پرسم. می‌گوید: «اسمم‌ سرباز آقاست و از بندرعباس اومدم!»فکر می‌کنم سؤالم را اشتباه متوجه شده است و مجبور می‌شوم تکرارش کنم؛ اما باز هم با لهجهٔ دلچسب بندری‌اش می‌گوید: «سرباز آقام! سه چهار روزه از بندرعباس اومدم مشهد برای تشییع آقا! البته سه چهار روز کم هستش و باید یک‌ماه می‌اومدم و منتظر می‌شدم!»

ما مردم، قدر آقا رو ندونستیم!

بی‌خوابی، از صورت لاغرش می‌بارد. خستگی چهره‌اش، اجازه نمی‌دهد سؤالاتم را زیادی کِش بدهم و فقط به سؤالِ چرا این‌قدر آقا رو دوست داری رضایت می‌دهم. می‌گوید: «آقا جونش رو فدای ما کرد! آقا مردم رو دوست داشت؛ ولی ما مردم قدرش رو ندونستیم! امروز باید برخاست و انتقام خون آقا رو گرفت! موقع رئیس‌جمهوری آقا، من هفده‌ساله بودم که آقاجان آمد بندرعباس و از نزدیک دیدمش، از همان لحظه دوستش داشتم! آقا حتی زمان جنگ هم عالی ظاهر شد و نگذاشت چیزی گران بشود و همه چیز خوب پیش می‌رفت؛ ولی ما قدرش رو ندونستیم!»
۵ MB

فقط دقیقِ دقیق بزن!

نمی‌دانم کی حرفمان به سید مجید نقطه زن می‌رسد که می‌گوید: «سید مجید! اسرائیل رو با خاک یکسان کن و هر موقع تو بگی، من آماده‌ام یک‌تنه بیام و جونم رو فدای خاکم کنم، تو فقط دقیقِ دقیق بزن روی ترامپ و اسرائیل! ما همه پشت شما هستیم سید!»

نمی‌توانست بدون تشییع برگردد!

حرفش به تکه‌تکه‌شدن قایق‌ها توی اسکله و لنج‌های ماهیگیریِ آتش‌گرفته که می‌رسد، اشکش سرازیر می‌شود و به‌زحمت کلامش را بر زبان می‌آورد و می‌گوید: «دلم می‌خواد خودم رو به اسکلهٔ زخمی از پرتابه‌های اسرائیل و آمریکا برسونم و به مردم خدمت کنم و برای رنجِ تازهٔ عزیزانم و خودم گریه کنم؛ اما تشییع آقا، نمی‌ذاره دل از مشهد بکنم و راهی بندرعباسِ بشم! نمی‌تونم بدون تشییع رهبر شهیدم، اتوبوس اومده تا مشهد را برگردم بندر.»
11:06 - 18 تیر 1405
روایت روز