تاکسی لاتی...

📝 روایتی دربارۀ یک تاکسی که رانندۀ سبیل کلفتشْ حامل پرچم ایران است و آهنگ حماسی پخش می‌کند.
_ میدون انقلاب دو نفر... _ مشتی این پوله یا کاغذ پاره؟... _ دبه نکن بی‌مرام... یه دوزاری که چونه زدن نداره...با چشمانش می‌گفت: «باندارو داری!؟» سبیل کلفتش لب‌هایش را پوشانده بود. چهار تا رفیق مشتی و لاتی. البته آهنگی که پشت ماشین‌شان گذاشته بودند، کاملاً سبیل‌هایشان را زیر سوال برده بود. تضاد بین آن سبیل و آن آهنگ طنز انقلابی، کیوت بود! دیگر وقتی سبیلِ یک لوتی حرمتش ریخت، تو هم بیا و بهش بگو کیوت. کی به کیه؟ البته باند حرمت دارد ها! نبینم کسی به باندهاشان بگوید کیوت. کیوت خودش است و هفت جد و اباءش. اصلاً همین باند است که به پیکان جلا می‌دهد. پیکان که پیک این و آن نیست. پیکان قدمت دارد. باندش حرمت دارد. موتورش قدرت دارد. صاحبش غیرت دارد. دیدنش حیرت دارد. بنزینش برْکت دارد. و البته واس یک مشت بی غیرتِ وطن فروش، حسرت دارد. البته ما کی باشیم بخواهیم جلو این پرچم آقایی کنیم. اصلا ما و این پیکان و باند و ریسه‌هایش همه کیوت جلو این پرچم. پرچم ایران است که شهرت دارد. و البته دیدنش برای یک مشت نالوتی احساس ذلّت دارد. شعر که نمی‌گویم. هوا برت ندارد. بپر بالا. انقلاب یه نفر... علی صدیقیان
11:55 - 26 اردیبهشت 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

2 بازنشر6 واکنش
33٫4k بازدید