علی الاصول نظر دیگری داشتم...
📝 روایتی از مردم پس از شنیدن پیام رهبر دربارۀ مذاکرات
بغض چنگ انداخته بود بیخ گلویم و وحشیانه فشار میداد. به چشمهایم التماس میکردم یک قطره اشک بریزد شاید راه گلویم باز شود، اما خشم و عصبانیت رخصت نمیداد. نگاهم گره خورد به رقص پرچم بزرگ ایران که تا بلندی تیر برق قد کشیده بود. کسی که این پرچم را تکان میدهد باید خیلی زور بازو داشته باشد. بماند که چنان هنرمندانه پیچ و تاب به چوب پرچم میداد که از رقص و زیبایی نیفتد. دنبال بهانه بودم خلوتی پیدا کنم تا کسی صورتم را نبیند و احوالات درونم فاش نشود. بچهها را راهی روضه کردم و چند دقیقهای داخل ماشین نشستم. از دست و نگاه معصومانه هادی نتوانستم در بروم. برعکس همیشه که برای بیرون رفتن بغل بابا را ترجیح میداد، اینبار دعاگوی من شده بود. با دایره لغات کودکانه و زبان بیزبانی دنیا را از زاویه دیگری داشت نشانم میداد. لپهایش را باد میکرد و مشتش را میکوبید به آن. بادکنک لپهایش که میترکید، از خنده ولو میشد در بغلم. از خندههایش، به زور خندهای نشست روی لبهایم. سبکتر شدم.پرچم، در آسمان مستانه لرزه بر اندامش میانداخت.از ماشین پیاده شدیم. حاشیه خیابان را ترجیح دادم تا هم میدان عمل آقا هادی بازتر شود، هم صدای روضه را بشنوم. دل و دماغ پرچم گرداندن نداشتم. خشم قلمبه شده بود گوشه ذهنم. با چکشش محکم به سرم میکوبید و میگفت: «این همه شب اومدیم میدون آخرش این شد. حالا که کار از کار گذشته. دیگه چه فایده.» پیام آقا سید مجتبی جلو چشمم بیلبورد شده بود، «بنده علی الاصول نظر دیگری داشتم...» _ غریب گیر آوردنشپرچم، همچنان زیر نور تیر برق خودش را به چپ و راست میانداخت.
مرد کم موی چاقی که قدش به ۱۵۵ نمیرسید، پیراهن نوک مدادیاش را داده بود روی شلوار و یقهاش را دیپلمات بسته بود. حرفها و رفتارش داد میزد که ریشهایش را در آسیاب سفید نکرده است. صدا بلند کرده بود و شعار میداد. صدایش طنین گیرایی داشت. «مرگ بر اسرائیل. مرگ بر آمریکا، مرگ بر وطن فروش خائن...»قلمبه خان، صدای آسمانخراشی شد و مثل مار افعی از گوشه ذهنم خزید بیرون: «ای داد از مسئول بی درایت. ما اهل کوفه نیستیم رهبر تنها بماند. مسئول با کفایت نگاه به حرف رهبر» پیرمرد مثل اینکه شعار تازهای به دستش رسیده باشد، سریع مخابره کرد.پرچم، بالای سر مردم و ماشینهایی که در رفت و آمد بودند موج میزد و نگاهها را به یکجا سنجاق میکرد.علیرضا از پشت سر، به هوای اینکه تشخیص نمیدهم دست گذاشت جلو چشمم. انگشتان باریکش را که فقط صرف کشیدن طراحی ماشین لندکروز و آفرود و پارس شوتی سوار شده بود گرفتم. دستانش خیس شد. پرید جلو که ببیند خیسی دستانش از باران بوده یا اشک، صورتم را از زیر بار کنجکاوی نگاهش دزدیدم. پیرزنی که یک متر آنطرفتر پرچم میچرخاند قرمزی چشمانم را فهمید. چادرش را جلوتر کشید و نیم لا پیچاند جلو صورتش. چینهای پیشانی و پوست چروکیده دستانش، سنگ ترازویی شده بود برای نشان دادن رنجهای که کشیده. آرام و مطمئن گفت: «غمت نباشه مادر. دنیا صاحب داره. خودش خوب میدونه چرخ روزگارش رو چطو بگردونه. فقط بوگو خدایا رضایم به رضای تو. بعدش بیشین تحمل و صبوری کن، بیبین چه قشنگ حق به حقدار مرسه»حرفش آب روی آتش بود.پرچم، بر مدار نظر رهبرش در آسمان میچرخید.✍ مهدیه دهقان
19:18 - 16 تیر 1405