راز دعایی که رهبر شهید پای عکس ۲ نفره با محمدرضا نوشت

به اسم روی تابوت نگاه کردم. نوشته شده بود شهید صابونی، تابوت بعدی شهید سامانی. خدا خدا می‌کردم تابوت‌ها تمام شود و من اسم فرشاد پورمقدم را نبینم. اما از آنچه می‌ترسیدم به سرم آمد تابوت آخر خود برادرم بود. بعد از گذشت سال‌ها آن لرزش‌ها دوباره به سراغم آمده بود.
خبرگزاری فارس‌: لرزش‌های عجیب و غریب بدنم تمامی نداشت، کنار سفره سحری دست‌ها و پاهایم بی‌جان شده بود و عجیب می‌لرزید. دخترم مستاصل نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. این لرزش‌ها برایم آشنا بود. ۴۵ سال پیش وسط بیمارستان اهواز همین‌طور می‌لرزیدم.خبر رسیده بود عملیات ثامن‌الائمه تمام شده و شهدا و زخمی‌ها را به بیمارستان منتقل کردند. چیزی توی وجودم می‌جوشید، حال عجیبی داشتم. صدای درونی قلبم چیزی بود که دوست نداشتم بشنوم. ۱۲ روز از آخرین دیدار من با فرشاد گذشته بود، از همان روزی که توی حیاط، زیر برق آفتاب کنارم نشسته بود و درگوشی با من حرف زده بود. صدای فرشاد توی سرم می‌پیچید که این آخرین عملیات منه. بعد دست‌های واکس‌خورده‌ام را توی دستش گرفت و وقتی داشت پوتین‌هایش را پا می‌کرد سرم را بوسید و گفت که دلاور علی هوای ننه بابا را داشته باش.
حالا مانده بودم وسط راهروهای پر از شهید و زخمی و دنبال نام و نشانی از فرشاد می‌گشتم. تابوت‌ها یکی یکی روی هم چیده شده بود و اسامی شهدا رویشان چسبانده شده بود. بدنم به شدت می‌لرزید. تابوت اولی که نشانم دادند لرزش دست‌هایم بیشتر شد. به اسم روی تابوت نگاه کردم. نوشته شده بود شهید صابونی، تابوت بعدی شهید سامانی. خدا خدا می‌کردم تابوت‌ها تمام شود و من اسم فرشاد پورمقدم را نبینم. اما از آنچه می‌ترسیدم به سرم آمد تابوت آخر خود برادرم بود. مسئول آن بخش که میخ‌های تابوت را باز کرد برادرم را بین لباس‌های سبز سپاهش که غرق خون شده بودند دیدم. بدنم عجیب می‌لرزید.بعد از گذشت سال‌ها آن لرزش‌ها دوباره به سراغم آمده بود. خبر شهادت رهبر برایم سخت و سنگین بود. نمی‌توانستم باور کنم. کشان کشان به سمت قاب عکس روی میز رفتم. به عکس‌ها نگاه کردم و دوباره دست نوشته روی قاب عکس را خواندم بسمه تعالی خداوند در قیامت هم این حقیر را با این شهید عزیز شما محشور فرماید. سیدعلی خامنه‌ای
برای خیلی‌ها، این فقط چند خط دستخط است؛ اما برای این خانواده، سال‌هاست حکم یک امانت را دارد. هر بار مهمانی به خانه می‌آید، قبل از آنکه درباره فرشاد سؤال کند، چشمش روی همین چند جمله می‌ایستد. آقا مجید می‌گوید: «ما هر بار این دستخط را می‌خوانیم، احساس می‌کنیم فرشاد هنوز از این خانه دور نشده است.»آقا مجید، قاب عکس را آرام از روی میز‌ برمی‌دارد؛ آن‌قدر آرام که انگار می‌ترسد خاطره‌ای از جایش تکان بخورد.خانه پر از عکس‌های خانوادگی است، اما نگاهش همیشه روی همین یکی می‌ایستد؛ عکسی که هیچ‌کس در این خانه نمی‌داند کجا و چه زمانی گرفته شده است. فرشاد پورمقدم، کنار آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای که لباس سبز سپاه را بر تن دارد، ایستاده است. برادر کوچک‌تر، انگشتش را روی نوشته وسط قاب می‌کشد چند لحظه سکوت می‌کند. بعد می‌گوید: «از داداش فقط همین مانده است...»آقا مجید قاب را کمی به سمت نور می‌گیرد. انگار سال‌هاست دنبال جزئیاتی می‌گردد که از چشمش پنهان مانده باشد. می‌گوید: «بارها این عکس را نگاه کرده‌ایم؛ نه فقط برای دیدن داداش، برای اینکه شاید بفهمیم این دیدار کجا بوده، چه روزی بوده، قبلش چه حرفی بینشان رد و بدل شده. اما هیچ‌وقت نفهمیدیم.»بعد مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «همین ندانستن، عکس را برای ما عزیزتر کرده است. انگار بخشی از زندگی فرشاد، فقط میان خودش و آقا مانده است.»وسط همه تعریف‌کردن‌ها، قطره‌های اشک به آرامی روی صورت آقا مجید سر می‌خورند. صاحب این دستخط، حالا به همان قافله‌ای پیوسته که سال‌ها قبل برای هم‌نشینی با شهید پورمقدم در آن دعا کرده بود. بدون اینکه نگاهش را از عکس بردارد ادامه می‌دهد: هیچ وقت نفهمیدیم این عکس کی و کجا گرفته شده بود و چه سری پشت آن عکس و دست‌نوشته آقا بود.
عکس که به دستمان رسید، حال مادرم عجیب بود. عکس را به سینه چسباند و زیر لب زمزمه می‌کرد چه عکس قشنگی. دستخط رهبر تبرک خانه ماست.همه می‌گویند فرشاد شجاع بود؛ درست هم می‌گویند. در جبهه به همین معروف بود. اما من بیشتر مهربانی‌اش را یادم مانده.با این جمله لبخندی به پهنای صورت روی صورت آقا مجید‌ جا خوش می‌کند:بچه که بودیم خیلی با داداش فرشاد کشتی می‌گرفتیم. از من خیلی قوی‌تر بود، خب سال‌ها ورزش زورخانه و میل و کباده زور بازویش را زیاد کرده بود اما همیشه آخر کار خودش را روی زمین می‌انداخت تا من برنده شوم. آن روزها خیال می‌کردم زورم بیشتر شده. بعدها فهمیدم داشت اعتمادبه‌نفس را به برادر کوچکش هدیه می‌داد.شوخ‌طبعی‌اش زبانزد خانواده بود. هرجا می‌نشست، خنده هم می‌آمد. با این حال، یک چیز برایش شوخی‌بردار نبود؛ احترام به پدر و مادر.همیشه می‌گفت حرمت خانه به حرمت پدر و مادر است. اگر می‌دید کسی بی‌ادبی می‌کند، آرام تذکر می‌داد. هیچ‌وقت صدایش را بلند نمی‌کرد.
فرشاد، پیش از آنکه به دنیا بیاید، انگار در قصه این خانواده حضور داشت. آقا مجید به اینجای داستان که می‌رسد کمی مکث می‌کند و انگار خاطره آدم‌هایی توی دلش زنده شده باشد می‌گوید: مادربزرگم خدابیامرز، سال‌ها پیش خوابی دیده بود که هیچ‌وقت از خاطر خانواده نرفت. برای مادرم تعریف کرده بود که در خواب، امام رضا(ع) به او بشارت داده‌اند که به‌زودی پسری به این خانواده می‌آید و در جوانی نیز به ایشان ملحق خواهد شد. وقتی داداش به دنیا می‌آدد، نام معنوی‌اش را محمدرضا می‌گذراند ؛ نامی که برای خانواده، یادگار همان خواب بود. سال‌ها بعد، در عملیات ثامن‌الائمه، درست در روز شهادت امام رضا(ع)، محمدرضا به شهادت رسید و تازه همه تعبیر خواب مادربزرگ را فهمیدند. آن روز تازه فهمیدیم مادربزرگ چرا این‌قدر به اسمش اصرار داشت.وسط همه این خاطرات آقا مجید چایی تعارف می‌کند‌ و من بی‌مقدمه از مادرشان می‌پرسم.
بی‌قراری‌هایش تمامی ندارد. هیچ وقت انقدر بی‌قرار نبود حتی وقتی خبر شهادت فرشاد را شنید. خبر را که به خانه رساندند، همه چشم به مادر دوخته بودند که مبادا بی‌قراری کند و حالش خراب شود. برادران سپاهی که خبر را برای مادر آورده بودند انتظار اشک و شیون داشتند. اما مادرم که ماه‌ها پشت جبهه فعالیت کرده بود، لباس رزمنده‌ها را آماده می‌کرد و برای جبهه تدارک می‌دید و همیشه خدا مجلس دعا و روضه خانگی‌اش به نیت سلامتی رزمندگان اسلام برپا بود، با رفتارش همه را حیرت زده کرد. مادر، پیشانی‌اش را روی مهر گذاشت و سجده شکر کرد. آن روز من، بیشتر از هر چیز، ایمان مادرم را دیدم‌. اما خبر شهادت رهبر این روزها تاب و توانش را گرفته. مدام می‌گوید کاش زودتر برای دیدار آقا آمده بودم.آقا مجید قاب عکس را آرام سر جایش می‌گذارد. لرزش دست‌هایش از چشمم‌دور نمی‌ماند. انگار می‌ترسد فاصله میان آن دو چهره، حتی به اندازه چند سانتی‌متر، تغییر کند. شاید راز ماندگاری این عکس هم همین باشد؛ فقط یک یادگار از گذشته نیست، پلی است میان دو انسان که یکی سال‌ها پیش برای هم‌نشینی با دیگری دعا نوشت و سال‌ها بعد، همان دعا، برای خانواده‌ای که هنوز با یک قاب زندگی می‌کنند، معنایی تازه پیدا کرد.توی چشم‌های شهدای داخل قاب زل می‌زد: برای عاقبت‌بخیری ما دعا کنید. در آخرت شفیع ما هم باشید...
تصویر نمایه‌ی ‌زهره حیدری‌
زهره حیدرینشان رسمی فارس

@z_heidari  •  14 تیر 1405

«بام ایران» رهسپار بدرقه رهبر شهید شد

بویِ خاکِ نمناکِ گلزار شهدای شهرکرد با عطرِ نفس‌های عاشقانی آمیخته شد که از دلِ زاگرس برخاسته بودند. ۲۷۰۰ زائرِ ولایتمدارِ چهارمحال و بختیاری، با ۶۵ دستگاه اتوبوس، «بام ایران» را به قصدِ پایتخت ترک کردند تا در وداعی تاریخی، حماسه‌ای دیگر بیافرینند.

نمایش گزارش

مغزی که با هشدار رهبر شهید در ایران نفس کشید

۸ سال از هشدار تاریخی رهبر شهید انقلاب درباره سلطه‌گری قدرت‌ها با علوم شناختی می‌گذرد؛ امروز ایران با مغزی که با نورون‌های زنده نفس می‌کشد، در جمع پنج کشور برتر جهان در فناوری «هوش ارگانوئیدی» جای گرفته است.

نمایش گزارش

آقا دلش نیامد شاعران را حسرت به دل بگذارد!

بعد از سال‌ها حسرت، از قشم خودش را به تهران رساند تا برای آقای شهیدش شعر بخواند و به ایشان بگوید سلام آقاجون! می‌گوید آقا نمی‌خواست ما که هیچ‌وقت در محضرش شعر نخواندیم، آرزوبه‌دل بمانیم!

نمایش گزارش

موشکی که رهبر شهید از خاکریز به هایپرسونیک رساند

روزگاری در دفاع مقدس، رزمندگان با دست خالی در برابر ارتش مجهز بعث می‌جنگیدند؛ امروز اما ایران با موشک‌های هایپرسونیک «فتاح» در باشگاه قدرت‌های جهان جای گرفته است. مسیری که با نگاه راهبردی امام شهید هموار شد.

نمایش گزارش

من هنوز از حسینیه امام خمینی(ره) بیرون نیامده‌ام

گاهی یک دیدار، تا آخر عمر تمام نمی‌شود. ماه‌ها از آن روز گذشته، اما هنوز هر بار که چشمم به عکس آقا می‌افتد، خودم را میان جمعیت حسینیه می‌بینم؛ جایی که بی‌خبر از آخرین دیدار، تنها چند ثانیه به چهره‌ای نگاه کردم که حالا حسرت دوباره دیدنش، سنگین‌ترین داغ این روزهای من است.

