عصای موسی

📝 این مادر، شب‌ها شعری که پسر شهیدش سروده بود را زمزمه می‌کند.
دستی به زانوهایش کشید، دردش تا کمرش رسیده بود و امانش را بریده، اما بی‌اعتنا بود بهش. ذهنش درگیر چیز دیگری بود. با خودش فکر کرد چطور عکس را نگه دارد، چادرش را محکم بگیرد و عصایش را. هر چقدر دل‌دل کرد، قلبش راضی نشد عکس را زمین بگذارد. زور غیرتش از دردها و خستگی‌هایش بیشتر بود. رفت سراغ بقچه روسری‌ها‌. روسری مشکی به نشانه عزادار بودن با خال‌های سبز به نشانه پیروزی اسلام، بهترین انتخاب بود. عکس امام شهیدش را با روسری‌اش محکم کرد دور عصای روزهای پیری و صبوری‌اش و رفت کف خیابان کنار مردم. حالا آن را مثل عصای حضرت موسی بالا گرفته. با آن دارد معجزه میکند و به نیروهای نظامی کشورش در جنگ تحمیلی سوم، روحیه و قدرت می‌دهد.لبخند می‌زند و خیالش راحت است که دارد دینش را ادا می‌کند؛ هر چند سال‌ها پیش که این انقلاب نهالی نوپا بود، پسر هجده ساله‌اش را در جنگ ایران و عراق تقدیم اسلام و کشورش کرده بود. بعد از گرفتن عکس برایم تعریف کرد که پسرش روزهای آخر عمر کوتاهش، این شعر را در جبهه نوشته و برایش فرستاده. تند تند و بی‌مکث و غلط می‌خواندش. حتماً تمام این سی و چند سال که نگاهش به عکس پسرش می‌افتاده، هزاران بار مرورش کرده است. حتماً در دلش هر بار از مسلسل‌ها تشکر کرده که همدم پسر نازک‌نارنجی‌اش بوده‌اند تا آخرین لحظه نفس کشیدنش: «به صحرا می‌روم دوشم تفنگه علاوه‌بر تفنگ بیل و کلنگهکلنگم را گذاشتم بر سر سنگ خدایا عهد کردم با دل تنگمسلسل من غریبم یاورم باشبه جای مادرم غم‌پرورم باشمسلسل من ولایت کار دارممسلسل آرزو بسیار دارم» (مادر شهید محمد مراد عبدالملکی، شهید هجده ساله جنگ تحمیلی اول) زهرا رضوان
12:55 - 23 اردیبهشت 1405
جامعه
حماسه و مقاومت
روایت‌های مردمی

2 بازنشر5 واکنش
47٫6k بازدید