حضور ننه‌شوکت در مراسم تشییع آقا با پخت حلوا در آبادی!

می‌گوید مراسم تشییع، جای من هم قدم بردار و به آقا بگو ننه‌جانم خیلی دوست داشت بیاید زیر تابوتت را بگیرد ولی چه کند که علیل و زمین‌گیر شده است؛ امّا تلفنش که زنگ می‌خورد، غم از صورتش می‌رود!
خبرگزاری فارس؛ چهارمحال‌وبختیاری| می‌گویم: «ننه جان! بس کن، کمتر اشک بریز! خدا را خوش نمی‌آید این همه بیقراری و خون دل خوردن برای نرفتن به مراسم تشییع!»اما انگار نه انگار و حرف، حرف خودش است. هیچ وقت سمج نبود و دنده‌ی لج نداشت ها؛ اما نمی‌دانم چرا این دنده، توی پنجاه و نه سالگی، سر و کله‌اش پیدا شده‌ است و ول کنِ ماجرا هم نیست.آب دماغ باریک و استخوانی‌اش را همین که بالا می‌کشد، می‌گوید: «دردت به استخوانم! تو هم اگر جای من بودی، اشکت بند نمی‌آمد! تو هم اگر به زحمت، قدم از قدم بر می‌داشتی و نمی‌توانستی از این آبادی پا بیرون بگذاری، آه و ناله‌ات وقت و بی وقت کُفر همه را در می‌آورد‌. تو هم اگر جای من بودی که نمی‌توانستی بروی تشییع رهبر شهیدت، هر روز هزار بار جان می‌دادی به خدا!»

سخت است به مراسم عزیزش نرود!

راست می‌گوید، از وقتی این طبیب و آن طبیب به او گفته‌اند باید دائم بند تختش باشد و کمتر راه برود تا درد کمر و پایش کم جان بشود، چروک‌های ریز صورتِ مخملی و گندمی‌اش، بیشتر شده‌اند و هر روز بیشتر، پوستِ استخوان شده و قدش هلالی.روزهای اول، حتی شرمش می‌شد عصا به دست بگیرد و آن را زیر تخت قایم می‌کرد. یک روز بیخ گوشم گفت: «تو نمی‌دانی برای یک زن بختیاری که روزگاری زندگی روی یک انگشت او می‌چرخید و کلی گاو و گوسفند و زمین زراعی زیر دستش بود، چقدر سخت است عصا به دست راه برود و نتواند خودش را برساند به مراسم عزیز و همه کَسش!»

مراسم تشییع، جای من هم قدم بردار!

سر همین حرف، حق را به او می‌دهم و برای اینکه آرامش رفته‌اش را برگردانم، می‌گویم: «ننه جان! باور کن آقای شهید، خودش از وضع تو خبر دارد و راضی نیست به این همه‌...!» انگار که تمام بغضش یکجا بشکند، ابروهای تُنُک و سیاهش را در هم گره می‌زند و به زور دیوار بلند می‌شود و خودش را به پنجره‌ی اتاق می‌رساند. صدای گریه‌اش اوج می‌گیرد و بی آنکه اجازه بدهد حرفم را تمام کنم، می‌گوید: «توی مراسم تشییع، جای من هم قدم بردار و دعا کن کمر و پاهایم خوب بشوند، به آقا هم بگو ننه‌جانم خیلی دوست داشت بیاید زیر تابوتت را بگیرد؛ اما چه کند که علیل و زمین‌گیر شده است و نمی‌تواند تا دم در حیاط هم برود!»

شما را نمی‌بینم؛ اما دوستتان دارم!

دست‌های چروک افتاده و آفتاب سوخته‌اش را از زیر نرمی دست‌هایم رد می‌کنم و می‌گویم: «ننه جان! همین که دلت پیش آقاست، مثل این است که توی تشییع حاضر هستی، مطمئن باش آقا هوای همه را دارد به خصوص هوای ما مردم چهارمحال و بختیاری که محروم‌تر از بقیه هستیم، مگر یادت نیست آقا در یکی از دیدارهایش، به مردم گفت من شما را نمی‌بینم اما دوستتان دارم، پس الآن هم با اینکه پایت به مراسم تشییع نمی‌رسد، باز هم آقا دوستت دارد!» همین جمله کافی بود تا زانو به بغل بگیرد و عین بچه‌های پنج_شش ساله، صدای هق هقش خانه را پر کند. برای اینکه حواسش را پرت کنم، روغن دنبه را از تاقچه پایین می‌آورم و کاسه‌ی زانوهایش را چند بار می‌مالم تا بلکه دردی که پنج سالی افتاده به جانشان و خیال خوب شدن ندارند، کمی بی خیالش بشوند.
۱ MB

همیشه کمک‌کار آقا باشید!