نمایش گزارش

پیرمردی که بعد از ۴۱ سال به دیدار آقا می‌آید

اگر قسمت شد و نزدیک آقا رسیدی، نگو باباجانم نتوانست بیاید، بگو دلش آمد؛ فقط پاهایش جا ماند. این چوقا را بپوش؛ گذاشته بودم برای روزی که آقا را ببینم ولی نشد. حالا که تو راهی شدی، وقتی میان آن جمع ایستادی، انگار من هم آنجا ایستاده‌ام.»

نمایش گزارش

امام شهید، بیشتر از من حواسش به فواد است!

می‌گویم، مگر می‌شود با این وضعیتِ پابه‌ماه بودن و این گرمای نفس‌گیر، بیاید تشییع آقا، چه برسد بخواهد برود بین شلوغیِ آدم‌ها و سوژه پیدا کند و راجع به آنها قلم بزند؟

نمایش گزارش

سخت‌ترین شب زندگی حسین طاهری

رنج و داغ گاهی وقت‌ها آن‌قدر جگرسوز و زجرآور است که آدم دائم حواسش را پرت می‌کند تا باورش نکند، تا آرام بگیرد، تا بگوید دروغ است؛ اما یکباره لحظه‌ای از راه می‌رسد که تو مجبوری آن داغ عظیم را باور کنی و دیگر نگویی دروغ است. درست مثل لحظه‌ای که تو مجبوری باور کنی برای همیشه بی‌پدر شده‌ای!

نمایش گزارش

آقا شنیده‌ایم با خانواده به زیارت کربلا می‌روید

آقاجان! از هفته پیش که شنیدم راهی کربلا هستید اشک چشمم خشک نشده. شنیدم توی این سفر تنها نیستید امام حسین خانوادگی دعوتتان کرده با بشری خانم، زهرا خانم، آقای مصباح و زهرا کوچولو.

نمایش گزارش

معجزه‌ای که رهبر شهید از دل دانشگاه بیرون کشید

روزی که نام ایران در حوزه زیست‌فناوری، جایی نداشت، رهبر شهید از دل دانشگاه مسیری بیرون کشید که امروز به معجزه‌ای به نام «ژن‌درمانی ایرانی» انجامیده است. حالا ایران با رتبه ۱۱ جهانی و صدرنشینی در فناوری‌های پیشرفته‌ای مثل CRISPR، نه تنها در باشگاه قدرت‌های علمی جهان جای گرفته، که داروهایش به ۴۰ کشور …
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

اشتباهاتی که قدم‌ها را در تشییع رهبر شهید نیمه‌راه متوقف می‌کند

حضور در وداع تاریخی و میلیونی با رهبر انقلاب، تنها یک آزمون روحی و تجلی اشتیاق دلی نیست؛ رویدادی در این ابعاد، با ترکیبی از فشار سنگین عاطفی، ایستادن‌های طولانی و تراکم بی‌سابقه جمعیت، بدن را در وضعیت فیزیکی ویژه‌ای قرار می‌دهد که بی‌توجهی به نیازهای اولیه بدن می‌تواند حتی افراد سالم را نیز در همان …
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

شهیدی که هنوز هم نگهبان امام زمان است

به محمّد فکر می‌کنم؛ به اینکه یک جوان نوزده‌ساله به کدام مرتبه‌ از وظیفه‌شناسی رسیده‌ است که حاضر نیست برای حفظ مردم و خاکش، دقیقه‌ای از انجام‌ وظیفه‌اش کوتاه بیاید؛ سربازی که می‌توانست در پادگانِ موشک‌خورده‌ی ماهشهر، نَمانَد و برود، امّا ماند تا وظیفه‌اش را انجام دهد و شهید شد!

نمایش گزارش

من اصلاً آقایی نبودم، خودش من رو آقایی کرد!

گفت حالا اومدم تا به آقای خامنه‌ای بگم، دیدی بالاخره کاری کردی که منم دلتنگت شدم! دیدی تو چقدر آقا بودی و منِ خاک بر سر‌، دیر تو رو فهمیدم و دیر حالیم شد تو اونی نبودی که آدمای دور و بر من، بهم می‌گفتن!

نمایش گزارش

11:45 - 14 تیر 1405
روایت روز
استان ها
چهار محال و بختیاری




1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌محمد فدایی‌
@user17498259874914 تیر 1405
در پاسخ به
خدایا مارا شرمنده شهدا در روز قیامت نگردان 🌹