بعد از سالها حسرت، از قشم خودش را به تهران رساند تا برای آقای شهیدش شعر بخواند و به ایشان بگوید سلام آقاجون! میگوید آقا نمیخواست ما که هیچوقت در محضرش شعر نخواندیم، آرزوبهدل بمانیم!
خبرگزاری فارس؛ چهارمحال و بختیاری| هنوز به محل اسکان شاعران در طبقهٔ ششم ساختمان پژوهشگاه فرهنگ و هنرِ خیابان شهید احمد قصیر نرسیدم که صدای اذان مغرب میپیچد توی راهرو.با چرخش دستگیرهٔ درِ سالن، مینشینم بین خانمهای شاعری که از سرتاسر ایران، خودشان را رساندهاند به مراسم چهل و هشت ساعت شعرخوانیِ بیوقفه در محضر پیکر امام شهید.شاعرانی که با دیدن چهرههای درهم آنها و شنیدن صحبتهای خودمانیشان، میشود به زجری که دارند میکشند رسید. زجرِ اینکه اینبار بر عکس همیشه، دیگر نمیتوانند احسنتها و طیب الله انفسکمهای آقا را بعد از شعرخوانیشان بشنوند. آقای ادیبی که شعر در نگاهش مهم، بینظیر و یک رسانهٔ اثرگذار بود. هنری که با پیشرفتش و با زیاد شدن شعرای خوبش، اسباب خرسندی و خوشحالی ایشان فراهم میشد.
درد میکشد؛ اما بی خیالش نمیشوم!
خودم را جا میدهم کنار خانم رحمانی؛ خانم معلم چهارشانه و درشتهیکلِ سیوهشتسالهای که راه طولانی قشم تا تهران را پشت سر گذاشته. انگار که دل پری داشته باشد، بیآنکه سؤالی بپرسم، سر صحبت را باز میکند و مرا میبرد به نیمهٔ رمضان سال هزار و چهارصد و یک؛ لحظهای که با آقا زیر یک سقف نفس کشید و او را یک دل سیر دید و کیف کرد؛ اما نشد برایش شعر بخواند و نشد آن لحظهای که دوست داشت آقا، وقتش را به شعر او اختصاص بدهد و طیب الله انفسکم به او بگوید و برکت بدهد به قلمش را ببیند.سر همین قضیه، هر روز بیشتر، فتیلهٔ عزمش را برای شعرخوانی بالا میکشید و عزمش درست موقع انفجار اسکلهٔ شهید رجایی با شعری که سرود، به اوج رسید: «میسوخت در قلبِ دریا، این بندر سر به زیرم/ میسوخت جانی بگیرد، ققنوس آتش بگیرم»، و دائم با خودش میگفت انشاءالله امسال دعوت میشوم.لبهای سرخش ریزریز میلرزند و دائم انگشتهای پُر و استخوانیاش را در هم قلاب میکند. دردی که دارد میکِشد را میفهمم؛ اما بیخیالش نمیشوم.
انشاءالله شعرخوانی رزقم بشوم!
آب دهانش را میگیرد و یکجا قورت میدهد تا صدای دو رَگهاش صاف بشود.میگوید: «امید داشتم شعرم برای اسکله، برای شعرخوانیِ نیمهٔ رمضان امسال انتخاب بشود.تا اینکه بعد از شبشعر ملیِ اسکلهٔ داغدیده در قشم، به مسئول انتخاب شعر شاعران برای نیمهٔ رمضان گفتم انشاءالله شعرخوانیِ دیدار آقا، و ایشان گفتند سخت است؛ ولی بفرستید اگر روزی بشود، انشاءالله، من هم در جوابشان فقط گفتم انشاءالله که روزیام بشود!» خانم معلم شاعر، به رزق، ایمان داشت و میدانست باید خدا بخواهد تا توفیقی نصیب آدم بشود و برای همین با اصرار کردن، بیگانه بود.هر چه بیشتر صحبت میکند، بیشتر انگشتهایش در هم قلاب میشوند و بیشتر دستهایش را باز و بسته میکند. گردنش پایین میافتد و نگاهش میخورد به پتوی قهوهایرنگی که با لباسهای محلیاش، روی آن نشسته. دردی که دارد میکشد را میفهمم؛ اما بیخیالش نمیشوم.
حسرت به دلم که جلوی تو شعر نخوندم!
از ماه شعبانی میگوید که اشعارش را برای دیدار با آقا فرستاد و از انتظار بیوقفهاش برای تماسگرفتن با او. انتظاری که صبح شنبه، نهم اسفند، او را برای همیشه دلتنگ دیدار گذاشت.اما طبع شعری او، دست برندار بود و برای آقا، شعری با این آغاز سرود: «عمامهات را بر سرت بگذار برخیز/ از زیر خاک و خانه و آوار برخیز.» شعری که هیچ جور کامل نمیشد و زمانی کامل شد که با توسل به روح آقا گفته بود: «آقا! به من گفتن روز نیمهٔ رمضان بیام کنار دبستان شجرهٔ طیبهٔ میناب برای تو شعر بخونم، من حسرت به دلم که جلوی تو شعر نخوندم، خودت بهم شعر بده تا بیام برای تو و جلوی تو بخونم!»
آرزو داشتم آقا بگوید علیکم السلام!
لبهایش را میجَود تا مثلاً اشکش در نیاید و مثلاً نشان بدهد خیلی قوی است و بگوید بااینهمه زجر، هنوز سرپا هستم و هنوز به عشق آقایی که شعر دوست داشت، شعر میگویم. ورم گلویش که کمتر میشود، نفسش را با صدایی که به گوش دیگر خانمهای شاعر هم میرسد، بیرون میدهد و میگوید درست همان شبِ توسل، از سحر تا اذان صبح، سی بیت دیگر گفت و چون آرزو داشت پیش آقا بگوید «سلام آقاجون» و از ایشان «علیکم السلام» را بشنود، شعرخوانیاش در آن برنامه را با سلام به آقا شروع کرد؛ چون به زنده بودن شهدا باور داشت.
