پیرمردی که بعد از ۴۱ سال به دیدار آقا می‌آید

اگر قسمت شد و نزدیک آقا رسیدی، نگو باباجانم نتوانست بیاید، بگو دلش آمد؛ فقط پاهایش جا ماند. این چوقا را بپوش؛ گذاشته بودم برای روزی که آقا را ببینم ولی نشد. حالا که تو راهی شدی، وقتی میان آن جمع ایستادی، انگار من هم آنجا ایستاده‌ام.»
خبرگزاری فارس؛گروه روایت: بارانِ ریزی روی پشت‌بام‌های سنگی سر آقا سید می‌نشست. مه از دل دره بالا می‌آمد و آرام‌آرام خانه‌های پلکانی روستا را در آغوش می‌گرفت. قاسم کنار پنجره نشسته بود و گوشی‌اش را بالا گرفته بود تا شاید آنتنی پیدا شود. رو به‌ صورت باباجان کرد و گفت: انگار میگن یه مینی‌بوس جور شده برا اینکه بریم تشییع قم. منم دلم می‌خواد باهاشون برم.پیرمرد بُراق شد توی صورت نوه‌اش. چین‌های صورتش تکان خورد؛ چین‌هایی که انگار هرکدامشان قصه‌ای از کوه و ایل را در خود نگه داشته بودند. یک‌هو بغض‌اش ترکید و اشک‌هایش لابه‌لای چین‌های صورتش پخش شد.
سال ۱۳۶۴ بود. آن روزها من هجده‌ساله بودم. جوانی که خیال می‌کرد تمام دنیا همین کوه‌های زاگرس و درخت‌های بلوط است و همین خانه‌های سنگی سر آقا سید؛ خانه‌هایی که هر کدام روی شانه دیگری بنا شده بودند، انگار مردم روستا سال‌ها بود یاد گرفته بودند چگونه به هم تکیه بدهند.وسط تابستان بود اما خورشید هنوز زورش نرسیده بود برف روی کوه‌ها را آب کند. خبر از خانه‌ای به خانه دیگر می‌دوید؛ از کنار تنورهای نان، از میان گله‌های گوسفند، از روی پل‌های چوبی. «مهمان داریم...»
راه سر آقا سید، راه آسانی نبود. پیچ‌درپیچ بود، سنگلاخ بود، همیشه خدا برف راه را می‌بست و گاهی مه، کوه را می‌بلعید. خیلی‌ها اسم روستا را شنیده بودند اما زحمت دیدنش را به خود نداده بودند.هیچ‌کس از اهالی روستا نمی‌دانست قرار است این دیدار چه شکلی باشد. فقط می‌دانستند کسی از مسئولان کشور راه این روستای دورافتاده را در پیش گرفته تا مردم را از نزدیک ببیند.
زن‌ها تنورها را روشن کردند. بوی نان بلوط تازه، کوچه‌های باریک را پر کرده بود. پیرزن‌ها دوغ را در مَشک می‌زدند و دخترها سینی‌های مسی را برق می‌انداختند. مردها چوقاهای سفید و سیاهشان را پوشیدند، کلاه‌های نمدی را مرتب کردند و راه افتادند سمت تپه.پیرمرد نگاهش را از پنجره گرفت و به قله‌های سفید زاگرس دوخت. «آن روز، همه روستا چشم شده بود. هر کس از بالای تپه‌ای ایستاده بود. یکی می‌گفت رسیده‌اند، یکی می‌گفت هنوز راه مانده...» بعد، لحظه‌ای سکوت کرد.
«وقتی آمدند، چیزی که بیشتر از همه یادم مانده، نگاه آقا بود؛ نگاه کسی که انگار آمده بود مردم را ببیند. یکی آمد که راه را با دلش اندازه گرفت، نه با سختی‌اش‌. پیرمردهای ایل جلو آمدند و دست‌ها را فشردند. زن‌ها از پشت پنجره‌های کوچک سنگی نگاه می‌کردند. بچه‌ها دورتر ایستاده بودند و با کنجکاوی لبخند می‌زدند. کسی احساس نمی‌کرد میان مسئول و مردم فاصله‌ای هست. حرف‌ها، حرف زندگی بود. او با هر کس که می‌توانست احوالپرسی می‌کرد. پای حرف مردم می‌ایستاد. از زندگی‌شان می‌پرسید. از سختی راه، از زمستان‌های سخت، از دام‌ها، از مدرسه بچه‌ها. از راه‌هایی که گاهی بسته می‌شد. آن روز، هیچ‌کس احساس نکرد فراموش شده است.قاسم از روی طاقچه پایین پرید و متعجب باباجان را نگاه کرد : «مگه قبلش کسی نمیومد؟»
