آنچه بچههایم از نیروهای نظامی به ذهن سپردهاند
همسرم گفت: «مال خودش رو داد بنده خدا»📝 روایتی از مواجهۀ مردم با حافظان امنیت
حواسمان نبود که توی میدان نیروها ایستادهاند برای بازرسی. با سرعت نزدیک میشدیم که نور چراغقوه پاسدارها حواسمان را جمع کرد. سرعت را کم کردیم. اولین نفر را که گذراندیم، نفر دوم فرمان ایست داد.شیشههای عقبمان دودی است. سلام گرمی کرد و گفت: «شیشه عقب رو لطفا بدید پایین»
بقیه ماجرا به ذوق شدید پاسدار گذشت: «سلام ملکم... بهبه...بهبه... بفرمایید بفرمایید... با هم تقسیم کنید.» هر چه آینه بغلم را نگاه کردم، نتوانستم ببینم چه خبر است. خداحافظی کردیم و رفتیم. همسرم گفت: «مال خودش رو داد بنده خدا» گفتم: «چی؟»_موزش رو داد به بچه ها!
نگران گفتم: «ای وای ... حالا تا صبح چی بخوره؟ ما واسه اینا خوراکی میدیم چرا داد به ما؟» وقتی فهمیدم دو تا داده حالم بدتر شد. هنوز هم موزها را که در یخچال میبینم عذاب وجدان گریبانم را میگیرد.✍️ حمیده ذوالفقاری #جنگ #جنگ_رمضان #ایرانhttps://zil.ink/Khatterevayat 20:10 - 12 فروردین 1405