گفت حالا اومدم تا به آقای خامنهای بگم، دیدی بالاخره کاری کردی که منم دلتنگت شدم! دیدی تو چقدر آقا بودی و منِ خاک بر سر، دیر تو رو فهمیدم و دیر حالیم شد تو اونی نبودی که آدمای دور و بر من، بهم میگفتن!
خبرگزاری فارس؛ چهارمحال و بختیاری| نور ماشینش که پخش میشود روی درِ شانزده مصلی، تمام حواسم خیز برمیدارد طرفش.جایی که ممنوعالورود است و تردد هر گونه وسیلهٔ نقلیهٔ شخصی، جریمهٔ پُر و پیمانی دارد، او چطور تا پشت در آمده؟! همین سؤال، فاصلهام با او را آنقدر کم میکند که یکلحظه دستم را توی دستش میبینم. صدای خندهاش بعد از سؤالم دربارهٔ دلیل رد کردن ممنوعیتها از زیر لاستیکهای ماشینش، حواس نگهبانهای آن طرف در را هم پرت میکند.
خواستم یکی مثل بقیه باشم!
خندهاش، با حال و هوای ناخوشی که من دارم جور در نمیآید؛ ولی لبخند بیروحی، حوالهاش میکنم تا مثلاً فکر کند همراهش هستم.خنده که از روی لبهای باریک و صورتیاش جمع میشود، میگوید: «خونهٔ دوستم، چندتا کوچه اونطرفتره، خونهشون مهمان بودم؛ ولی وقتی دیدم مردم از همه جای ایران اومدن مصلی، دلم طاقت نیاورد بمونم و منم خواستم یکی مثل بقیه باشم. باور کن تمام دوربینها، پلاک من رو بهخاطر تخلف ثبت کردند؛ ولی جریمه و هیچی برام مهم نیست!»
آقا من رو بیدار کرد!
نگاه از چشمهای درشت و عسلیاش میگیرم و میگویم: «برا چی به خاطرش حاضر شدی قید مهمانی و خوابِ نیمهشب رو بزنی و قانون رو بپیچونی تا خودت رو برسونی پشت این درِ بسته؟» دوباره خنده، کِش میآورد روی لبهایش. سر در نمیآورم از خندهای که چاشنی هر حرفش است. برعکس بقیهٔ آدمهایی است که موقع حرف زدن از آقا در شبِ شروعِ وداع، اشکشان سرازیر میشد. این بار اما نیم لبخندی بیروحتر از قبل، باز هم به جهت همراهی، تحویلش میدهم. گردن میکشد سمتم و با صدایی که از اوج، فرود میآید، میگوید: «راستش من آقایی نبودم، یعنی اصلاً آقایی نبودم؛ ولی شنیدی که میگن خون شهید آدمها رو بیدار میکنه، خون آقا من رو هم بیدار کرد.»
دیدی منم دلتنگت شدم؟
حرفش، چنگ میاندازد عمق جانم و رباعیِ مُبین اَردستانی را بالا میکشد و آن را میگذارد سر زبانم:«گم کرده چنان شبزدگان فردا راخفتیم دو روزه فرصتِ دنیا راخورشید شدی، دمیدی از نو در خونخونِ تو مگر به خود بیارد ما را!»انگشت اشارهاش را بهطرف آسمان دراز میکند: «به اون خدای بالاسرم، خون بهناحق ریختهش، به من فهموند آقای خامنهای واسه خاطر منِ شبنمِ چهلساله، چهها کرد و چرا واسه خاطرِ امنیت و خاکِ منِ شبنمِ چهلساله، قید خودش و خانوادهش رو زد! الآنم اگه اومدم اینجا، واسه اینه تا یه دل سیر براش اشک بریزم! تا بهش بگم آقای خامنهای، دیدی منم دلتنگت شدم! دیدی تو چقدر آقا بودی و منِ خاک بر سر، دیر تو رو فهمیدم و دیر حالیم شد تو اونی نبودی که آدمای دور و بر من، بهم میگفتن!»،
میخوام واسه پسرش همه جوره جبران کنم!
حرفهایش، غلظتِ ناخوشاحوالیام را بالا میبرد. موهای طلاییاش را از توی صورتش، میفرستد پشت گوشش و شال مشکیاش را روی سرش، جلو و عقب میکند. نگاهش را از پشت در میفرستد سمت مصلی و میگوید: «بهخاطر ابراز علاقهم به این آقایی که قراره ساعت شیش صبح، درها باز بشن و تابوتش رو ببینم، بعضی از دوستام ولم کردن و رفتن؛ ولی مهم نیست، میدونی چی برام مهمه؟»بی آنکه اجازه بدهد تا بپرسم چه برایش مهم است، با اشکی که سُر میخورد روی پوست سفید و مخملیاش، میگوید: «اینکه ندیده، دلم برای پسرش تنگ شده و میخوام واسه پسرش همه جوره جبران کنم!»خندهٔ کم جوهری، مینشیند روی لبهایش که با اشک، تر شدهاند. از روی میل، با لبخندش همراهی میکنم.
راز دعایی که رهبر شهید پای عکس ۲ نفره با محمدرضا نوشت
به اسم روی تابوت نگاه کردم. نوشته شده بود شهید صابونی، تابوت بعدی شهید سامانی. خدا خدا میکردم تابوتها تمام شود و من اسم فرشاد پورمقدم را نبینم. اما از آنچه میترسیدم به سرم آمد تابوت آخر خود برادرم بود. بعد از گذشت سالها آن لرزشها دوباره به سراغم آمده بود.
به محمّد فکر میکنم؛ به اینکه یک جوان نوزدهساله به کدام مرتبه از وظیفهشناسی رسیده است که حاضر نیست برای حفظ مردم و خاکش، دقیقهای از انجام وظیفهاش کوتاه بیاید؛ سربازی که میتوانست در پادگانِ موشکخوردهی ماهشهر، نَمانَد و برود، امّا ماند تا وظیفهاش را انجام دهد و شهید شد!
بویِ خاکِ نمناکِ گلزار شهدای شهرکرد با عطرِ نفسهای عاشقانی آمیخته شد که از دلِ زاگرس برخاسته بودند. ۲۷۰۰ زائرِ ولایتمدارِ چهارمحال و بختیاری، با ۶۵ دستگاه اتوبوس، «بام ایران» را به قصدِ پایتخت ترک کردند تا در وداعی تاریخی، حماسهای دیگر بیافرینند.
اشتباهاتی که قدمها را در تشییع رهبر شهید نیمهراه متوقف میکند
حضور در وداع تاریخی و میلیونی با رهبر انقلاب، تنها یک آزمون روحی و تجلی اشتیاق دلی نیست؛ رویدادی در این ابعاد، با ترکیبی از فشار سنگین عاطفی، ایستادنهای طولانی و تراکم بیسابقه جمعیت، بدن را در وضعیت فیزیکی ویژهای قرار میدهد که بیتوجهی به نیازهای اولیه بدن میتواند حتی افراد سالم را نیز در همان …
روزی که نام ایران در حوزه زیستفناوری، جایی نداشت، رهبر شهید از دل دانشگاه مسیری بیرون کشید که امروز به معجزهای به نام «ژندرمانی ایرانی» انجامیده است. حالا ایران با رتبه ۱۱ جهانی و صدرنشینی در فناوریهای پیشرفتهای مثل CRISPR، نه تنها در باشگاه قدرتهای علمی جهان جای گرفته، که داروهایش به ۴۰ کشور …
آقاجان! از هفته پیش که شنیدم راهی کربلا هستید اشک چشمم خشک نشده. شنیدم توی این سفر تنها نیستید امام حسین خانوادگی دعوتتان کرده با بشری خانم، زهرا خانم، آقای مصباح و زهرا کوچولو.
رنج و داغ گاهی وقتها آنقدر جگرسوز و زجرآور است که آدم دائم حواسش را پرت میکند تا باورش نکند، تا آرام بگیرد، تا بگوید دروغ است؛ اما یکباره لحظهای از راه میرسد که تو مجبوری آن داغ عظیم را باور کنی و دیگر نگویی دروغ است. درست مثل لحظهای که تو مجبوری باور کنی برای همیشه بیپدر شدهای!
میگویم، مگر میشود با این وضعیتِ پابهماه بودن و این گرمای نفسگیر، بیاید تشییع آقا، چه برسد بخواهد برود بین شلوغیِ آدمها و سوژه پیدا کند و راجع به آنها قلم بزند؟
اگر قسمت شد و نزدیک آقا رسیدی، نگو باباجانم نتوانست بیاید، بگو دلش آمد؛ فقط پاهایش جا ماند. این چوقا را بپوش؛ گذاشته بودم برای روزی که آقا را ببینم ولی نشد. حالا که تو راهی شدی، وقتی میان آن جمع ایستادی، انگار من هم آنجا ایستادهام.»
گاهی یک دیدار، تا آخر عمر تمام نمیشود. ماهها از آن روز گذشته، اما هنوز هر بار که چشمم به عکس آقا میافتد، خودم را میان جمعیت حسینیه میبینم؛ جایی که بیخبر از آخرین دیدار، تنها چند ثانیه به چهرهای نگاه کردم که حالا حسرت دوباره دیدنش، سنگینترین داغ این روزهای من است.
روزگاری در دفاع مقدس، رزمندگان با دست خالی در برابر ارتش مجهز بعث میجنگیدند؛ امروز اما ایران با موشکهای هایپرسونیک «فتاح» در باشگاه قدرتهای جهان جای گرفته است. مسیری که با نگاه راهبردی امام شهید هموار شد.
بعد از سالها حسرت، از قشم خودش را به تهران رساند تا برای آقای شهیدش شعر بخواند و به ایشان بگوید سلام آقاجون! میگوید آقا نمیخواست ما که هیچوقت در محضرش شعر نخواندیم، آرزوبهدل بمانیم!
۸ سال از هشدار تاریخی رهبر شهید انقلاب درباره سلطهگری قدرتها با علوم شناختی میگذرد؛ امروز ایران با مغزی که با نورونهای زنده نفس میکشد، در جمع پنج کشور برتر جهان در فناوری «هوش ارگانوئیدی» جای گرفته است.
با سلام و احتراملطفا در صورت امکان از پویش زیر حمایت کنید تا شاید بخشی از وظیفه نظارتی که امام سید مجتبی خامنهای بر عهده ما گذاشتند را انجام داده باشیم یاعلیhttps://farsnews.ir/Alireza87/1781968540950823723
اولتیماتوم به اسرائیل و آمریکا در برابر نقض تفاهمنامه
مطالبه
اولتیماتوم به اسرائیل و آمریکا در برابر نقض تفاهمنامه
با سلام و احترام
با توجه به مجموع اطلاعاتی که پیرامون بندهای تفاهمنامه منعقد شده میان رئیس جمهوران ایران و آمریکا وجود دارد و سوالات پیش آمده، و با توجه به نقض مکرر تفاهمنامه توسط دشمن، از تیم مذاکره کننده و مسولان آن، تقاضا داریم موارد زیر را انجام دهند تا شاهد رفع نگرانیهای مردم و همدلی روزافزون مردم با مسولان باشیم:
۱. تعیین حدود و مرزهای نقض هر یک از بندهای تفاهم نامه.
۲. تعیین زمانبندی پاسخ به هر یک از نقضهای انجام شده.
۳. تعیین سطح پاسخ متناسب با هر نقض عهد دشمن.
۴. تعیین حدود و مرزهای از بین رفتن کامل تفاهمنامه.
به آمریکا و اسرائیل در برابر نقض تفاهم اولتیماتوم بدهید و اجازه ندهید بصورت نامحدود بتوانند هم در تفاهم نامه بمانند و ادعا کنند تفاهم نقض نشده و هم از طرفی موارد متعددی از تفاهم نامه را نقض کنند و آنچنان هزینهای ندهند
پیروزی ایران عزیز و شکست دشمنانش را از خداوند متعال مسئلت میکنیم.