روح آقا شاهد و ناظر به ماست!
میگویم اینجا چهکار میکنی؟ آمدهای برای پیکر آقا شعر بخوانی؟ دیگر نمیتواند بغض سنگینش را نگه دارد، میگوید: «بالاخره بعد از سالها حسرت، امروز شعرخوانی، رزق و روزیِ من شد! انگار آقا نمیخواست شاعران را حسرت به دل بگذارد و از تهران برود! او نمیخواست ما که هیچوقت در محضرش شعر نخواندیم، آرزوبهدل بمانیم؛ چون روح آقا شاهد و ناظر به ماست!»
آخرین دیدار آقا با شاعران!
اشکهایش که از چشمهای سیاهش سُر میخورند روی گونههای گوشتی و سبزهاش، به حرفش فکر میکنم. به اینکه شاعر دیار جنوب، حسرتبهدل نماند و به اینکه، روح آقا حاضر به ماست و حتماً بعد از شعرخوانی، به او احسنت میگوید تا قلمش پر برکت شود!آقای شهیدی که برای آخرین بار، شاعران را دعوت کرد تا برایش شعر بخوانند، تا این بار با روح به عرش رسیدهاش بگوید که چقدر شعر مهم است و چقدر شاعر را دوست دارد.
روزگاری در دفاع مقدس، رزمندگان با دست خالی در برابر ارتش مجهز بعث میجنگیدند؛ امروز اما ایران با موشکهای هایپرسونیک «فتاح» در باشگاه قدرتهای جهان جای گرفته است. مسیری که با نگاه راهبردی امام شهید هموار شد.
گاهی یک دیدار، تا آخر عمر تمام نمیشود. ماهها از آن روز گذشته، اما هنوز هر بار که چشمم به عکس آقا میافتد، خودم را میان جمعیت حسینیه میبینم؛ جایی که بیخبر از آخرین دیدار، تنها چند ثانیه به چهرهای نگاه کردم که حالا حسرت دوباره دیدنش، سنگینترین داغ این روزهای من است.
اگر قسمت شد و نزدیک آقا رسیدی، نگو باباجانم نتوانست بیاید، بگو دلش آمد؛ فقط پاهایش جا ماند. این چوقا را بپوش؛ گذاشته بودم برای روزی که آقا را ببینم ولی نشد. حالا که تو راهی شدی، وقتی میان آن جمع ایستادی، انگار من هم آنجا ایستادهام.»
میگویم، مگر میشود با این وضعیتِ پابهماه بودن و این گرمای نفسگیر، بیاید تشییع آقا، چه برسد بخواهد برود بین شلوغیِ آدمها و سوژه پیدا کند و راجع به آنها قلم بزند؟
رنج و داغ گاهی وقتها آنقدر جگرسوز و زجرآور است که آدم دائم حواسش را پرت میکند تا باورش نکند، تا آرام بگیرد، تا بگوید دروغ است؛ اما یکباره لحظهای از راه میرسد که تو مجبوری آن داغ عظیم را باور کنی و دیگر نگویی دروغ است. درست مثل لحظهای که تو مجبوری باور کنی برای همیشه بیپدر شدهای!
آقاجان! از هفته پیش که شنیدم راهی کربلا هستید اشک چشمم خشک نشده. شنیدم توی این سفر تنها نیستید امام حسین خانوادگی دعوتتان کرده با بشری خانم، زهرا خانم، آقای مصباح و زهرا کوچولو.
روزی که نام ایران در حوزه زیستفناوری، جایی نداشت، رهبر شهید از دل دانشگاه مسیری بیرون کشید که امروز به معجزهای به نام «ژندرمانی ایرانی» انجامیده است. حالا ایران با رتبه ۱۱ جهانی و صدرنشینی در فناوریهای پیشرفتهای مثل CRISPR، نه تنها در باشگاه قدرتهای علمی جهان جای گرفته، که داروهایش به ۴۰ کشور …
اشتباهاتی که قدمها را در تشییع رهبر شهید نیمهراه متوقف میکند
حضور در وداع تاریخی و میلیونی با رهبر انقلاب، تنها یک آزمون روحی و تجلی اشتیاق دلی نیست؛ رویدادی در این ابعاد، با ترکیبی از فشار سنگین عاطفی، ایستادنهای طولانی و تراکم بیسابقه جمعیت، بدن را در وضعیت فیزیکی ویژهای قرار میدهد که بیتوجهی به نیازهای اولیه بدن میتواند حتی افراد سالم را نیز در همان …
وقتی رهبر شهید در دیدار با پژوهشگران رویان، اجازه تولید و تکثیر سلولهای بنیادی جنینی را صادر کردند، شاید کمتر کسی تصور میکرد که دو دهه بعد، ایران با ۲۰۰ شرکت دانشبنیان و رتبه هشتم جهانی در فروش محصولات سلولدرمانی، در باشگاه ابرقدرتهای این حوزه جای بگیرد. ایشان آن روز فرمودند: این دستاورد، «جلوه…
به محمّد فکر میکنم؛ به اینکه یک جوان نوزدهساله به کدام مرتبه از وظیفهشناسی رسیده است که حاضر نیست برای حفظ مردم و خاکش، دقیقهای از انجام وظیفهاش کوتاه بیاید؛ سربازی که میتوانست در پادگانِ موشکخوردهی ماهشهر، نَمانَد و برود، امّا ماند تا وظیفهاش را انجام دهد و شهید شد!