حرف نزدنش کُفرم را در میآورد!
میخواهم بگویم: «مادرجان! یعنی من ارزش یه جواب سلام رو ندارم؟» اما حرفم را بالا نیامده، قورت میدهم و بی خیال جواب حرفهایم میشوم. اما با دیدن پسرش که از راه میرسد، یکباره آب دهانم خشکش میزند.
خبرگزاری فارس: تقتق صدای عصایش، حواسم را به طرفش میکشاند. چانهام را از گردیِ کف دستم در میآورم و چشم ریز میکنم روی اندام ریز و لاغرش که با زحمت به شصت کیلو میرسید.تا خنکای زمین جلوی بابالرضا را با کف دستش حس میکند، گره چادر سیاهِ طرحدارش را از دور کمر باریکش باز میکند و تکیهاش را میدهد به نیمسکوی سنگی دور یکی از عمودها.دانههای ریز عرقِ رویِ شیارهای عمیق پیشانی و گونههای چال شدهاش، با عقب و جلو شدن دستش، پاک میشوند.
جوابی به گوشم نمیرسد!
پا تند میکنم طرفش و با یک سرفهٔ ریز، به او میفهمانم آمدم کنارت. توجهی نمیکند. خودم را جا میدهم کنارش. بعد از کلی مِن و مِن کردن، بالاخره سلامی از دهانم میپرد بیرون. جوابی به گوشم نمیرسد.با چشمهایی که زیر انبوهی ابروی پهن و به هم پیوستهٔ جوگندمی هستند، انگار که به دنبال کسی بگردد، نگاه میدواند این طرف و آن طرف خیابان.
یک مشت نخودچیکشمش میریزد کف دستم!
ردّ نگاهش را دنبال میکنم؛ جز جمعیت تشییعکننده که سر و ته آنها معلوم نیست، کسی را نمیبینم که به طرفش بیاید یا به او توجه کند. از هسهس نفسهایش، احساس میکنم شاید کسی را گم کرده است یا شاید هم با پای پیاده از خانه آمده تا حرم امام رضا برای تشییع آقا. میگویم: «مادرجان! اگه اتفاقی افتاده بفرمایید بگید، شاید بتونم بهتون کمک کنم؟» بی آنکه زبان توی دهان بچرخاند، نگاهش به نگاهم خیره میشود. دست میکند داخل کیسهی سیاهش و یک مُشت نخودچی کشمش میریزد کف دستم. میگویم: «مادرجان! قبول باشه! نذره؟»
من ارزش یه جواب سلام ندارم!
باز هم صدایی از دهانش بیرون نمیآید. دستش که رگهای سبزش، بیشتر از سفیدیاش به چشم میآید را میکشد روی سرم و لبخندی کمرنگ تحویلم میدهد. حرف نزدنش کفرم را در میآورد. میخواهم بگویم: «مادرجان! یعنی من ارزش یه جواب سلام رو ندارم؟» اما حرفم را بالا نیامده، قورت میدهم و بی خیال جواب حرفهایم میشوم.نفسم را جوری با صدا بیرون میدهم که بفهمد بی محلیاش، ناراحتم کرده. دوباره نگاهش در نگاهم گره میخورد. دست میکشد روی کفشم و دستش را بلافاصله میکشد روی چشمهایش.
نذر زائرای آقاست!
میمانم بین رفتن و ماندن. یکباره پسری جوان با لباسهایی رنگ و رو رفته، بطری آب میدهد دستش و با زبانِ اشاره، چیزهایی به او میگوید که من متوجهشان نمیشوم.آب دهانم خشکش میزند. نگاهم میماسد روی نخودچی کشمشها. یک دانه نخودچی بین دو انگشتم خرد میشود.پسر جوان میگوید: «بخورید! نترسید! نذر زائرا و تشییعکنندههای آقاست!»
اسم من «سرباز آقا»ست
حرفش به تکهتکهشدن قایقها توی اسکله و لنجهای ماهیگیریِ آتشگرفته که میرسد، اشکش سرازیر میشود و بهزحمت کلامش را بر زبان میآورد و میگوید: «دلم میخواد خودم رو به اسکلهٔ زخمی از پرتابههای اسرائیل و آمریکا برسونم و به مردم خدمت کنم و برای رنجِ تازهٔ عزیزانم و خودم گریه کنم؛ اما نمیتونم!»
نمایش گزارش
تشییع پیکر رهبر من، معجزه قرن است
قرمزِی کمرنگی مینشیند روی پوست سبزهاش و چشمهایش گشاد میشوند. صدای خشدارش جوری بالا میرود که نفسم، جرئت نمیکند قدم از قدم بردارد: «ما رو از جنگ میترسونید خانم؟ شما دربارهٔ آرزوی من حرف میزنید!» با فکرکردن به سؤالم، میخواهم مشت گره شدهام را روی ملاج سرم پایین بیاورم.
نمایش گزارش
حضور ننهشوکت در مراسم تشییع آقا با پخت حلوا در آبادی!
میگوید مراسم تشییع، جای من هم قدم بردار و به آقا بگو ننهجانم خیلی دوست داشت بیاید زیر تابوتت را بگیرد ولی چه کند که علیل و زمینگیر شده است؛ امّا تلفنش که زنگ میخورد، غم از صورتش میرود!
نمایش گزارش
این بانو، صاحب چفیهای است که آقا به آن آیتالکرسی خواند
این بار صدایش از قبل بلندتر بود. آنقدر بلند که زنهای اطرافش هم اشک میریختند و همراهش شعار میدادند. هر بار که مکث میکرد، مردم بقیه شعار را کامل میکردند. انگار صحن کوثر، یک صدا بیشتر نداشت و آن هم از گلوی این زن جنوبی بیرون میآمد.
نمایش گزارش
خادم حضرت خورشید به حرم باز میآید
حس عجیبی در میان مردم موج میزند؛ انگار همه آمدهاند تا یک امانت را به صاحبش برگردانند اینجا هیچکس احساس غریبی ندارد. مگر میشود خادم، در خانه مولایش غریب باشد؟ این پایان یک راه نیست پاداش یک عمر خدمت است.
نمایش گزارش
22:08 - 18 تیر 1405