پیرمرد نَمِ چشمش را گرفت و لبخند بی‌رمقی به قاسم زد.«پسر جان! این کوه‌ها آدم را امتحان می‌کنند. خیلی‌ها تا اسم راه را می‌شنیدند، منصرف می‌شدند. اما آن روز فهمیدیم اگر دل بخواهد، هیچ راهی دور نیست.» دستش را روی زانویش گذاشت. «ما بختیاری‌ها از قدیم حرمت مهمان را نگه می‌داشتیم؛ اما آن روز احساس کردیم خودمان هم مهمان دل کسی شده‌ایم. وفاداری فقط این نیست که تو در روزهای سخت کنار کسی بایستی؛ وفاداری یعنی وقتی کسی به خانه‌ات آمد و حرمتت را نگه داشت، تو هم آن احترام را تا آخر عمر در دلت نگه داری. وفاداری، میراث ایل است. ما فراموش نمی‌کنیم چه کسی روزهای سخت، راه خانه‌مان را بلد بود.
باد، پرده را تکان داد. مه دوباره روی خانه‌های پلکانی نشسته بود. صدای زنگوله گوسفندها از دامنه کوه می‌آمد. پیرمرد از جا بلند شد. صندوقچه چوبی گوشه اتاق را باز کرد. از میان چند عکس قدیمی و یک چوقای تا نخورده، بیرون آورد؛ سال‌ها گذشته بود اما هنوز با وسواس نگهش داشته بود.دلم می‌خواست یک‌بار دیگر همان نگاه را ببینم. یک‌بار دیگر دستی را بفشارم که سال‌ها پیش به میان مردم روستای ما آمده بود و بی‌تکلف پای درد دلشان نشسته بود. حیف که خیلی زود دیر شد. حالا حتی پاهایم یارای آن را ندارد که برای آخرین دیدار راهی شوم. سن، گاهی آدم را از راه بازمی‌دارد؛ اما دل را نه. اگر قسمت شد و نزدیک آقا رسیدی، نگو باباجانم نتوانست بیاید، بگو دلش آمد؛ فقط پاهایش جا ماند. این چوقا را بپوش؛ گذاشته بودم برای روزی که آقا را ببینم ولی نشد. حالا که تو راهی شدی، وقتی میان آن جمع ایستادی، انگار من هم آنجا ایستاده‌ام.»
بعد درحالی‌که چشم‌هایش خیس اشک بود، کلاه نمدی‌اش را از سر برداشت و روی سر قاسم گذاشت. «این کلاه، بوی آفتاب کوچ و برف زاگرس را می‌دهد. هر وقت رسیدی، یادت باشد فقط از طرف خودت سلام نمی‌کنی... سلام یک ایل را به آقای شهید برسانی.»
* رهبر شهید انقلاب در ۱۷ تیر سال ۱۳۶۴ در قالب سفر استانی ریاست جمهوری، در مناطق محروم استان چهارمحال‌و‌بختیاری حضور پیدا کردند و از روستای صعب العبور سرآقاسید استان چهارمحال و بختیاری دیدن کردند. در این سفر رهبر انقلاب آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای که نوجوان بودند همراه رهبر شهید انقلاب بودند که در تصویر فوق مشخص است. در جریان این دیدار بسیاری از مشکلات این روستای صعب العبور مرتفع گردید. رهبر شهید هرساله و تا همین ایامی که به شهادت رسیدند تاکید ویژه‌ای به نمایندگان خود در این استان داشتند تا در جریان مشکلات این مردم قرار گیرند.

نکاتی برای جلوگیری از گرمازدگی در مراسم تشییع قائد شهید

با توجه به پیش‌بینی هوای گرم و حضور انبوه جمعیت در مراسم بدرقه رهبر شهید، نکات مهمی برای جلوگیری از گرمازدگی و حفظ هوشیاری جمعیت بیان می‌شود.

نمایش گزارش

امام شهید، بیشتر از من حواسش به فواد است!

می‌گویم، مگر می‌شود با این وضعیتِ پابه‌ماه بودن و این گرمای نفس‌گیر، بیاید تشییع آقا، چه برسد بخواهد برود بین شلوغیِ آدم‌ها و سوژه پیدا کند و راجع به آنها قلم بزند؟

نمایش گزارش

سخت‌ترین شب زندگی حسین طاهری

رنج و داغ گاهی وقت‌ها آن‌قدر جگرسوز و زجرآور است که آدم دائم حواسش را پرت می‌کند تا باورش نکند، تا آرام بگیرد، تا بگوید دروغ است؛ اما یکباره لحظه‌ای از راه می‌رسد که تو مجبوری آن داغ عظیم را باور کنی و دیگر نگویی دروغ است. درست مثل لحظه‌ای که تو مجبوری باور کنی برای همیشه بی‌پدر شده‌ای!

نمایش گزارش

آقا شنیده‌ایم با خانواده به زیارت کربلا می‌روید

آقاجان! از هفته پیش که شنیدم راهی کربلا هستید اشک چشمم خشک نشده. شنیدم توی این سفر تنها نیستید امام حسین خانوادگی دعوتتان کرده با بشری خانم، زهرا خانم، آقای مصباح و زهرا کوچولو.

نمایش گزارش

معجزه‌ای که رهبر شهید از دل دانشگاه بیرون کشید

روزی که نام ایران در حوزه زیست‌فناوری، جایی نداشت، رهبر شهید از دل دانشگاه مسیری بیرون کشید که امروز به معجزه‌ای به نام «ژن‌درمانی ایرانی» انجامیده است. حالا ایران با رتبه ۱۱ جهانی و صدرنشینی در فناوری‌های پیشرفته‌ای مثل CRISPR، نه تنها در باشگاه قدرت‌های علمی جهان جای گرفته، که داروهایش به ۴۰ کشور …
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

اشتباهاتی که قدم‌ها را در تشییع رهبر شهید نیمه‌راه متوقف می‌کند

حضور در وداع تاریخی و میلیونی با رهبر انقلاب، تنها یک آزمون روحی و تجلی اشتیاق دلی نیست؛ رویدادی در این ابعاد، با ترکیبی از فشار سنگین عاطفی، ایستادن‌های طولانی و تراکم بی‌سابقه جمعیت، بدن را در وضعیت فیزیکی ویژه‌ای قرار می‌دهد که بی‌توجهی به نیازهای اولیه بدن می‌تواند حتی افراد سالم را نیز در همان …
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

پیش از قدم‌ها، دل‌ها را آماده کنیم

در آستانه برگزاری مراسم تشییع رهبر شهید، میلیون‌ها نفر خود را برای حضوری متفاوت آماده می‌کنند؛ حضوری که تنها به پیمودن مسیر و حضور فیزیکی خلاصه نمی‌شود، بلکه پیش از آن، نیازمند آمادگی روحی، صبوری و درک شرایط یک اجتماع بزرگ است. چراکه پیش از آنکه قدم‌ها به خیابان برسند، دل‌ها باید برای یک بدرقه تاریخ…
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

سلول‌هایی که رهبر شهید به آن‌ها جان بخشید

وقتی رهبر شهید در دیدار با پژوهشگران رویان، اجازه تولید و تکثیر سلول‌های بنیادی جنینی را صادر کردند، شاید کمتر کسی تصور می‌کرد که دو دهه بعد، ایران با ۲۰۰ شرکت دانش‌بنیان و رتبه هشتم جهانی در فروش محصولات سلول‌درمانی، در باشگاه ابرقدرت‌های این حوزه جای بگیرد. ایشان آن روز فرمودند: این دستاورد، «جلوه…
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

شهیدی که هنوز هم نگهبان امام زمان است

به محمّد فکر می‌کنم؛ به اینکه یک جوان نوزده‌ساله به کدام مرتبه‌ از وظیفه‌شناسی رسیده‌ است که حاضر نیست برای حفظ مردم و خاکش، دقیقه‌ای از انجام‌ وظیفه‌اش کوتاه بیاید؛ سربازی که می‌توانست در پادگانِ موشک‌خورده‌ی ماهشهر، نَمانَد و برود، امّا ماند تا وظیفه‌اش را انجام دهد و شهید شد!

نمایش گزارش

20:41 - 12 تیر 1405

0 بازدید