زیر لب می‌گوید: «هنوز نفهمیدیم چی شده؟ هنوز نفهمیدیم چه خاکی به سرمون شده؟ هنوز داغیم! هنوز مونده تا بفهمیم آقا چقدر خوب بود و چقدر مرد بود!» از همان بچگی که یادم می‌آید، آقا برایش حجت بود. با اینکه پنج کلاس سواد نهضت داشت، اما در جمع‌ها، اگر گاهی آدمی نعوذ بالله از آقا بد می‌گفت و او را مقصر بعضی چیزها می‌دانست، جوری حرف می‌زد که طرف، حسابِ کار دستش بیاید و بفهمد دیگر نباید از این حرف‌ها بزند.همیشه به ما می‌گفت نگذارید کسی بد از آقا بگوید، می‌گفت حرف‌های آقا آویزه‌ی گوشتان باشد و همیشه کمک‌کارش باشید.

لبخند می‌نشیند روی لب‌های چین‌دارش!

یکباره صدای زنگ تلفنش می‌پیچد داخل اتاقِ باغی که برای تغییر روحیه‌ی به هم ریخته‌اش، به اجبار آمده بود چند روزی بماند. خواهر مریم است. صدایش آنقدر بلند است که می‌شنوم: «ننه‌جان! برای مراسم آقا، قراره حلوا درست کنیم برای هیئت و بین مردم پخش کنیم، زحمت پختن حلوا رو می‌کشی؟ گاز چهارپایه هم برات میاریم که پاهات اذیت نشه، آخه حلواهای تو عالی درمیان!»تلفن که قطع می‌شود، ردّ نگاه بی رمق ننه شوکت را دنبال می‌کنم. چشم‌های توی گودال افتاده‌اش، خیره مانده روی عکس آقا که چندی پیش، خودش چسبانده بودش تخت سینه‌ی دیوار. نمی‌دانم چرا لبخند کم‌رنگی می‌نشیند روی لب‌های سرخ و چین‌دارش، لبخندی شبیه لبخند آقا در قاب عکسش. شاید او هم مثل من دارد به این فکر می‌کند که آقا خواسته او هم در مراسم تشییع حضور داشته باشد تا کمتر جگرش ریش‌ریش شود و کمتر اشک بریزد و کمتر بی‌قراری کند؛ حضوری با پختن حلوا برای عزاداران او در آبادی.

من اصلاً آقایی نبودم، خودش من رو آقایی کرد!

گفت حالا اومدم تا به آقای خامنه‌ای بگم، دیدی بالاخره کاری کردی که منم دلتنگت شدم! دیدی تو چقدر آقا بودی و منِ خاک بر سر‌، دیر تو رو فهمیدم و دیر حالیم شد تو اونی نبودی که آدمای دور و بر من، بهم می‌گفتن!

نمایش گزارش

آقا دلش نیامد شاعران را حسرت به دل بگذارد!

بعد از سال‌ها حسرت، از قشم خودش را به تهران رساند تا برای آقای شهیدش شعر بخواند و به ایشان بگوید سلام آقاجون! می‌گوید آقا نمی‌خواست ما که هیچ‌وقت در محضرش شعر نخواندیم، آرزوبه‌دل بمانیم!

نمایش گزارش

خانه‌های نقلی که تبدیل به آشپزخانه زائران تشییع رهبر شهید شدند

زهرا خانم، عروس مهربان خانواده با آن قیافه نمکی و‌ عینک‌های گرد روی صورتش، ظرف‌های یک‌بار مصرف را روی اپن گذاشت و گفت: این‌جا همه خونه‌ها آپارتمانه. هیچ کس نمی‌تونه دیگ بزرگ غذا بار بزاره. خیلی وقت بود همه ما دل‌نگران روزهای تشییع آقای شهید بودیم. قرار بود مهمان‌های آقا از جای جای کشور به تهران بیای…
نمایش بیشتر

نمایش گزارش

09:05 - 15 تیر 1405
روایت روز