هنوز هم این خانه پاتوق شهداست
آقا محمود ۲۱ ساله و معلم بود که شهید شد. اما تو بگو یک قطره اشک که این مادر برای جوان خوشقد و بالایش بریزد. برای همهٔ اعضای خانوادهاش لباس نو دوخت و به مراسم وداع با پسرش رفت. دستش را گذاشت روی پیکر شهیدش و گفت «خدایا؛ این قربانی را از من قبول کن...» و تمام.
گروه زندگی: «اگر این مادرها آن وقتی که جنازهٔ بچههاشان میآمد یا حتی نمیآمد، آه و ناله میکردند، گله میکردند، یقه چاک میزدند، اعتراض به امام و اعتراض به جنگ میکردند، مطمئناً جنگ در همان سالهای اول و در همان مراحل اول زمینگیر میشد.» (بیانات رهبر انقلاب در سومین نشست اندیشههای راهبردی، ۱۴ دی ۱۳۹۰)این حکایتی است که رهبر عزیزمان دربارهٔ مادران شهدا نقل میکنند و ما قرار است یکی از نمونههای شاخص و بارز آن را برایتان روایت کنیم؛ «بیبی صدیقه هاشمی» که نوهها «مادری» صدایش میزنند.
«خدایا؛ این قربانی را از من بپذیر!»
مادر شهید «محمود حسنزاده» است که مهر ۱۳۵۹ به شهادت رسید؛ و مادربزرگ شهید «مصطفی ابوالقاسمی» از شهدای غدیر. او هم هنوز ۳۰ ساله نشده بود که در ۲۱ بهمن ۱۳۸۴ شهید شد. دامادش سردار شهید «حسن کبیریان» هم از شهدای سرشناس کرمان و یار غار حاجقاسم سلیمانی است.اصلاً تمام مردان دور و بر مادری یا شهیدند یا آزاده یا رزمنده. او خودش به تنهایی یک پایگاه تبلیغی بود در سالهای جنگ.آقا محمود ۲۱ ساله و معلم بود که شهید شد. اما تو بگو یک قطره اشک که این مادر برای جوان خوشقد و بالایش بریزد. برای همهٔ اعضای خانوادهاش لباس نو دوخت و به مراسم وداع با پسرش رفت. دستش را گذاشت روی پیکر شهیدش و گفت «خدایا؛ این قربانی را از من قبول کن.»همین شد که بعد از این معلم، بسیاری از دانشآموزانش به جبهه رفتند و ۱۳ نفرشان شهید شدند...
«اگر گریه میکردیم، کسی به جبهه نمیرفت»
بقیهٔ خانواده هم در مراسم گریه نکردند. گریههایشان را گذاشته بودند برای شب و دور از چشم مردم. اما حتی شب هم کسی اشک مادری را در فراق پسرش ندید. شاید در نماز شب گریه میکرد. اما هیچکس نشنید که اسمی از آقا محمود ببرد. انگار پذیرفته بود این فرزند را در راه خدا فدا کرده و تمام.بعدها نوههایی که آن روزها را به خاطر داشتند از مادری پرسیدند «شما چرا گریه نمیکردید؟» مادری با همان ایمان و بصیرت همیشگی گفتند «چون فرزندان ما جزو اولین کسانی بودند که در جبهه شهید شدند. اگر گریه میکردیم بقیهٔ مردم میترسیدند و فرزند و همسرشان را به جبهه نمیفرستادند.»
بصیرت مادری از تقوایش است
مادری از جوانی تا همین حالا اینطور شاخص و کمنظیر بوده است. این را فرزندان و نوههایش به چشم دیدهاند. بسیارند بانوان مؤمن و عفیف. اما مادری بین آنها هم طور دیگریست...با همان سواد مکتبخانهای قدیم و شش کلاس سوادی که بعد از انقلاب کسب کرد، آنچنان بصیرت دارد که از پشت تمام نقابها و تزویرها، دوست و دشمن انقلاب را شفاف و روشن تشخیص میدهد. این کجا و آن شیخ روحانی یا دانشگاهی اتوکشیده کجا که حتی در سمت و جایگاههای حساس هم، کمیت بصیرتش لنگ میزند.نوهها روی تقوای مادری قسم میخورند. او را انسانی حقگو میدانند که با شجاعت پیش میرود. هیچکس سراغ ندارد که مادری با کسی از در حسادت و دشمنی وارد شده باشد. همه به نیکی از او یاد میکنند. سفرهداری و بذل و بخشش این بانو زبانزد همهٔ اطرافیانش است و البته به خانوادهاش هم ارث رسیده است.سفرهای زیارتی زیادی رفته، اما در عین حال از دستگیری و کمک به مردم غافل نبوده است؛ از جهیزیه و سیسمونی دادن تا واسطهگری ازدواج.خوب که نگاه کنی میبینی مادری از تمام لحظات زندگیاش به بهترین نحو استفاده کرده است. اگرچه همیشه یاد فرزند شهیدش را در دل زنده نگه داشته و غم فراقش را به دوش کشیده، اما هیچوقت هیچکس ندیده و نشنیده که از فرستادن فرزندش به جبهه ابراز پشیمانی کند. دربارهٔ شهادت نوه و دامادش هم همین طور. هر چه از او میبینی صبر است و شکر و سعهٔ صدر...
دست شفای شهید بر تن بیمار مادر
مادری سالهاست که در خانهٔ زیبایش در رفسنجان، دیوار به دیوار خانهٔ داماد شهیدش، سردار کبیریان، زندگی میکند. فرزندان و نوههایش هم مثل پروانه دور شمع وجودش میگردند. او امروز پیر و فرتوت شده، اما همچنان نور نماز شب و تلاوت قرآن در چهرهاش میدرخشد.خانهای که هنوز به روشنی شاهد حضور آقا محمودِ شهید هست؛ نه فقط برای مادری، که حتی برای پرستار او و فرزندان دیگر و نوهها. در زندگی و کارهای روزمرهٔ مادری، رد نگاه و کمک آقا محمودِ رشیدِ شهید کاملاً پیداست.نوهها میگویند هر کاری که مربوط به مادری باشد با بهترین کیفیت انجام میشود. نمونهاش پرستار مهربان و دلسوزی که با توسل به آقا محمود برای مادری پیدا کردند.یا وقتی که مادری به زونا مبتلا شد. آن شب پزشک با ناراحتی گفت «مادرتان دستکم شش ماه باید با این بیماری پوستی سخت، دستوپنجه نرم کند.» آن هم مادری که با وجود توان کم و پوست نازک، هنوز بهشدت روی پاکی و پاکیزگی حساس بود.فرزندان و نوهها وقتی خبر را شنیدند وا رفتند. در همان مطب، متوسل شدند به آقا محمودِ شهیدِ خانهٔ مادری؛ «ما در چنین مریضیای از پسِ مادر برنمیآییم! نمیدانیم چطور دلداریاش بدهیم و چه کار کنیم. خودت دست شفا بکش روی تنش...»هنوز داروهایش را از داروخانه نگرفته بودند. رفتند خانه. شب خوابیدند و فردا هیچ اثری از ضایعات زونا روی تن مادری نبود.
شهدا به این خانه رفتوآمد دارند
تمام خانواده در خانهٔ مادری حضور آقا محمودِ شهید را کاملاً حس میکنند. هنوز گاهی صدای اذان گفتن او را در خانه میشنوند. بارها شده که در خودبهخود باز شده، عطری در خانه پیچیده و هوا و فضای خانه عوض شده. آنوقت مادری بسیار عادی گفته «محمودم آمد» یا «محمودم من را بوسید و رفت». گاهی هم داماد شهیدش «حاجحسن کبیریان» با همین سبک و سیاق به دیدارش میآید.این چیزها سالهاست که در خانهٔ مادری عادی شده و فرزندان و نوهها نگران نمیشوند. چون با اینکه مادری در اثر کهولت سن، فرتوت شده و دو سه سالی است که نمیتواند امورات شخصیاش را انجام دهد، اما هیچ اثری از فراموشی و آلزایمر در او نیست.هوش و حافظهاش کاملاً سر جایش است. نماز و دعا میخواند. سورههای زیادی را از بر دارد، حتی سورههای طولانی مثل الرحمن و یاسین. زیارت عاشورا، زیارت آلیاسین، دعای کمیل، دعای ندبه و...، همه را از حفظ میخواند.
آقا محمودِ شهید برای مادر اذان میگوید
یکی از نوهها تعریف میکند «یک بار خود من صدای اذان گفتنی را در سحر مبارک رمضان در خانهٔ مادربزرگ شنیدم. آنقدر این صدا نزدیک و واضح بود که فکر کردم دایی دیگرم که در قید حیات است آمده و او دارد اذان میگوید. اما خانه را که گشتم متوجه شدم هیچکس در خانهٔ مادری نیست. آن موقع پرستار او برای سحری دادن به بچههایش به خانه رفته بود. خانهاش در یکی از کوچههای محلهٔ خودمان است. وقتی برگشت گفت که امروز سحر صدای اذان خیلی زیبایی را شنیدهاند؛ صدای اذان یک جوان.»اینها معجزات شهید است که فرزندان و نوهها در زندگی مادری عادی و به وفور میبیند.
شهید گمنام مهمان خانهٔ مادری
چند روز پیش شهید گمنامی را به رفسنجان بردند تا شهر از لطف حضورش بهرهمند باشد. خواهر آقا محمود به زیارت پیکر شهید گمنام رفت و در دلش از او خواهش کرد به دیدار مادری بیاید. باز دلش طاقت نیاورد. به پاسداری که دستاندرکار برنامه بود گفت «لطفاً شهید را به دیدار مادر شهیدم بیاورید.»با وجود پروتکلهای سختگیرانهای که در این موارد وجود دارد، آن پاسدار اصلاً نتوانست دهانش را به «نه» بچرخاند. انگار آن شهید گمنام خودش انتخاب کرده بود و دوست داشت به دیدار مادری بیاید، در خانهای که هنوز عطر و صدای شهدا در آن میپیچد.این تنها جرعهای از برکاتی است که نوهها و فرزندان معتقدند به واسطهٔ وجود معنوی «مادری» روزی و قسمتشان میشود...#شهیدمحمود_حسن_زاده#سردار_حسن_کبیریان#تکریم_مادران_شهدا#روزر_بزرگداشت_مادران_شهدا#حضرت_ام_البنیناخبار مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید. 14:52 - 13 آذر 1404