بیعت

📝 روایتی دربارۀ زنی که شهادت رهبر را از همسرش پنهان می‌کرد.
پشت چراغ قرمز می‌ایستم. از آینه‌ی وسط، زن چادری را دنبال می‌کنم. از خیابان رد می‌شود؛ می‌رود ایستگاه اتوبوس و می‌ایستد. اگر برسم، می‌خواهم سوارش کنم. حتماً او هم می‌رود جایی که من و همسرم می‌رویم. شب گذشته، بعد از «بالحُجَّة» گفتن‌ها، جانشین رهبری را اعلام کردند. تا اسم آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای آمد، صدای «الله‌اکبر»ها در مصلّی بلند شد. خَلَفِ صالحِ سید، جانشینش شد. خدا جوابِ «بِکَ یا الله»ها را داد. اعلام رهبری سید مجتبی، پتک سنگینی بود بر سر ترامپ. گفته بود می‌خواهد در انتخاب رهبر نقش داشته باشد؛ نتوانست. خدا زد از پسِ کله‌اش. «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم».چراغ سبز می‌شود و می‌پیچم سمت چپ. گفته‌اند سه و نیمِ عصر میدان انقلاب باشید برای دادن دستِ بیعت. زن دست راستش را دراز می‌کند؛ فکر می‌کند تاکسی هستم. بگذار فکر کند، اصلاً مگر مهم است که من کی هستم؟ سرعتم را کم می‌کنم. هم خودش سوار می‌شود و هم پیرزنی که نه او می‌شناسدش و نه من. سرما می‌خزد داخل ماشین؛ زورش از گرمای بخاری بیشتر است. پراید است دیگر؛ بیشتر از این نمی‌شود از آن انتظار داشت.دست‌هایش را می‌مالد به هم. می‌گوید: «از لحظه‌ای که خبر شهادت آقا رو شنیدم، تلویزیون رو روشن نکردم. شوهرم نباید بفهمه!» طوری می‌گوید که فقط پیرزن بشنود، اما من هم می‌شنوم. حتم دارم شوهرش ضدانقلاب باشد. زن ادامه می‌دهد: «شوهرم جانباز جنگه. سال‌هاست توی یه اتاق دربسته زندگی می‌کنه. اگه بفهمه آقا رو شهید کردن، موجی می‌شه!» رضا دستوار
13:44 - 15 تیر 1405
امام و رهبری
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی