آدم مهم

گفته بودند آدم مهمی قرار است بیاید! پشت‌بندش چند بار هم تکرار کرده بودند که «آماده باشید».
روی جدول خیابان ایستاده‌ام. حواسم هست که پایم نلغزد. از اینکه بیفتم و پایم آسیب ببیند نمی‌ترسم؛ از خنده‌ی مردم دردم می‌گیرد. گفته بودند آدم مهمی قرار است بیاید! پشت‌بندش چند بار هم تکرار کرده بودند که «آماده باشید». فکرم هزار جا و به هزار کس می‌رفت. فکر است دیگر؛ نمی‌شود که افسارش را کشید. هر ماشین شاسی‌بلندی که ترمز می‌زد، فکر می‌کردم همان است. با خودم می‌گویم: «آدم‌های مهم را با ما چه کار؟» می‌پرم پایین. نمی‌خواهم موجبات خنده‌ی مردم را فراهم کنم. یک بار توی نوجوانی این کار را کردم؛ بس است دیگر. آزموده را آزمودن خطاست. آن موقع حواسم پرتِ دختر کوچولو شد و افتادم بین دو جدول.ماشین سیاه کنار موکب می‌ایستد. شیشه‌هایش به دودی می‌زند. همراهش یک ماشین دیگر ترمز می‌کند. یک مردِ هیکل‌درشت پیاده می‌شود؛ می‌خورد محافظی، چیزی باشد. در عقب را باز می‌کند. آدم مهم پیاده می‌شود؛ چند نفری هم دورش را گرفته‌اند. آشناست. فاصله‌ام با کسی که همیشه از آخر صف نمازجمعه می‌بینمش کم شده. دست‌های کوچکم را می‌گیرد. از گرمای دستش، لرزِ بدنم می‌رود. می‌خواهم سرم را بگیرم تا زیر دستش نوازش کند. می‌نشینم رو‌به‌رویش. زیپ کاپشنم را به بازی می‌گیرم. کلاهم را در نمی‌آورم؛ موهایم چرب شده، نمی‌خواهم ببیند. می‌گوید: «حرفی دارید؟» صدایش تیز است؛ هیچ فرقی با پشتِ میکروفن ندارد. اشاره می‌کنند که از سختی‌ها و بی‌پولی‌ها بگویم. نمی‌گویم. دلم می‌خواهد از دلتنگی‌ام بگویم، از اینکه سلام ما را به آقا برساند. نمی‌توانم. رضا دستوار#جنگ #جنگ_رمضان #جنگ_تحمیلی_سوم #دفاع_مقدس_سوم #ایران #اسرائیل #آمریکا #مرگ_بر_آمریکا #مرگ_بر_اسرائیل #لبیک_یا_خامنه_ای #یا_لثارات_الخامنه‌ایhttps://eitaa.com/khatterevayat
08:08 - 12 تیر 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی