واقع‌گِرایی تَسلیم

آن‌چه امروز به نام «واقع‌گرایی» تبلیغ می‌شود، در بسیاری موارد چیزی جز نام مستعار تسلیم نیست: زبانی آراسته برای طبیعی جلوه‌دادن نظمی که بر سلطه و غارت بنا شده است. وقتی «واقعیت» به‌گونه‌ای روایت می‌شود که گویی تغییرناپذیر است، هرگونه اراده برای دگرگونی از پیش خنثی می‌شود و سیاست به مدیریت انفعال تقلیل می‌یابد. در برابر این، واقع‌گراییِ رادیکال نه به معنای تطبیق با وضع موجود، بلکه به معنای افشای همین سازوکار و شکستن بداهت آن است—جایی که شناخت، نه به تسلیم، بلکه به مداخله و گسست می‌انجامد.اگر از «واقعیت» سخن می‌گوییم، باید نخست این بداهتِ تحمیل‌شده را بشکنیم که گویا جهان همان‌گونه که هست، ناگزیر نیز هست. آن‌چه «واقعیت» نامیده می‌شود، در حقیقت رسوب تاریخیِ روابط قدرت است—روابطی که طی بیش از دو قرن، با سازوکارهایی عریان و پنهان، از استعمار کلاسیک تا کودتا، از جنگ تا تحریم، خود را تثبیت کرده‌اند.در برابر چنین نظمی، انقلاب ۱۳۵۷ ایران—در صورت‌بندی خاص خود به‌عنوان انقلاب اسلامی—را نمی‌توان صرفاً یک رخداد سیاسی دانست. این انقلاب، بر بستری عمیق‌تر ایستاده بود: بر تداوم تاریخیِ به‌رسمیت‌شناختن دین در عصر صفوی، بر امتداد آن در نهضت مشروطه، و بر تلاقی این سنت با اراده توده‌هایی که دیگر نمی‌خواستند در حاشیه نظم غارت زندگی کنند.آن‌چه در بهمن ۵۷ رخ داد، صرفاً یک «انقلاب» نبود؛ نوعی بازتعریف «رفرم» بود. نه رفرمی در چارچوب نظم موجود، بلکه تلاشی برای تغییر خودِ ساختار نظمی که بر غارت و سلطه بنا شده بود. از این منظر، می‌توان گفت تجربه ایران—با همه محدودیت‌هایش—یکی از معدود تلاش‌هایی بود که کوشید رفرم را از درون منطق هژمونیک بیرون بکشد و آن را به ابزاری برای گسست بدل کند.
مردم در این میان، نقش حاشیه‌ای نداشتند؛ آن‌ها خودِ صحنه بودند. مردمی که خواستند برای خود زندگی کنند، بر منابع خود مسلط باشند، و کرامت انسانی‌شان را از چنگ نظمی بیرون بکشند که قرن‌ها آنان را به حاشیه رانده بود. این «نه» گفتن، نه صرفاً به یک حکومت، بلکه به یک منطق جهانی بود—منطقی که برای حفاظت از منابع و مسیرهای انباشت، همواره به «ژاندارم»های منطقه‌ای نیاز داشته است.ایرانِ پیش از انقلاب، یکی از این حلقه‌ها بود؛ با سیاست‌هایی که در امتداد همان وابستگی تاریخی تعریف می‌شد. در سطحی وسیع‌تر نیز، آرایش قدرت در منطقه به‌گونه‌ای چیده شده بود که تداوم این نظم تضمین شود: از پیوند نفت و دلار تا استقرار بازیگرانی که نقش پایگاه‌های پیش‌برنده منافع استراتژیک را ایفا می‌کردند. این شبکه، نه تصادفی، بلکه حاصل طراحی بلندمدت بود.در چنین زمینه‌ای، طبیعی است که هر تلاش برای خروج از این مدار، با مقاومت روبه‌رو شود. فشارها علیه ایران پس از انقلاب را می‌توان در همین چارچوب فهمید: نه صرفاً به‌عنوان واکنش به یک سیاست خاص، بلکه به‌عنوان تلاشی برای جلوگیری از تبدیل‌شدن یک تجربه به الگو.اما سلطه در جهان معاصر، فقط با ابزار سخت عمل نمی‌کند. آن‌چه بیش از پیش تعیین‌کننده شده، «استحاله» است: تغییر ادراک، بازنویسی روایت‌ها، و تولید نوعی آگاهی که سلطه را طبیعی جلوه دهد. سرمایه‌گذاری‌های گسترده رسانه‌ای، فرهنگی و سیاسی در همین راستا معنا پیدا می‌کند، آن هم با آن تصویب بودجه‌های سرسام آور در کنگره آمریکا—این‌که مردمان، با زبان خودشان، به پذیرش نظمی قانع شوند که علیه آن‌ها عمل می‌کند درست مانند تجهیز استودیوهایی خبری که بغیر از زبان هیچ قرابتی با ایران و مردمانش نداشته و ندارد فقط بلدند فارسی بلغور کنند.
نمونه‌های معاصر در آمریکای لاتین، از جمله بحران‌های سیاسی در ونزوئلا، نشان می‌دهد که چگونه ائتلاف‌های الیگارشیک بشدت فاسد و خیانتکار، در پیوند با فشارهای خارجی، می‌توانند مسیر اراده عمومی را منحرف کنند و شادی را از مردمان سرزمینی ثروتمند بدزدند. این‌جا دیگر با اشغال کلاسیک مواجه نیستیم؛ با شبکه‌ای از زدوبندها، فشارها و روایت‌سازی‌ها روبه‌رو هستیم که نتیجه‌اش حفظ همان الگوی «حیاط خلوت» است آن هم برای آمریکا؟!این الگو، اگرچه در اشکال متفاوت، در درون نیز بازتولید می‌شود. الیگارشی‌هایی که خود را فراتر از قانون می‌بینند، در گلوگاه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی رسوخ می‌کنند و به‌تدریج همان منطقی را بازتولید می‌کنند که در سطح جهانی علیه آن ادعا می‌شود. این‌جا، مرز میان «بیرون» و «درون» فرو می‌ریزد: سلطه، همزمان جهانی و داخلی می‌شود.در چنین وضعیتی، برخی صداها بار دیگر ما را به «واقع‌گرایی» فرامی‌خوانند—به پذیرش نظم موجود، به کنار گذاشتن افق‌های پیش رو، و در ساده‌لوحانه‌ترین شکل ممکن، به دل‌بستن به وعده‌هایی که بارها آزموده شده‌اند. اما پرسش این‌جاست: این واقع‌گرایی، به سود چه کسانی است؟ و چرا هر بار که امکان گسست مطرح می‌شود، زبان تسلیم در قالب عقلانیت بازمی‌گردد؟شعارها، گاه ساده‌اند، اما بی‌دلیل ماندگار نمی‌شوند. آن‌ها تنش‌های واقعی را حمل می‌کنند—تنش میان آن‌چه بر ما تحمیل می‌شود و آن‌چه در درون بازتولید می‌کنیم مانند شعار: «دشمن ما همینجاست، دروغ میگن آمریکاست». اگر این تنش فهم نشود، یا به انکار بیرون تقلیل می‌یابد یا به نادیده‌گرفتن درون. و در هر دو صورت، نتیجه یکی است: تداوم همان نظمی که قرار بود به چالش کشیده شود.
بازگشت به تجربه ۵۷، در این معنا، بازگشت به یک فرم ثابت نیست؛ بازگشت به یک امکان است. امکانی که نشان داد توده‌ها می‌توانند تاریخ را قطع کنند، می‌توانند «واقعیت» را از نو بنویسند. اما این امکان، تنها زمانی زنده می‌ماند که با نقدی بی‌امان—هم نسبت به سلطه جهانی و هم نسبت به انحرافات داخلی—همراه شود.در غیر این صورت، «واقع‌گرایی» بار دیگر پیروز می‌شود: نه به‌عنوان فهم جهان، بلکه به‌عنوان نامی دیگر برای تسلیم؟!#ایران#واقع‌گرایی#تسلیم#تنگه_هرمز #توافق#ترامپ#انقلاب_جهانی#نظم_سلطه_غارت#آمریکا#مذاکره
13:17 - 14 مرداد 1405

1 بازنشر4 واکنش
41٫2k بازدید